مؤسسه چاپ و انتشارات رهرو مهاباد
|
آدمهاي آن يكي اطاق كتاب اول
تربيع خون ترجمه چهار اثر از «شيرزاد حسن» مترجم: عبداللـه كيخسروي
1- «حصار و سگهاي پدرم» 2- «لوزان» 3- «آن مرد هنگام خشم زيباست» 4- «ديدار در موكولا»
مقدمه مترجممجموعهاي كه در پيش رو داريد، يك مجموعه چهارپاره است. با اشاره به آن چهارپارگياي كه قرار بود موجب انفكاك خوني و تباري در ميان كردها بشود كه نشد و عليرغم تحميل مرزهاي مصنوعي، محتواي درون مرزها يكپارچه ماند. رويكرد اوليه ما جستجوي همين محتواي مشترك بود، در جستاري نسبتاً وسيع با نام «آدمهاي اين يكي اطاق و آدمهاي آن يكي اطاق» فراموش نكنيم كه ما كردهاي ايراني كردستان عراق را «ئهوديو» ميناميم و اين بمعني «آن يكي اطاق» است. ما بر سر آن بوديم وجوه مشترك فرهنگ هر دو اطاق را در برگردان فارسي خود به معرض تماشا بگذاريم، كه ... بهرحال در قدم اول، اين تربيع حاصل آن نيتمندي است تا بعد ببينيم چي پيش ميآيد. و اما اين تربيع شامل ترجمه يك رمان و يك داستان كوتاه و يك مصاحبه بلند و يك سخنراني است كه هر چهار مطلب كار شيرزاد حسن است و ما در اين مقدمه قصد داريم اجمالاً به هر كدام از آنها جداگانه بپردازيم. باري در راستاي جستجوي خودمان و در قدم اول در اين رهگذر به رمان «حصار و سگهاي پدرم» برميخوريم. رمان كمحجم اما پر انرژي شيرزاد حسن. گفتيم رمان پرانرژي و نگفتيم پرمحتوا. چرا كه در اينجا انرزژي از فرم و شيوه اجراي قصه ناشي ميشود نه از محتوا كه در يك كلام همان تاريخ سركوب است و جريان پدركشي. اگر تاريخ پسركشي را سرآغاز و درونمايه تراژدي بدانيم، ميتوانيم آغاز تاريخ پدركشي را سپيدمان پيدايش رمان بناميم. در تراژدي اغلب قتل ناخواسته اتفاق ميافتد و پدر با كشتن پسر در واقع خودش را به قتل ميرساند. حال آنكه در رمان جريان قتل خودآگاه بوده و پدركشي حاصل پروسهاي طولاني و از پيش تعيين شده است و اگرچه پسر با كشتن پدر به لعنتي ابدي مبتلا ميشود و مهر لعنت به پيشانيش ميخورد، اما او با همين مهر به حيات سگيش ادامه ميدهد و هرگز درصدد برنميآيد عمل خودش را براي ديگران توضيح دهد يا توجيه كند بلكه او آهسته و از درون بجان خودش ميافتد و با دو شقه كردن خودش به تنهائي و در تنهائي انتقام قتل پدر را پس ميدهد و اين ميشود روايت غالب معاصر ما از هستي كه همان ژانر نسبتاً نوظهور رمانش ناميدهاند تقريباً كل جريان همين است از كارامازوفها تا حصار و حتي پيش از آن و يا بعد از اين. اما شيوههاي اجرايي اين مضمون متفاوت است يكي روش واقعگرايي را برميگزيند و ديگري واقعيت را به عطر مخرقه ميآميزد و سومي جريان سيال ذهنش را گزارش ميكند و ... «عباراتُنا شتي وصفِك واحد» و اما درباره چيستي اختلاف عبارات و علل و اسباب تشتت. بنظر ميرسد اين اختلاف حاصل چگونگي شكلبندي و ساختار قدرت باشد و تفاوت شيوههاي اجرائي نتيجه حوالتي باشد كه تاريخ بعهده گزارشگر خودش گذاشته است بدين معني كه هنرمند به تناسب شدت و ضعف فشار دست به آفرينش ميزند مثلاً در زمان اختناق به رمز و ايهام روي ميآورد و هنگام آزادي واقعگرا ميشود و بوقت تشتت و پريشاني سبك و سياقي پريشان اختيار ميكند بهمين دليل ميشود گفت بهترين و صادقترين گواه تاريخ سبك هنرمند است نه محتوي اجتماعي كارش. طبيعي است كه مردمي كه تحت سيطره يك قدرت ريشهدار و تاريخي بطور مرتب و منظم سركوب ميشوند مجال آن را خواهند يافت كه به شكلي منطقي و واقعگرايانه با سركوب خودشان روبرو شوند و آن را بهمان سبك و سياق منطقي براي ثبت در تاريخ گزارش كنند. اما اگر قومي غفلتاً توسط يك دستگاه قدرت بيريشه و ديوانه مثل دم و دستگاه صدام يا پينوشه سركوب و ترور شوند و با جرياني بنام ژنوسيد و اِنفال[1] مواجه گردند و تا بخواهند بفهمند چي به سرشان آمده است صدها بلكه هزاران نفر از فعالين سياسيشان از صحنه گيتي محو بشود. فرصت آن را نخواهند داشت يك شيوه منطقي را براي گزارش وقايع اتفاقيهشان اتخاذ كنند. درنتيجه دچار پريشاني و سردرگمي شده و طبعاً اين تشتت و بحران در جان آنها و در هستي و در روايتشان از وجود بروز ميكند و در حالتي بين خواب و بيداري واقعيت و رويا را در هم ميآميزند و سبكي ميافرينند كه ديگران آن را رئاليسم جادوئي مينامند و قس عليهذا. بهمين دليل است كه شيرزاد حسن در جائي گفته است: «همه ما ديوانهايم اگر مثل ديوانهها ننويسيم به هستي خودمان خيانت كردهايم». و اما گفتيم: صادقترين گواه و راستگوترين گزارشگر تاريخ فرمهاي هنري هستند نه محتواهاي اجتماعي همان آثار. اگر اين گفته راست باشد كه هست تمام محتواها كنار ميروند و تمام پيامهاي شعاري باطل ميشوند و ايدئولوژيها كاربردشان را در هنر از دست ميدهند و تنها نشانهها ميمانند و خود نشانهها تبديل به پيام ميشوند. * * * بعدها وقتي كه به بررسي اجمالي آثار آدمهاي (اين يكي اطاق) يعني نويسندهها و شاعران كرد ايراني خواهيم پرداخت خواهيم ديد كه مسئلـه اصلي در شعر و قصه اين آدمها تنها فضاسازي است نه شخصيتپردازي، انگار نويسندههاي كرد ايراني از ساختن شخصيتهاي قصوي يا عاجزند يا ميترسند و يا به عمد پرهيز ميكنند. و تمام هم و غمشان مصروف فضاسازي قصه ميشود آنهم فضاهائي وهمآلود و دودگرفته و ترسخورده. شخصيت قصههاي كردي اين طرف اغلب موجوداتي هستند رنگباخته كه فاقد تشخص لازم قصوي بوده و در ميان هالـهاي از ابهام بدور خودشان ميچرخند. حال سئوالي كه پيش ميآيد اين است چرا آدمهاي اين يكي اطاق وقتي دست به آفرينش هنري ميزنند اغلب كارهايشان به كابوسنگاري شبيه است؟ و فضاي شعر و قصهشان پر از وهم و مملو از وحشت است و كمتر، حتي بصورت جادوئي هم كه شده است بطرف واقعيت نميروند (برخلاف آدمهاي آن يكي اطاق كه كارهايشان عموماً در ردهبندي رئاليسم جادوئي قرار ميگيرد و ...) * * * شايد كساني بگويند سلطه ناخودآگاه بعضي از نويسندگان موفق بر اهل قلم نوپاي ما موجب پيدايش چنين پديدهاي شده است فيالمثل سايه بوفكور بر ذهن و زبان اين موج از نويسندگان كرد حالاحالاها سنگيني خواهد كرد و خيال برخواستن هم ندارد. البته اين قضاوت چندان دور از واقعيت نيست. اما سئوال اين است خود بوفكور در چه شرايطي خلق شده است؟ و چرا از لحاظ سبكشناسي تبديل به عنصر غالب «Dominante» شده است؟ شايد بهتر است توجيه عقلاني اين پديده را هم در ساختار قدرت و شيوههاي اِعمال سركوب در «اين يكي اطاق» جستجو كرد. سركوب در «اين اطاق» تابحال البته به استثناي چند مورد اخير كه آنهم از ناحيه حاكميت نبوده است، كمتر به شكل حذف فيزيكي و محو ناگهاني روشنفكران صورت گرفته است. اين شيوة مرضيه!!! در تخصص رهبران عراق است كه ناگهان درست جلو چشم همه با يك فوت كساني را و يا بالاجماع گروهي را از انظار محو ميسازند و نامش را اِنفال ميگذارند. در اين اطاق اغلب سعي شده است كه بوسيلـه افسرده كردن و تخريب روحي رواني، روشنفكر را از ميدان بدر كنند و يا لااقل با تحقير و ناديدهانگاشتن آنها، نُطقشان را كور كنند. نمونه بارز اين آدمها در سطح كشوري «تندر كيا» و «هوشنگ ايراني» و خود «هدايت» و خيليهاي ديگر است. تا برسد به سطح محلي. به همين دليل عنصر غالب در آثار آدمهاي «اين يكي اطاق» حالاتي از قبيل وهمپردازي و كابوسنگاري و ... است. مخلص كلام اينكه ميشود همه اين حالات را زيرمجموعه بيماري بزرگتري دانست كه جامعهشناسان و روانشناسان اجتماعي آن را افسردگي جمعي مينامند! از يك طرف شخصيتهاي «خِنزر پنزري» حاكم مثل بختك روي سينه نويسندگان جوان و تازهكار ما نشستهاند و از طرف ديگر فضاي تنگ و تاريك سينهمان پر از دوده و غبار دهو اعصار شده است. پس طبيعي است كه نفسهامان مسموم باشد و خلط سينههامان خونين. در چنين فضائي سئوال اساسي اين است: در حاليكه شخصيتهاي تاريخي و واقعي مجال آن را ندارند عرض اندام كنند چگونه ميشود انتظار داشت شخصيتهاي قصوي خلق بشوند؟ و يا نشو نما بكنند؟ مگر نه اينكه شخصيت قصوي بايد ما به ازاءاي در خارج داشته باشد؟ شخصيت كه در خلأ خلق نميشود. راستي اين ما به ازاء در كجاست؟ ... . بهتر است به بررسي كتاب حصار بازگرديم و چند و چون اين امور را به اهلش واگذار كنيم. در بادي امر چيزي كه جلب نظر ميكند، شباهت ناگزير رمان حصار و كتاب صدسال تنهائي است. البته در بعضي از موارد بنظر ميرسد اين شباهتها پيش از اينكه از سر تقليد باشد، نوعي توارد است. تواردي كه اغلب براي سرنوشتهاي مشابه پيش ميآيد. همچنانكه ژنرالـهاي عراقي بسيار به ژنرالـهاي آمريكاي لاتين شبيهاند، بدون شك بايد محصول فرمانروائي آنها هم چيز مشابهي از آب دربيايد. و مگر نه اينكه هدف اصلي سركوب ايجاد خط توليد آدمواره است؟ و باز مگر نه اينكه همه آدموارهها بهم شبيهاند. همانطور كه همه آدمها با هم متفاوتند. پس طبيعي است كه قصه آدموارهها هم مشابه هم باشد با اين ديد و از اين منظر عجيب نخواهد بود اگر فصلـهائي از رُمان صد سال تنهائي و حصار با هم توارد كرده باشند. اشاره من به فصل عشقورزي يكي از دختران داخل قصه حصار با نور مهتاب است و رقص و پايكوبيش با سر و سينه باز بر فراز بام حصار و ماجراي «رميديوس خوشگلـه» و قضيه ملافهها در رمان صد سال تنهائي ماركيز است. اين همه از محتوا گفتيم. حالا خوب است چند كلمهاي هم درباره فرم و تكنيك قصه بگوئيم. قصه با تكگوئي دروني شروع ميشود و تا انتها و يكنفس ادامه مييابد. بنظر ميرسد كه نويسنده با يك پرگوئي پايانناپذير ميخواهد خوانندهاش را تا مرز جنون پيش ببرد اما در حين مطالعه كتاب خواننده ميفهمد كه نويسنده چه هوشمندانه بوسيلـه تكنيكهائي ظريف از قبيل تداعيهاي مكرر و فلاشبكهاي متعدد و ساير تمهيدات ادبي قصه خويش را پيش برده است. لذت رخوتناكي كه در پايان قصه نصيب خواننده ميشود حاصل اجراي قصوي مضمون مكرر پدركشي است كه ميتوانست حتي كسلكننده هم باشد اما به مدد تسلط و آگاهي نويسنده بر تكنيك و فرم قصه همين كسالت تبديل به لذت هنري شده است. استفاده بجا و جادوگرانه از عامل زبان بمثابه مخفيگاه انديشه و نشانههائي كه چيز اندكي را آشكار ميكنند تا چيز مهمتري پنهان بماند از خصوصيات اين قصه است. خواننده از طريق اين دلالتهاي زيركانه به مدلولـهاي متعددي راه ميبرد و ارجاعات فراواني در پيش روي خود ميبيند و همين تعدد ارجاعات قصه را از شر موضوعيتي خاص و تاريخ مصرف مربوط به آن كه آفت قصههاي ايدئولوژيك است نجات ميدهد. ظاهر داستان، حكايت مردمي محصور است قاعدتاً بايد اهل حصار براي اينكه ديوارها و برج و باروهاي حصار را خراب كنند به ايدئولوژي خاصي نيازمند باشند اما ... شگرد ديگري كه نويسنده بكار برده است استفاده از كُرنوتُپي Cornotop[2] معلق است. زمان مكاني كه ميتواند هرجا و هر وقت باشد در عين حال هيچجا و هيچ وقت هم نباشد. تنها چيزي كه اندكي وضوح دارد كردي بودن خصلت آدمهاي محصور در اين حصار نامعلوم زماني مكاني است. زنان و مرداني كه منگ و گيج و محصور در كپسولي معلق در فضائي وهمآلود كه به زبان كردي تكلم ميكنند و به سبك كردي خيانت ميكنند و داراي انحرافاتي هستند كه بيشتر در ميان كردها رايج است. و در رأس اين همه آدمهاي نيمهديوانه پدرسالاري تمام مجنون كه تقريباً در هر خانوادهِ كُردي نمونه زنده آن را (البته در ابعادي كوچكتر) و در هر قبيلـه و طايفه كردي نمونه متوسطي از آن و در هر حزب كردي مشابه كاملي از آن را ميتوان ديد. و پسري عاصي كه مثل و مانندش را فراوان بصورت آوارههائي بند ناف بريده و از رحم مادر رانده شده در سرتاسر دنيا ميتوان مشاهده نمود. و كشمكشي بيحاصل كه نتيجهاي جز پشيماني ببار نياورده است. اين روزها در آن يكي اطاق زمزمههائي بگوش ميرسد و از گوشه و كنار شنيده ميشود كساني ميگويند (بابا صدرحمت به زمان صدام) حداقل آن روزها امنيتي بود و اما حالا چي؟ پدر قصه شيرزاد حسن هم وقتي بدست پسر عاصيش كشته ميشود، چنان هرج و مرجي بر حصار حاكم ميشود كه خود حصاريان به ظاهر آزاد شده پس از فراغت از تجاوز و چپاول و قتل همديگر يكصدا خطاب به پسر عاصي ميگويند خدا لعنتت كند پسر تو ما را به اين روز انداختي. آنروزها زير سايه پدر اگر هيچي نداشتيم حداقل امنيت كه داشتيم، اما حالا چي؟ اما تو اي خواننده حصار!! اگر پس از فراغت از درگيري با كتاب شيرزاد حسن در حاليكه آن را ميبندي كه كنار بگذاري، بياختيار زير لب بگوئي خدا لعنتت كند شيرزاد حسن آرامشم را از من گرفتي! پيش از خواندن كتاب تو چه آدم بيخيالي بودم اما حالا چي؟ جواز موفقيت نويسنده را صادر كردهاي. * * * و اما لوزان – لوزان قصهاي سياسي است كه گاهي تا مرز ابتذال هم پيش ميرود اما همواره مواظب است كه اين «گام معلق لكلك» همچنان معلق بماند و هيچ وقت بر زمين ننشيند. چرا كه نويسنده خوب ميداند در آن صورت آماج تيرهائي قرار خواهد گرفت كه معمولاً در پايان قصههاي ايدئولوژيك نصيب نويسنده اين گونه نوشتهها ميشود. تير كسالت و بيزاري و احساس اتلاف وقت خواننده. بهمين دليل است كه درست سر بزنگاه واقعگرائي سياسي؛ شيرزاد حسن پا پس ميكشد و آن قدر عقبعقب ميرود تا به وادي پر از وهم و ايهام كافكائي فرو افتد و درست در همان جاست كه قصة از نفس افتاده بازيافت ميشود و جان ميگيرد. «آن مرد هنگام خشم زيباست» ترجمة مصاحبهاي بلند است كه توسط شيرزاد حسن و هيوا قادر صورت گرفته است. اين مصاحبه آنچنان رمانيزه شده است كه بياختيار آدمي را در فضائي قرار ميدهد كه بطور كلي با آنچه از يك مصاحبه ميشود انتظار داشت متفاوت است. ما در همان گامهاي نخست اين گفتگو به فضائي پرتاب ميشويم كه به عالم رمان و قصه متعلق است نه مصاحبه و گفتگو. گوئي نويسنده ميخواهد بگويد: حوزه تفهيم و تفاهم و منطقِ مصاحبه براي بيان آنچه بر ما رفته است و يا ميرود، كافي نبوده و تقرير اين جنون تنها از طريق تحرير مجانين ميسر است و بس. و اين همان دنياي روايات و عالم محاكات است. * * * «ديدار در موكولا»: يك نفثهالمصدور است. بياني سوزناك و غمگِنانه از ساختهاي اجتماعي – فرهنگي – رواني ما. در يك كلام روايتي است هستي شناختي درباره آنچه بر ما رفته است و يا آنچه هماكنون بر ما ميرود. حديث نفسي سوگمندانه. آميختهاي از عرق خجالت و خلط خونين سينهاي كه مبتلا به دردي مزمن است و زهرابه روحي كه معطوف به آگاهي است و شربت شيريني كه معتنابه آيندهاي اميدواركننده است. مخلص كلام اينكه ميخواهم بگويم اين زهرالقند هم سخت نوشيدني و نيوشيدني است: حال نوبت ميرسد به گفتاري در باب خود نويسنده. راستي شيرزاد حسن كيست؟ شايد تسميه شكلي از كدگذاري باشد و يا به نوعي برچسبزني باشد و ميدانيم برچسبزني به اشياء ارزشي مصرفي ميدهد و آنها را رازآميزتر ميسازد رازآميز و جذاب براي جلب مشتري بهر حال كدگذاري عملي است انحرافي.
فيالمثل وقتي به يك قوطي كنسرو ماهي لقب «تن ماهي جنوب» ميدهيم،
در حقيقت ذهن مصرفكننده را بطرف مقاصدي هدايت كردهايم كه اگر
نگوئيم هيچ ارتباطي با محتويات داخل قوطي و ارزش غذائي آن و واقعيت
وجودياش ندارد، حداقل ميتوانيم بگوئيم ماهيت آن را بيان نميكند
و حتي آن ماهيات را بيشتر گم ميكند اين مقاصد در راستاي معرفي و
تبليغ كالائي است كه در كارخانه ما ساخته شده است. يعني كارگاه
كنسروسازي «جنوب» كه حتي ممكن است در شمال هم واقع شده باشد. يعني
نسبتهايي عاريهاي كه تنها نظر توليدكننده را تأمين ميكند (فراموش
نكنيم توليدكنندگان اغلب نظري جز اغفال مصرف كننده ندارد) حال اگر
اين كارگاه توليدي يك بلوك تاريخي يا ايدئولوژيكي و يا حتي اجتماعي
باشد و آن كالا «انسان» كاربرد كدگذاري بمراتب گمراهكنندهتر
خواهد بود (شايداستبداد چهرهاي كه «فوكو» از آن ميگريزد همين
است) وقتي ميگوئيم
شايد انگيزه من از ترجمه طيف متنوعي از آثار شيرزاد حسن
من بيشتر بدنبال شناسنامه قوم خودم هستم نه افراد اين قوم
در پايان از دوستان عزيزي كه در تهيه اين مجموعه مرا ياري عبداللـه كيخسروي سقز 27/1/81
شيرزاد حسن
حصار و سگهاي پدرم
برگردان به زبان فارسي توسط عبداللـه كيخسروي
تقديم به:
روح پدرم ... به حصار كوچكش به: بچههايم ... اميدوارم وقتي بزرگتر شدند در حصار كسي زندگي نكنند ... حتي اگر حصار من هم باشد ...
به جاي مقدمهاز نمايشنامه «ما را - ساد» اثر پيتر وايز (ساد) به (مارا) ميگويد: «مارا .... زندانهاي درون ذات انسان بسيار تاريكتر و وحشتناكترند از زندانهاي سنگي و تاريك! و تا زماني كه همچنان بسته بمانند، هر جنبشي از طرف ما تبديل به زنداني خواهد شد و هر كوششي از جانب ما گور قيامهايي خواهد بود، كه بايد از نو توسط زندانياني بدخو ويران شده و در هم بريزد.» اونهاشان صداشان را ميشنوم. ميشنوم چي ميگن. گريه و زاريشان پاك گيجم كرده است مخم دارد ميتركد. گوشهايم از صداي گريه و زاريشان پر شده است. ميبينم چطوري با هر ده ناخن انگشتانشان پوست نازك گونهها و گردنهايشان را جر ميدهند، ضجههايشان مانند چركابهاي از راه گوشهايم به درونم ميريزد. مگر ميشود آدم صداي گريه خواهرها و برادرها و مادرش را نشناسد؟ من از همان بچگي با اين گريهها آشنايم. گريههاي وقت و بيوقت. گريههاي هميشه حاضر. من حتي صداي در گلو خفهشدة شبانهشان را ميشناسم. صداهايي كه از لابهلاي درزهاي پنجرههاي بسته و درهاي قفل شده و ديوارهاي ضخيم به گوشم ميرسند. از وحشت و شرم شنيدن شيون خواهرهاي بيكس و كارم انگشت سبابة هر دو دستم را توي گوشهايم ميچپانم. اونهاشان هنوز صداشان را ميشنوم. جگرم كباب ميشود. اما چكار ميتوانم بكنم؟ ديوارهايي ما را از هم جدا ميكند. ديوار گنبدهايي كه هر كداممان را در بر گرفتهاند. ديوارهايي كه از تو پر از جاي پنجولـهاي ماست. ديوارهايي كه جاجاي كاهگل آنرا با چنگ و دندان كندهايم خون خشكيده سرانگشتانم بر روي آجرهاي بيرونزدهشان يادآور آن روزها است. روزهايي كه ديوانهوار گونهها و پيشاني تبدارم را به آنها ميكوبيدم و هقهق گريهام را سر ميدادم. عجيب است كه هنوز زندهام. نه من زنده نيستم. حالا توي يك گور تاريك و غمناكم. از تك و تا افتادهام و مثل خفاش به تاريكي عادت كردهام. راستي به تاريكي عادت كردهام؟ چقدر دلم براي يك ذره آفتاب تنگ شده است. مثل يك خواب خوش بياد ميآورم كه چطور از روزنه سقف اطاقِ پدر، كودكانه سعي ميكردم مشتهايم را از نور خورشيد پر كنم و با چه دقتي يك شعاع از نور خورشيد را شكار ميكردم. راستي اين من بودم كه آفتاب تابستان داغم ميكرد؟ چقدر به يك نفس هواي پاك محتاجم. آه، يك عمر است. يك عمر ابدي كه بغير از كورسوي نور يك شمع هيچ چيزي سايهام را از سايه سگهاي بدخوي پدرم جدا نكرده است. سگهاي بدخو، سگهاي سفلـه و وفادار، سفلـه نسبت به من و وفادار نسبت به پدرم. واي از بزاق زهرآگين دهانشان. وقتي بزاقشان روي دستها و صورتم ميچكد. پوستم تا سرحد مرگ به خارش ميافتد. آن زنها و دختران خوشساق و سينه كه پشت اين ديوارها محبوسند به چه كسي التماس ميكنند؟ به من؟ تف بر من كر و لال و دست و پا چلفتي و اخته شده. واي از هيبت لاشه پوسيده و لـه شدة پدرم، امان از خواهرهايم …! اينهاش ميشنوم صداي مردهپاي لعنتي را ميشنوم. ميشنوم چطوري بهشان التماس ميكند (بدون شك آن ولدالزنا حالا دارد با هزار دوز و كلك گولشان ميزند.) روي سر و سينهشان دست ميكشد و رانها و كفلـهايشان را ويشگون ميگيرد. از يك مردهپا چه انتظاري ميشود داشت؟ ميبينم لنگلنگان از روي گورها ميپرد، سكندري ميخورد و نزديك است بيافتد. اما به كمك سنگ قبرها تعادلش را حفظ ميكند و با چشمهاي هيز و قيكردهاش از لاي يخههاي جر خورده پيراهنهايشان تا بالاي نافشان را ديد ميزند و با صداي زير و زنانه ميگويد «مادرهاي داغدار، اونهاش توي همون گنبد قايم شده. پسر دلشكسته شماست. خواهراي نااميد. اونها شش برادر بختبرگشته شماست كه به لعنت خدا و پدرتان گرفتار شده است. اينهاش هر شب تا خود سحر به خاطر گناهي كه مرتكب شده است عذاب ميكشد و سرش را به در و ديوار ميكوبد، مثل پلنگي زخمي نعره ميزند و اسم تكتك شما را به زبان ميآورد و از شما استغفار ميكند. من با تهمانده سفرهام زنده نگاهش داشتهام والا خيلي وقت پيش ميمرد. ميترسم با آرزوي يك بوسه شما يا يك لبخندتان بميرد. بياييد و در حقش مادري كنيد و مثل يك خواهر خوب در آغوشش بكشيد. بعد ميخندد. نه. به حرفاش گوش ندهيد. آدم كه نبايد حرفاي يك گوركن پير و شهوتباز را جدي بگيرد. نگهبان مردهها!!! اُف * * * همان شبي كه دستهجمعي پدر را دفن كرديم، اسب عربي پدر را بعنوان حقالسكوت پيشكش كردم با قرار اينكه در مقابل قتل پدر كر و كور بشود ميدانستم قابل اعتماد نيست. آدمي كه با مرگ دمخور شده باشد نميتواند قابل اعتماد باشد. همان شب مثل يك شبح از توي تاريكي بيرون پريد لنگلنگان عينهو يك مرده بالاي سر جسد ظاهر شد. يك لحظه مثل كسي كه نماز ميت ميخواند چند بار دولا و راست شد و بعد تكتك ما را از سر تا پا ورانداز كرد (نگاهش روي خواهرهايم بيشتر درنگ كرد) بعد پارچة دور جسد را پس زد. چشمهاي شيطانيش توي تاريكي برق ميزد. اين اولين بار بود كه ميديدم چشم آدم هم ميتواند مثل چشم گرگ توي تاريكي بدرخشد. سنگيني تنهاش را روي پاي سالمش انداخت و مثل كسي كه بخواهد دايرهاي رسم كند انگشت شهادتش را توي خون جسد چرخاند و مثل يك افعي زبانش را بيرون كشيد و خون انگشتش را ليس زد و مثل كسي كه بخواهد از طعم چيزي سردربياورد يك لحظه منتظر ماند و بعد با سرعت بلند شد و چند قدم به عقب پريد و لبهايش را دوباره ليس زد و جيغ كشيد «اين مرد كشته شده» من همانجا فهميدم كه دارد تهديد ميكند شايد حقالسكوت بيشتري ميخواست. خواهرهايم توي سر و روي خودشان ميزدند، خون و عرق از گونههايشان جاري بود. طره گيسوانشان را دستهدسته ميكنند و يقه پيراهنشان را تا نزديكيهاي ناف جر ميدادند و سينههاي عريانشان را در معرض ديد مردهپا قرار ميدادند. سينههاي سفت و سفيدشان، نه يكي نه دوتا نه ده تا! مردهپا زير نور كمرنگ مهتاب از خود بيخود ميشد و حركاتي عجيب و غريب بروز ميداد و سرمست از تماشاي آنها فرياد ميزد «گفتم كه اين مرد رو كشتن» و ژستهايي تهديدكننده ميگرفت. خواهرهاي بيمروتم هماهنگ و يك صدا با انگشت اشاره مرا نشانه ميرفتند و فرياد ميزدند: كار اونه. ما ميدونيم. خودمون ديديم. قاتل؛ پدركش! و مردهپا از زور خنده پس و پيش ميشد و با هردو دستش دلش را گرفته بود و از زور خوشي ريسه ميرفت. از همه بدتر زنباباهاي زبونم. آنها كه يك عمر زير پايم نشسته بودند و من بيچارهتر از خودشان را براي كشتن او تشجيع كرده بودند و آنقدر توي گوشم خوانده بودند تا من بينوا جسارت پيدا كنم و خنجر از كمر بكشم و او را بكشم و تيكهتيكه كنم و جسدش را بياندازم بيرون حصار، حالا همينها راستراست تو رويم ايستاده بودند و با تنفر نگاهم ميكردند و زير لب زمزمه ميكردند: قاتل، پدركش. اين ديگر غيرقابل تحمل بود. خواهرهايم چند بار سعي كرده بودند او را خلاص كنند؛ زهر توي غذايش ريخته بودند اما او كه از همان بچگي خودش را به انواع سموم عادت داده بود هر بار قِسِر در رفته بود و حتي بر روي خودش هم نياورده بود، حالا جنازه بيجانش را ميبايست به خارج از حصار حمل ميكردم و همانجا در گوشهاي رها ميكردم و ميگذاشتم كلاغها چشمهاي هيزش را از حدقه دربياورند. همان چشمهايي را كه روزگاري هر زن يا دختري را ميديد يك هفته بعد صاحبش ميشد (زن و ماديان تنها چيزهايي بودند كه او را خوشحال ميكردند) منكه به خيال خودم از بدبختي زنباباها و خوهرهايم باخبر بودم و ميدانستم هووداري و اسارت چه مصيبتي است تصميم گرفتم اين قفس را بشكنم و قلعه انباشته از زنهاي كرمكي پدر را روي سرشان خراب كنم. حالا ميبينم كه مردهپاي زپرتي با زبان بيزباني به خواهرهايم اشاره ميكند و با چشمهاي وقيحش از من ميخواهد پاندازشان بشوم «ببينم توي اينهمه دختر خوشگل يكيشون نصيب ما نميشه؟» دو تا از خواهرهايم كه از قصد مردهپا بو برده بودند، به بهانه زاري كردن بر جسد باشكوه پدر پيراهنهايشان را تا دامن جر دادند و بعد خودشان را روي جنازه انداختند. بقيه هم در نهايت بيشرمي به همديگر سقلمه ميزدند و براي مردهپاي شل زيرابرو نازك ميكردند و قر و قميش ميآمدند و با كرشمه به دور جنازه ميرقصيدند و صيحه سر ميدادند و سكوت قبرستان را ميشكستند. آنها چقدر به پريهايي تبعيدي شبيه بودند كه از آسمان اخراج شده باشند با بالـهاي قيچي شده لابلاي سنگ قبرها رها شده بودند و كفل و سينه تكان ميدادند و عشوه ميريختند و ساق و سينههايشان را در معرض نور مهتاب قرار ميدادند. قادر نبودم به آنها جواب منفي بدهم. من با اين دختران رسيده و حشري و آن شاهد شهوتباز چكار ميتوانستم بكنم؟ خواهرهاي حشرياي كه تا به حال بوي هيچ مردي به مشامشان نخورده بود. دختراني كه از زور شهوت دزدانه به سراغ اسبهاي پدر ميرفتند و حتي از بزها و گربههاي نر او هم نميگذشتند. دختراني كه هرگز پايشان به آنطرف ديوار قلعه نرسيده بود و مردهپايي كه همه چيز را ميدانست و ميخواست هرچه بيشتر از من باج بگيرد. مگر نااميدي همين دختران كافي نبود كه من آن تصميم شوم را بگيرم؟ ميدانستم چه شبهايي تا خود سحر آنها با جهيزيه ناچيزشان ورميروند و بقچههايشان را باز ميكنند و تكتك محتويات آن را وارسي ميكنند. سوزنها، نخها، كيسههاي حاوي ميخك و دانههاي معطر، زيرپوشهاي لطيف و نيمتنههاي مخمل زردوزي شده، آخرسر هم با چشماني پر از اشك و حسرت روي بقچههايشان به انتظار مردي كه از خيل حصاريان نباشد بخواب ميروند و خواب مسافر راه گمكردهاي را ميبينند كه برحسب اتفاق دروازه بلند قلعه آنها را بكوبد... حصار پدر، زندان پسران و دختران بختبرگشتهاش، طويلـه اسبها و قاطرهايش هزاران قفس قناري و كبوتر. دهها لانه سگ و گربه و خرگوش. حجرههاي زنهايش. همه و همه اينها را بهم ريخته بودم. امشب آخرين شب اسارت و اولين شب آزادي و پرواز سرافرازانهمان بود. مگر ميشد بدون قتل او ديوارهاي بلند حصار را خراب كنم و حصاريان را آزاد سازم؟ ميدانستم پشت هر قطره اشك يك لبخند پنهان شده است و توي هر صيحهاي به اندازه حجم شنواييم صداي قهقه ميشنيدم. فضاي وحشتگرفته گورستان مبدل به تماشاخانه سرفرازي ما شده بود. مردهپاي شل و شهوتباز حالا شده بود اولين عاشق و خواستار خواهران دلشكستهام. ناجوانمردانه توي آنها گشت ميزد و به چشم مشتري ورندازشان ميكرد ودر حاليكه پاي فلجش را بدنبال خود ميكشيد آنها را از جلو و عقب سبك سنگين ميكرد. گونههاي بعضيشان را ويشگون ميگرفت. ميخواست بداند گونه كداميك از آنها پرخونتر است. پنجه به گوشت ران آنها گير ميداد تا بداند مال كداميك سفتتر است و گوشت كداميك شل و افتاده است. آخر سر آن پستفطرت دست روي «زليخا» گذاشت. با انگشت كوچكش چاه زنخدان او را نوازش كرد و مثل آدمهايي كه در قماري برنده شده باشد ميخنديد. يكباره مثل كسي كه شهوت ديوانهاش كرده باشد شرم و حيا را كنار گذاشت با سه پرش از آنطرف سنگ فبرها خودش را به زليخا رساند و تند در آغوشش كشيد. در اين حال عينهو پلنگي گرسنه خرناسه ميكشيد. هرگز فكر نميكردم زليخا به اين سادگي تسليم بشود. خيلي زود چشمهاي «زليخا» از زور خوشي به عقب برگشت و همانطور ماند، درست مثل چشمهاي يك مرده. مردهپاي شل همان شبانه توي آنهمه مرده و سنگ قبر ... خواباندش روي زمين و بي معطلي عينهو يك افعي خزيد لاي پاهايش. «زليخا» وقتي كه از فرط وحشت و كيف جيغ زد همه مردهها براي يك لحظه چشمايشان را باز كردند و بعد از يك پلك زدن دوباره براي هميشه خوابيدند. هنوز هم كه هنوز است قطرات خون بكارتش روي سنگهاي سفيد آن گور لعنتي باقي مانده است. باران بهار و برف زمستان هم آن را نشسته است. چه كسي باور ميكند. (اي اژدهاي پير اي نگهبان مردهها). اما من ديدم. من به چشم خودم ديدم آن شل هوسباز چگونه دختران تازه مرده را از توي گورشان بيرون ميكشيد و از آنها كام دل ميگرفت. آنها را مثل سگ بو ميكشيد و بعد ميبوسيد و آخر سر بكارتشان را برميداشت و بدون اينكه كسي بفهمد آنها را دوباره توي گورشان ميخواباند و با عجلـه مثل شياطين زشت رويشان را با خاك و قلوهسنگ ميپوشاند. همان شب، شب اول آزادي و رهايي و سرخوشي و سرگردان شدن! شب اول پدركشي... خواهرهايم پاك آبرويم را ريختند. بيمحابا جنازه پدر را رها كردند و بدنبال شبح مردهپاي شل افتادند. او هم سرمست از خودباختگي آنها از روي سنگ قبرها ميجهيد و ضمن جهش ميخنديد و سعي ميكرد خودش را طوري نشان بدهد كه انگار از عهده همه آن دختران كرمكي برميآيد. خودش را با اطواري زشت از چنگ آنها درميبرد و لبخند زشت و موزيانهاش يك لحظه لبهاي شكريش را ترك نميكرد تا اينكه بالاخره توي محاصرهشان افتاد و قاطي خاك و خل قبرستانش كردند. يك عده از آنها كه چيزي گيرشان نيامده بود، بيشرمانه سينه و پستانشان را به سنگ قبرها ميماليدند و با وحشتي شهوي كه تنها از دختران اسير ميشود انتظار داشت ميل هزار سالـهشان را شيون ميكردند. چنان محشري بپا كرده بودند كه نميشد قطرات اشك آنها را از خون لبشان تشخيص داد. خوني كه در اثر لب گزيدن بياختيار آنها جاري شده بود. قادر نبودم مانع هجوم و غلبه شهوتشان بشوم. گوركن كافركيش هم ضمن فرار به عقب برميگشت و فاتحانه خطاب به دختران حشري ميگفت: (دست از سرم برداريد قول ميدهم مطابق شرع خدا و پيغمبر خدا همه شما را به عقد خودم درآورم و همه شما را راضي كنم). «زليخا» همان شبانه مرد. نه اينكه فكر كنيد از درد و يا حتي تنها از فرط خوشي مرده باشد بلكه از زور آرزومندي مرد. خون سياهي كه حاصل سي سال دخترانگي او بود و سي سال انتظار ريخته شدن را كشيده بود حالا حالاها بندبيا نبود. همانطور ميريخت و ميريخت و من و همه مادران و خواهرهايم تنها كاري كه از دستمان برميآمد جيغ و داد بودو دستپاچگي. خون بند نميآمد. نه با دعا و نه با نذر و نياز. هر چه كهنه و پارچه كه دم دستمان بود آن تو چپانديم، اما بيفايده بود. «زليخا» مرد و مردهپاي لعنتي از تهديد دست برنميداشت. ناچار صبح كلـه سحر آفتاب نزده پس از دفن زليخا (سارا) خواهر وسطيم را دو پشته سوار بر اسب عربي پدرم همرا با مردهپاي ملعون روانه كردم. همهچي تمام شد. ديگر رنگ آسايش را نخواهم ديد ... من كه طالب سرفرازي و عشق بودم حالا بايد در معرض تنفر و طعنه مادرها و خواهرها و برادرها و حتي كارگرهاي قلعه و مهترهاي اسبهاي پدر قرار بگيرم. فكر نميكردم به محض كشتن او بقيه عمرم ناچار خواهم بود زير اين گنبد با سگهايش دمخور بشوم. شبها كه از زور تنهايي ميخواهم آواز بخوانم متوجه ميشوم كه چيزي از آوازهاي آن سالـها را بياد ندارم. يك لحظه كه از خودم غافل ميشوم بياختيار همراه با سگهاي پدر زوزه سر ميدهم. هنگامي كه گرسنگي به من فشار ميآورد عينهو سگهاي پدر و همراه به آنها پوزهام را در لگن شوربا فرو ميبرم همان شوربايي كه هر روز غروب مردهپاي توي لگن ادرارش از پشت ديوار خراب شده حصار ميفرستاد اينور، تا من بدنبال تيكهاي استخوان توي لگن دست ميبرم سگهاي بدخوي پدرم ته لگن را بالا ميآوردند. دستهايم را گاز ميگيرند، لعاب دهانشان پوست دستم را ميسوزاند ... اي داد و بيداد. خدايا به فريادم برس... چي فكر ميكردم چي شد؟ من پيش خودم حساب ميكردم ديگر كسي روي سرم فرياد نخواهد كشيد و كسي توي صورتم تف نخواهد انداخت و كسي چوب توي سر و كلـهام نخواهد شكست و به جاي اسب چرخ چاه از من استفاده نميكند. و كسي مجبورم نخواهد كرد چاهها و كهريزهاي مرده را دوباره زنده كنم و به آب برسانم. پيش خودم ميگفتم او را خواهم كشت و از دست خرده فرمايشهايش خلاص خواهم شد. (آدم خسيس و ناخن خشك ساعتها نگاهم ميداشت و ده شاهي به ده شاهي از من حساب ميكشيد.) يعني در تمام عالم، من تنها پسري هستم كه پدرش را كشته است؟ حالا مگر چي شده است؟ نه اون حضرت نوح بود و نه من پسر نااهلش. شايد پسر نوح خوشبختتر بود كه امواج ديوانه طوفان او را بلعيد. اما من چي؟ من بدبخت بايد زير گنبد روي گورِ داخلِ گنبدِ سرد و بيروح پدر فرياد بزنم. آهاي خواهرهاي بيمروتم آهاي مادرهاي سفلـهام. «من اينجايم نجاتم بدين. از دست سگهاي پدر نجاتم بدين» اما نه! همهمه و عوعو سگها مانع ميشود كسي صداي مرا بشنود ... نه! من حتي فرياد كشيدن را فراموش كردهام. من مثل سگهاي پدر عوعو ميكنم و پوزهام را مثل سگهاي پدر توي لگن فرو ميبرم. لگن شاش مردهپاي ملعون. همان لگني كه بوي شاش ميدهد همان مردهپايي كه در قبال خدماتش هر روز يك ليره از من ميخواست. من اين ليرهها را از توي صندوق مادربزرگم كش ميرفتم... . بوي گند لاشه پدر و مدفوع سگ و شاش خودم دارد ديوانهام ميكند بيچاره شدهام. اما انگار كمكم دارم عادت ميكنم. كسي را سراغ داريد كه توي يك گور با لاشه پدرش زندگي كند. همانجا بخورد و همان جا هم بخوابد. همان گوري كه با دستهاي خودم كندم. * * * نه حتماً ميبايست او را ميكشتم. ميبايست من آن مرد را حتماً ميكشتم. مردي كه من به درازاي عمرم چيزي نبودم الا سايه او. آنهم سايهاي كمرنگ و ناتوان، مثل سايهاي كه آفتاب دم غروب در زمستاني مهگرفته ترسيمش ميكند، بيجان و كمرنگ. از همان روزهائي كه تازه تاتي تاتي راه افتاده بودم يادم داده بود كه گوشه قبايش را بگيرم و دنبالش راه بيايم اگر زمين ميخوردم حق نداشتم گريه كنم اگر عقب ماندم شلاق ميخوردم. مثل تولـه سگ ميبايست دنبالش ميدويدم گاهي انتهاي عصايش را ميداد دستم و زماني نك شلاق سهشاخهاش را. من به پاي او نميرسيدم و ميبايست هميشه بدوم. چه خشمي قلب كودكانهام را ميفشرد. سايه مقتدر او سايه مرا محو ميكرد. هر روز دهها بار ميبايست جلو پايش خم بشوم و گيوههايش را جلو پايش جفت كنم. نميبايست حتي توي دلم ناراحت بشوم و اگر اشتباهي ميكردم ديگر واويلا. گيوههايي كه به دو قايق كوچك ميمانستند و ميبايست اول لنگه راستش را جلو پايش ميگذاشتم و بعد لنگه چپش را. تا كي هوس ميكرد و آنها را ميپوشيد. حسابي خستهام كرده بود؛ تمام عمر من در جفت كردن كفشهاي خودش و ميهمانهاي بيشخصيتش ميگذشت. يك يك اسبهايش را قشو ميكشيدم و يالـهايشان را شانه ميزدم بارها با لگدپرانيشان مواجه ميشدم و هر بار با دهاني پر از خون به كارم ادامه ميدادم. نه! من به تنهايي او را نكشتهام. مادر خودم و همه نامادريهايم چشم دوخته بودند به من حتي خواهرهايم. همانهايي كه از پشت ديوارهاي ضخيم و پنجرههاي بسته آههاي سرد ميكشيدند و حتي در خواب هم ردپاي مردان بيگانه را بو ميكشيدند و از پشت ديوار و پرچين و پرده و روپوش و نقاب و چادر فرمايشات پدر را ميشنيدند. (فرمان پشت فرمان). همه برادرهاي دست و پا چلفتي و ترسو و دوجنسه و اختهشدهام، همه و همه عقيده داشتند و از من ميخواستند كه (فلاني تو تنها كسي هستي كه قادري در خواب ناز غافلگيرش كني و او را بكشي) دست به دامنم ميشدند، التماسم ميكردند، شال كمرم را ميچسبيدند بر دسته خنجرم بوسه ميزدند. امان از روزگار خواهرهايم. آنها حق نداشتند با هيچ نرينهاي روبرو شوند، حتي من هم تنها قاچاقي ميتوانستم برويشان بخندم خواهرهايي كه داشتند پا به سن ميگذاشتند و ناچار بودند موهاي جوگندميشان را بوسيلـه حنا و وسمه پوشش بدهند. من ميبايست قاچاقي سرخآب و سفيدآب و وسيلـه سرمهكشي و موچين و شانه و ساير ملزوماتشان را تهيه كنم و دزدكي به آنها تحويل بدهم. من بعمد آينههايي انتخاب ميكردم كه تصاوير واضحي از آنها نشان ندهد بلكه متوجه چين و چروك صورت و گردن و گونههايشان نشوند (لكههاي سياه و خالـهايي كه علامت پيردختريشان بود.) امان از خواهرهاي نكبتياي كه من داشتم؛ چه آنهايي كه خواهر تني خودم بودند چه آنهايي كه ناخواهريم بودند. لعنت به آن غروب سگي كه با وحشت و شرم و حسرت و ترس همه بدور چاه داخل حصار حلقه زده بودند و در انتظار نوبت مثل بيد ميلرزيدند و هر مادري به نوبت پاهاي دخترش را از هم ميگشود و پيرترينشان با دستهاي لرزان بوسيلـه گزليكي كند آنها را ختنه ميكرد. قلعه از فرياد وحشتشان داشت خراب ميشد و آنها به كارشان ادامه ميدادند. تنها كاري كه از من ساخته بود اين بود كه چند تن از آنها را قايم كنم و دو نفر از آنها را توي لانه مرغها و يكيشان را توي طويلـه و دوتاي ديگر را در بالا پشت بام و كوچكترينشان را توي صندوق قايم كردم و با عجلـه چند بار او را بوسيدم دندانهايش از وحشت بهم ميخورد و صدا ميكرد ترسيدم كسي وارد اطاق بشود و صداي بهم خوردن دندانهاي او را بشنود. از لابلاي شاخ و برگ درخت توتي كه مخفيگاهم بود ميديدم از آنها خون ميچكد. خاكستري كه براي جلوگيري از خونريزيشان به آنها ماليده بودند كارساز نبود. سرم بشدت گيج ميرفت و ميترسيدم از لاي شاخههاي درخت توت سرنگون بشوم. نه تنها من كه برادرهاي بيغيرتم از پشت پنجرههاي طويلـه گريه ميكردند. تا نوبت يكي از دختران ميشد بغلدستياش مثل گاو ماغ ميزد. مادر پير – پيرترين زنپدرم كه بيشتر به اژدها ميمانست در يك دست گزليك را ميفشرد و در دست ديگر قطعه پوست بريده را كه بعد از يك لحظه تأمل آن را ميانداخت جلو سگ افشاري پدر و بعد سرش را بلند ميكرد و توي چشم مادرهاي غمگين نگاه ميكرد و ميگفت: «اين قطعه گوشت روزيي حصارمان را مسدود كرده بود. حالا ببينيم از اين لحظه به بعد چطوري خداوند خير و بركتش را بر سرمان خواهد باراند». فرداي آن روز داخل اطاقش شدم و گفتم: مادر بزرگ نميبايست آن كار را با آنها ميكردي نميبايست آن دختران جوان را ختنه ميكري. چشمانش پر از خون شد و گفت: پسرجان تو نه از شرع خبر داري و نه از عالم زنان. يكي دو روز ديگر آب خوردن از دست خواهرهايت حتي براي تو هم حرام ميشد، چه برسد به نان. حالا ديگر راحت شدند؛ حتي وقتي هم كه بالغ بشن كمتر خواب حرام خواهند ديد. برادرهايم خطاب به من گفتند: (داداش، تو بزرگ مايي آخر تا كي تسليم) مگر بصورت قاچاق والا هيچكدام تا پشت ديوار قلعه نرفته بودند و هيچ شوخي اي بلد نبودند و تنها در توالت بود كه جرأت ميكردند بخندند. از صبح تا شب كارشان پاك كردن طويلـههاي پدر بود. همان برادرهايي كه وقتي نعره پدر را ميشنيدند شلوارشان را خراب ميكردند ميگفتند (نترس ما همه حمايتت ميكنيم. تو خجالت نميكشي ميگذاري همه ما را اخته كند؟ تا كي ميشود با ترس و لرز شبانه سر وقت ماچه استرها و ماده الاغها برويم). تا كي بايد توي علفزارهاي نزديكي كه پدر آنها را هم محصور كرده بود بزها و گوسفندها و برهها و بزغالـههايش را بچرانيم و اگر برهاي يا بزغالـهاي چيزي گم بشود آنوقت واويلا... هميشه چوب و فلكمان براه بود. هنوز خيلي بچه بوديم كه تو دلمان دعا ميكرديم و ميگفتيم خدايا چي ميشد از روي يكي از اسبهايش ميافتاد و گردنش ميشكست. (التماسم كردند – به پايم افتادند كه فلاني بيا و ما را از دست اين ديو خلاص كن) انگار همه چشم به دستهاي من دوخته بودند من ناسلامتي برادر بزرگ اين خاندان بودم!! اغلب روزها مادرهايم سر نوبت با هم گلاويز ميشدند و موهاي همديگر را ميكندند. شبها همه ما از خودمان خجالت ميكشيديم بخاطر قشقرقي كه به راه ميانداختند. پدر خودش را به موشمردگي ميزد و اگر خيلي سرحال بود با پاشيدن يك مشت خاك جلو آن زني كه دوست داشت آن شب نوبتش بشود او را انتخاب ميكرد. پس از مدتي زنها فهميدند مردي كه به قدرتش پشت بستهاند چيزي نيست جز يك آدم هوسباز و هرزه كه در واقع دشمن همه آنهاست. بهمين دليل سعي كردند دل همديگر را بدست بياورند و از هم دلجويي كنند. گريه ميكردند و با گوشه لچكها و روسريهايشان اشك همديگر را پاك ميكردند. من بودم كه وسمه برايشان ميخريدم – حنا – و انواع داروها و رنگ موها. ميدانستم پدر شهوتبازم اگر توي موهاي يكي از زنهايش يك تار سفيد ببيند بياد تجديد فراش ميافتد. كار به جايي رسيد كه شرم را گذاشتند كنار و علناً توي آغلـها و طويلـهها و كنار دهانه چاه جمع ميشدند و درددل ميكردند. ميشنيدم از پشت ديوارها و درهاي بسته از روي ايوان و بالاپشتبام ميشنيدم بخصوص جوانترهاشان ميگفتند: «واي خواهر چكارم ميكني. نميداني چه خارشي بجانم افتاده است. چه آتشي ...؟!» «تو چي ميگي (خازي) الان يك ماهه بسراغم نيامده» «شما از من خبر نداريد. به واللـه طعم و مزهاش را فراموش كردهام» «بخدا خواهر حاليش نيست. بدبختي اينه كه بغير از اسب عربيش همه اسبهاي ديگهشم اخته كرده» «اي احمقهاي مودراز كوتاه عقل فكر ميكني مارو براي چي عقد كرده تنها بخاطر چند صباح هوا و هوس. همين» «شايد هم خواسته بچه براش بزايم» آگه پسر بزايم كلي سر كيف ميشه و آگه هم دختر شد ديگه واويلاست» «عزيز من همه اينها درست اما چيزي كه منو كشته اينهمه خدمت و بندگيه آنهم به چي؟ به سگ و گرگ و اسب و استر» «واللـه خيلي زور داره كه آدم عمر عزيزش رو توي طويلـه هدر بده» «جهنم از همه اينها هر بار كه از سفر برميگرده يه زنيكه هم مياندازه ترك زينش و يه شبم به اون اختصاص ميده» «منيج» عزيز تو بايد انصاف داشته باشي. اون چطور ميتوانه هر شب به همه ما برسه. اگه ماهي يه مرتبه هم نوبتمان بشه جاي شكرش باقيه» بايد كلامونو بندازيم هوا… «كسي چه ميدونه شايد يكي از همين شبا روي شكم يكي از ماها تموم كرد» «خدا از دهنت بشنود، ولي من چشمم آب نميخورد اون قوچ پير نميميره كسي كه در روز سه وعده عسل زهر مار كنه و هر روز هم يه جگر بره بخوره محالـه به اين زوديا بميره» «بچهها من تو فكر دخترام. اون بدبختا تا كي بايد گيس سفيدشونو ببافند» «پسرارو چرا نميگي. الـهي كورشم ... طفلكيا ...» * * * امان از دست اين مادراي افسرده و غريب و حسرتكش. بعضي وقتا التماسش ميكردند و به پايش ميافتادند كه: «ترو بخدا ديگه بسه ... چقدر زن ميگيري. طوري شده كه بچههاي خودتو نميشناسي» «اي بابا اين چه حرفيه؟ چرا نگيرم. سرحال نيستم كه هستم. حصار بزرگ نيست كه هست. صدتاي ديگه هم بگيرم بازم كمه. تازه ثواب هم داره. ميدونيد حضرت سليمان چندتا زن داشت؟» «اون پيغمبر بود تو چي هستي؟» «خفه شو زباندراز روسيا. هر مردي توي حصار خودش پيغمبره، من عشقم كشيده اين حصارو تبديل به شهر بكنم. اينكارو خواهم كرد حالا ميبيني دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره» «خيلي خوب اما اجازه بده بچههات هم توي ساختن اون شهر مشاركت كنن كاري نكن اونا آواره كوه و دشت بشن» «جهندم. هر كي اين حصارو نميخواد راه باز و جاده دراز. من خوب ميدونم خارج از اينجا چي بسرشون ميآد. اگه من نبودم اين حصار خيلي وقت پيش خراب شده بود. خشت خشت اين قلعه يادگار منه. اثر دست من همه جا به چشم ميخوره. اون قد روش زحمت كشيدهام كه حق داشته باشم هركي زباندرازي كرد زبانش رو از حلقش بيرون بكشم. بذار خيالتونو راحت كنم شماها خارج از اين حصار و دور از چشم من حتي يك روز هم زنده نميمونيد. اگر اونا هم واقعاً بچههاي من هستند بايد به حصار خدمت كنن. هركس به كار خودش مشغول بشه و به اين كارا هم كاري نداشته باشه. اون بچههايي هم كه به من پشت ميكنن، البته مستحق مرگ و اخته شدنن. اونايي هم كه فرار كردند و آواره شدن و به خيال خودشون فردا پس فردا با پول و اسلحه برميگردن و منو بيرون مياندازن بهمين خيال باشن. اينا همش خواب شتر گرسنه است. من آدمي نيستم از بچههاي خودم بترسم. اون دختراييام كه خواستن آبروي منو ببرن و با غريبهها فرار كنن بريد ببينيد چي شدن. همهرو خوراك كلاغا كردم. دستهاي من بقدري درازن كه به اونور دنيا هم ميرسن. چي فكر كردين من خيالات شمارو خواب ميبينم. شما توي دلتان حرف بزنيد من ميشنوم. از اين لحظه به بعد من توي تالارم ميشينم و بخاطر خيالات بد، شمارو مجازات ميكنم. سزاي هر خيال بدي كه از خاطرتان بگذرد ده تازيانه است و هر خواب خيانتكارانهاي هم جزاش ده شلاقه. قسم ميخورم (دلم براي دخترا هم نسوزه و توي طويلـه با ماچه الاغا به آخورشان ببندم.) از خدا ميخوام ببينم زنام مثلاُ آدامس ميجوند و يا پيش چشم من آب ميخورند و يا مثلاً ببينم دخترام زلفشان را رها كنن و موهايشان را شانه بزنن. به حصار قسم ميخورم كه تمام آينهها را بشكنم. انگار حيا از اين حصار كوچ كرده. ميشنوم بعضي از پسرا و دختراي تازه بالغم زير لب آواز ميخونن چه غلطا! شرم و حيا نمونده وقت و بيوقت صداي خنده ميشنوم.» ديگه نشنوم بخندين… . هربار مادرم (حبي) كه زن بزرگش بود ميخواست به خودش جرئت بدهد و تا ميگفت «آخه مرد ...» از دو گوشه لبش كف سفيدي ميزد بيرون و با عصبانيت فرياد ميزد: «خفه ... نق نزن. من حرف ميزنم و حتي وقتي هم سئوال كردم حق ندارين جواب بدين. چون من جواباتونم ميدونم. هيشكي حق نداره از من سئوال بكنه. بيا اينجا ببينم «همين» اين تو نبودي كه به «حبي» گفته بودي از من سئوال كنه سالي يه مرتبه كجا ميرم و چرا گم ميشم؟ من نبايد شماهارو سير بكنم؟ از خودتون نميپرسين اين خدم و حشم چطوري سير ميشن. شماها بهتره فقط يه چيز رو فراموش نكنين. شما بايد صبحها زود از خواب بيدار شين و با تاريك شدن هوا درهارو ببندين همين. من باشم يا نباشم بايد اين قانون رعايت بشه. شيطان گولتون نزنه، من هركجا باشم روحم مثل تكهاي ابر بالاي حصار در پروازه. سايه من هميشه روي حصار پهنه. از خودتون نميپرسين چرا من شماهارو از شهر و آباداني دور كردهام؟ من خواستهام شماهارو به ميل خودم بار بيارم. ديگه چي ميخواين؟ مال و ملك اينهاش پيش من. يه وقت فكر نكنين پير شدم و بزودي ميميرم خواب ديدم به اندازه حضرت نوح عمر خواهم كرد… * * * به تجربه فهميده بوديم بعد از چنين منازعهاي معمولاً يكي از زنهايش را طلاق خواهد داد: بيا جلو ببينم «همين». جلوتر بيا ... ببينم نه من چشام آبيه نه تو، پس اين تولـه چشآبي رو چطوري پس انداختي؟ معمولاً هر سال شش هفت نفر از زنهايش را طلاق ميداد و به جاي آنها شش هفت نفر ديگر را به خانه ميآورد. از هر شكاري كه برميگشت زني غربتي يا كولي همراه خودش ميآورد. خودم هم نميدانستم كداميك از برادرها و خواهرهايم حلالزادهاند و كداميك حرامزاده. طوري شده بود كه قادر نبودم اسم آنها را ياد بگيرم. نه نام مادرهاي مطلقهام و نه اسم آنهايي كه هنوز پيش پدرم بودند. نه نام آن دختران و پسراني كه در درون حصار بودند نه اسم آنهايي كه در خارج از حصار و در گوشه و كنار زندگي ميكردند. البته تحت نظر او. * * * (هميشه ميگفت: زن نازا مثل درخت بي بره هرچي زودتر قطعش كني بهتره) گاهي ميديدم بياد روزگاران گذشته سر وقت زنهاي مطلقهاش ميرفت امكان نداشت كسي خارج از حصار بميرد. * * * همه ما از سپيده سحر تا خود شب جان ميكنديم. يكي از خواهرهايم از صبح تا غروب لباسها را پينه ميزد، دومي مسئول دوشيدن گاوها بود و سومي ميبايست بزها و گوسفندها را بدوشد و يكي عرقچين ميدوخت و ديگري كارش نخريسي بود يكي اطاقها را جارو ميزد و آن يكي از چاه آب ميكشيد و يكي هم مسئول شستشوي زيرپوشها بود و ديگري كبوترها را آب و دان ميداد و يكي هم علف جلو خرگوشها ميريخت. يكي مواظب بزها و گوسفندها بودو ديگري لانه سگها و قفس پرندهها را پاك ميكرد و فضلـه آنها را دور ميريخت… . هر روز صبح همه خدمتكارها را به خط ميكرد و از آنها سان ميديد. خدمتكارها اغلب يا اخته بودند و يا مادرزاد از جنسيت محروم بودند. همه به يك باره چشم به افق ميدوختيم ميدانستيم با اولين شعاع آفتاب شلاقش بكار ميافتد. هميشه در دست راست شلاقي داشت و در دست چپ عصايي. سنگينيش را ميانداخت روي عصا و با شلاق بجانمان ميافتاد. عصايي كج و كولـه و پر از گره و شيار داشت كه طعم آن را همه ما چشيده بوديم. همه اينها يك طرف و صداي سرفههايش يك طرف. سرفههاي دائمياش همه را هراسان ميكرد. صدايي كه به رعد و برق ميمانست همه ماها را زابرا ميكرد. * * * نامادريهايي كه تنها خوابيده بودند، آن پير دختراني كه گيسوي بافتهان را به ميلـههاي زنگزده پنجرهها بسته بودند كه مبادا نصف شب توي خواب بوي مردان گردن كلفت بيدارشان كند و بياختيار راهي طويلـه اسبهايشان سازد و بياد معشوق فرضي دست در گردن اسبهاي پدر بياندازند و به خيال خودشان با يوسف مصري همآغوش شدهاند. چه شبهايي كه از صداي نالـههاي توي خواب آنها خواب از چشمم ميپريد. اغلب از مرداني اسم ميبردند كه به خوابشان آمده بودند و خيلي زود و باعجلـه غيبشان زده بود. شبهاي شب به دنبال آن روياي زودگذر آواره ميشدند و پيشاني به در و پنجرهها و ديوارها ميكشيدند وقتي از خواب بيدار ميشدند نميدانستند چرا خون روي شقيقههايشان خشكيده است در عين حال همة آنها از دچار شدن به سرنوشت زُهره وحشت داشتند. * * * … آن شب احساس كرده بود كه صداي اسب عربيش عوض شده است. چيزي شبيه به صداي آدميزاد. انگار در خواب ناز به او الـهام شده بود كه اتفاقي دارد ميافتد. مثل ديوانهها در طويلـه اسبها را با لگد باز كرده بود و همه چي را به چشم خودش ديده بود ... ديده بود چگونه زهره دست در گردش اسبش انداخته بود و اسب لعنتي هم پوزه كفآلودش را لاي پستانهاي زهره ميگرداند و آن را قلقلك ميداد و او را به خلسه ميبرد و ميخنداند. پدر معطل نكرده بود و همان شبانه او را كشته بود. شيوه قتل زهره هم زنده به گور كردن بود كه باعث غش چند نفر از دختراني شده بود كه ناظر صحنه بودند. آنها تا خود صبح كف از دهانشان بيرون ميريخت و پاشنه پاهايشان را بر زمين ميماليدند. وقتي آفتاب طلوع كرد بنظر ميرسد تمام حياط را شخم زده باشند. مشاهده مرگ فجيع زهره با آنها كاري كرده بود كه خرابي اوضاعشان توصيفناپذير مينمود. صبح كه شد مادرها و خواهرهاي بختبرگشتهام ناچار شدند ده لنگه پياز پوست بكنند بلكه پدر اشكهايشان را نبيند. فرمان پدر واضح بود (هر كي جيك بزنه از زلف آويزانش ميكنم) اما آنها به بهانه پوست كندن پياز يك دل سير اشك ريختند. اشكي آميخته به خون دلشان. قرار بود از ييلاق ميهمانهايي براي پدر برسد. بهانه خوبي بود براي پياز پوست كندن. هنوز غم زنداني شدن ابدي «زيبا» در زيرزمين فراموش نشده بود كه زنده بگور شدن زهره داغشان را تازه كرده بود. زيباي محبوب، زيباي شوخ چشم، زيبايي كه تازه پستانهايش جوانه زده بود؛ شبي از شبهاي دلانگيز تابستان وقتي هنوز ماه بدر تمام بود زيبا بياختيار سينه وپستانهايش را بيرون انداخته بود و سينههاي نورستهاش را كه بقدر دو آلوچه بيشتر نبودند به نور فرو ريخته از مهتاب تسليم كرده بود و بيخبر از خودش از حصار از پدر در عرض و طول پشت بام در نور مهتاب ميپيچيدو تن عرقكردهاش را در معرض نسيم و نور قرار داده بود و بدور خودش ميرقصيد و ميپيچيد و تا ديروقت با ماه عشقبازي كرده بود و از بازي نور بر روي پوست روشن تنش به قاهقاه خنديده بود. خنده پشت خنده مثال خنديدن آب هنگامي كه از گلوي تنگي بلورين فرو ميريزد. مست رقص پاشنههاي همچون تخممرغش را بر سقف بام ميكوبيد و ميخنديد. نه يك بار نه ده بار ... تا اينكه صداي پاكوبيدنها و خندههاي بيمهابايش پدر را از خواب بيدار ميكند و به بالاپشتبام ميكشاند. پدر كه پلـهها را سهتا يكي طي كرده بود و خودش را به پشت بام رسانده بود با چشم خودش آن گناه كبيره را مشاهده كرده بود زنها و دختراني كه در حياط قلعه شاهد اين مناظر بودند از وحشت به مجسمههايي سنگي ميمانستند كه چشم دوخته باشند به ماه فريبكار. همان ماهي كه فقط خود خدا ميدانست از كي زيبا را والـه وشيداي خودش كرده بود. پدر با همان موهايي كه زيبا در حين رقص رهايشان كرده بود او را بدنبال خودش ميكشيد. هماهنگ با پلـههاي پشت بام تن نيملخت زيبا بالا و پايين ميپريد. پدر تا وسط حيات همينطور او را دنبال خودش ميكشيد و مسير را با تن عرق كردة زيبا جارو مينمود و در اين حال عطر تن زيبا در همه جا پخش ميشد. بويي كه همه ما را حيران خودش ميكرد. زيبا عينهو گوزني سر و گردن شكسته، اسير چنگال پدر شده بود و بدنبال او كشيده ميشد. پدر كشانكشان او را بدنبال خودش ميكشيد و ميبرد تا مثال آثار گناهي نابخشودني در زيرزمين قلعه پنهانش كند. صداي زنجيرها و دستبندها و پابندهايي را ميشنيدم كه پدر با غيض بر دست و پاي زيبا ميبست. قرار بر اين شد تنها به قدري كه از گرسنگي نميرد جلوش خوراكي بگذاريم و همانجا قسم خورد تا زماني كه زيبا زنده است نگذارد نور ماه به تنش بخورد. در شبهاي مهتابي تابستان از شب اول تا شب چهاردهم پدر در طول حيات قدم ميزد و به اطراف تف ميانداخت. كه مثلاً تف توي روي مهتاب مياندازد ماه بيناموس هم در نهايت پررويي از لاي لكههاي ابر سرك ميكشيد و به ريشش ميخنديد و با بقيه دختران قايم موشكبازي ميكرد. (ماه چقدر به نرينهاي هرزه شبيه است) پدر خورشيد را دوست داشت. خورشيد ميسوزاند، كباب ميكند هيچكس هم قادر نيست تو روي خورشيد نگاه كند. كسي چشم توي چشم خورشيد بدوزد كور ميشود. آدم در مقابل خورشيد ناچار است سرش را پايين بياندازد و چشمش را ببندد. بيناموسي ماه بحدي است كه دور از چشم خورشيد بيرون ميآيد و از اسرارآميز بودن شب سوءاستفاده ميكند. * * * بعد از آبروريزياي كه زيبا راهانداخت پدر فرمان داد «علاوه بر ماه رمضان هر سال با عوض شدن فصل همه اهالي حصار بايد روزه بگيرند و استغفار كنند.» (روزه براي شكمهايتان منافع فراواني دارد علاوه بر آن مانع ميشود لاي پاهايتان به خارش بيافتد) در ضمن از آن شب لعنتي ببعد خوابيدن در بالا پشت بام هم قدغن شد. باز هم ميپرسيد چرا كشتمش؟ از قهر خواهرهاي شرمسارم. از حرص دختراني كه حتي قادر نبودند در عالم خيال هم قدم به آنسوي حصار بگذارند و جرئت نميكردند درباره مردان منتظر و حشري آن سوي حصار خيالاتي به خاطر خودشان خطور دهند. مردان فراخ سينه و كلـهقوچي كه مغرورانه در بيرون از حصار انتظار ميكشيدند، مردان سبيل چخماقي كه بوي تنشان هر دختري را به فحل ميآورد. بعد از بالغشدنم اغلب پشت درها و ديوارها و پنجرههاي بسته فالگوش ميايستادم. نالـههاي شهوي و آخ و اوخ آنها را ميشنيدم حالم از خودم بهم ميخورد و عقم ميگرفت. بعد از زنده بگورشدن زهره و زنداني گشتن زيبا خواهرهايم با تحقير نگاهم ميكردند و تا من را ميديدند پچپچشان شروع ميشد. لابد راجع به سرافكندگي و بيغيرتي من حرف ميزدند. سر راهشان كه قرار ميگرفتم لبهايشان را ورميچيدند. ضمن رفت و آمد در آغلـها و لب چاه و توي طويلـهها از روبرو شدن با من دوري ميكردند. انگار كه به مرض جذام مبتلا شده باشم. به عمد لباسهاي چركم را سر راهشان قرار ميدادم اما دست بهش نميزدند و آنها را نميشستند. غذاي سرد شده و چاي كهنه جوش جلوم ميگذاشتند. پشت كه ميكردم برايم شكلك درميآوردند. شبها كه همهجا خاموش ميشد و بعد از اينكه از تعليف اسبها و استرها فارغ ميشدم، پشت پنجرههاي هميشه بسته تكتك خواهرهاي رسيده و ترشيدهام گوش ميايستادم و نفس در سينه حبس ميكردم و از حرص لب ميگزيدم. چه چيزهايي كه نميشنيد و نميديدم. وحشتناك بود. ميديدم دوتا دوتا دخترهاي مكلف از زور تنهايي توي بغل هم ميچپيدند. (واي خداي من چه كاري ميتوانستم بكنم.) امان از آن دختراني كه شرم دوشقهشان كرده بود. و زينهاري ابدي روح آنها را در هم ريخته بود. دوري از آفتاب و نفس پاك و اندوه پنهان، رنگ و روي آنها را همچون زعفران زرد كرده بود. از هيبت ووحشت خون گرمي كه در رگهايشان در جريان بود به همديگر بند ميكردند و همديگر را قلقلك ميدادند همديگر را ويشگون ميگرفتند (اي داد و بيداد چه كاري از من برميآمد) فقط خود خدا ميداند چه اتفاقاتي در تاريكي رخ نميدهد. و چه فاجعههايي صورت نميگيرد. خندههاي توگلو خفهشده و بريدهبريده زير لحافشان از چه اعمالي حكايت ميكرد؟ چندشي همراه با لذت و ترس رگهاي تنم را به مورمور ميانداخت با ناخن دستانم پوست رانهايم را زخم ميكردم و به خون ميانداختم. تف بر غيرت من. برادر بزرگ! نوبره سرافكنده و اخته شده. هر شب يكي از جفتها نقش مرد را بازي ميكرد و دومي رل ماده را. اين از شبهاي من. اما روز كه ميشد خجالت ميكشيديم تو روي هم نگاه كنيم. روز و شبمان با شرم و گناه سپري ميشد. تصورش هم مشكل بود كه اين دختران خجالتي بتوانند به اين شكل زندگي كنند. * * * نه حتماً ميبايست او را ميكشتم. آخر بغير از پدر چه كسي ميتوانست در يك دست عصا داشته باشد و در دست ديگر تازيانه. اون هميشه ميگفت: «مرد نبايد دستش خالي باشد.» از تسبيح خوشش نميآمد اما ميگفت: «يك مرد واقعي سه شييء را نبايد هرگز فراموش كند. عصا و شلاق و خنجر» و باز ميگفت: «بسيار مسخره است. مرد بدون شلاق وارد خانه بشود.» چه كسي از اهالي حصار طعم شلاقهاي پدر را نچشيده بود. زن، دختر، پسر يا حتي خدمتكارهاي اختهشدهاش ... پدر عقيده داشت: «هر بچهاي شلاق او به تنش نخورده باشد، نه عمر درازي خواهد داشت نه تن سالمي. بيخود نبود (اسماعيل× گردنش را در اختيار پدرش حضرت ابراهيم گذاشت» پدر هر روز صبح بمحض اينكه سپيده سرميزد، با تمام نيرو و به اندازه حجم آسمان حصار نعره سرميداد: اولين كسي كه جلوش حاضر ميشد و خبردار ميايستاد من بودم. از فرط ترس و خستگي با چشماني خوابآلود سكندري ميرفتم و چرتم پاره ميشد. پس از من مادرهاي خسته و درماندهام و بعد از آنها برادرهايم حاضر ميشدند. بعضي از پسران با شرم خم ميشدند مبادا جلو چتر بسته شلوارشان ديده شود و نزد خواهران و مادرهايشان آبرويشان برود. «واي خدا خوار و خفيف شديم ...» گره زلف بعضي از دختران كه موي سرشان را به ميلـه پنجرهها بسته بودند كه مبادا بياختيار راه بيافتند و بروند سر وقت اسب عربي پدر؛ از ترس نعرههاي پيدرپي او كور ميشد و حالاحالاها باز نميشد و بعضي وقتها در اثر تكانهاي ناخودآگاهشان زلفهاي خم اندر خمشان كنده ميشد و همانجا روي ميلـهها ميماند. * * * پس از اينكه وظايف روزانه هركدام از ما توسط پدر مشخص ميشد نوبت به رهنمودهايي كه از فرط تكرار، مو به موي آن را همه ما از بر بوديم ميرسيد. «من اگر نبودم از خيلي وقت پيش اين قلعه روي سرتان خراب شده بود. شماها هنوز بچهايد، هنوز خيلي مانده تا از دنيا سردر بياوريد وقتي بزرگتر شديد ميفهميد من چي دارم ميگم و چقدر شماهارو دوست داشتهام. همه تف و لعنتهايي كه نثارتان ميكنم عين حكمته. تا زندهام شماها قدر منو نميدانيد. گذشته از اين من پدر شماها هستم. تنها منم كه قادرم تشخيص بدهم چه چيزي به مصلحت شماست و چي به مصلحتتان نيست. چي براي شما خوبه و چي بد. چي خيره و چي شر. هيچ بندهاي حق ندارد از خدواند خودش بپرسد چرا گرسنه و تشنهاش كرده است، چرا سيل و طوفان و بلا برايش نازل كرده است، چرا يك طرف سرماست و يك طرف گرما، بچهها هم همچنين. حق ندارند فرمان پدر را لغو كنند. بچههاي من وقتي پيش چشم من عزيز ميشن كه حرفشنو باشند. فرقي نميكند دختر يا پسر. كتابهاي مقدس هم همينرو ميگن. ميدانيد چرا من بچههاي كوچكرو بيشتر دوست دارم؟ چون تو همه چيز از من تقليد ميكنند؛ از لباس پوشيدن گرفته تا غذاخوردن. حتي توي سرفه كردن هم از من تقليد ميكنن. من سايههاي خودمرو دوست دارم. بعد از ايراد اين خطابه صداي سفير شلاقش بلند ميشد و متعاقب آن كلـهمان آتش ميگرفت. ميبايست در اسرع وقت پراكنده ميشديم. آنهايي را كه عقب ميماندند بباد تازيانه ميگرفت. بهر ترتيبي بود ميبايست فرار كنند در حاليكه در حين فرار محل فرود آمدن شلاق را ميماليدند و زوزه ميكشيدند. * * * پدر اغلب شبها بيخبر، وقت و بيوقت يواشكي راه ميافتاد. در حاليكه چراغي در دست داشت به همه جا سرك ميكشيد. با نُك پا نزديك ميشد و درهاي بسته را وارسي ميكرد. در اطاقها را صندوقهاي نان و آذوقه را. همه سوراخ سنبهها را، حتي توي چاه آب را. از اينكه ماه را ته آب چاه ميديد خشنود ميشد. اما انگار ماه با خندهاي تحقيرآميز توي رويش نگاه ميكرد. زود درپوش چاه را ميگذاشت و ميرفت سر وقت حوض آب و سطح آب را به هم ميزد بلكه تصوير ماه را مخدوش كند. از آنجا راه ميافتاد بطرف آغلـها و بعد ميرفت بطرف لانه مرغها و حتي به سگها و گربهها و خرگوشها هم سر ميزد. قفس بلبلـها را هم فراموش نميكرد. نوبت به زير ايوان و توي حمام و دستشوييها ميرسيد. بعد برميگشت و ميرفت بطرف طويلـهها و آنجا را با دقت بيشتري وارسي ميكرد و بعد در حاليكه روسري خيسي در دست داشت در نهايت احتياط و با رعايت اصل سكوت و اختفاء به اطاق خواهرهايم داخل ميشد و همه حركات آنها را در خواب زير نظر ميگرفت. از حركت لبها تا پرش پلكهايشان. صداهاي خفهشده و نامفهومشان توي خواب و ... . ميخواست به اين ترتيب سايه آن جواناني را كه ممكن است به خواب دخترانش آمده باشند غافلگير كند. بعد آن روسري نازك و خيس را روي صورت پژمردهشان ميكشيد و منتظر عكسالعمل آنها ميماند. ميخواست بفهمد به محض اينكه از خواب ميپرند اسم چه كسي بر زبانشان جاري خواهد شد. حسن، علي چه ميدانم اسم هر نرينهاي ... حرام و قدغن بود. آنها بياختيار در آن حال در ميان آبشاري از عرق شرم نام خدا و پدر و اسبها و استرهاي پدر را يكجا بر زبان جاري ميكردند و بعد در حاليكه زير لب شيطان را لعنت ميكردند با ترس و لرز توي رختخوابشان مينشستند و پدر بيرحمانه چراغ را به صورتشان نزديك ميكرد و سعي ميكرد تهمانده خوابهايشان را از توي اعماق چشمشان بيرون بكشد. و اگر لذت رنگپريدهاي مثلاً راهش را گم كرده باشد و توي مردمك چشمشان جا مانده باشد و يا گرد بوسهاي روي لب هر كدامشان مشاهده كند همانجا حقشان را كف دستشان بگذارد. دختران بختبرگشته با دستپاچگي پاچههاي بالارفته شلوارهايشان را پايين ميكشيدند و آستينهاي مچالـهشدهشان را صاف ميكردند و دست و ساعدهايشان را ميپوشاندند و موهايشان را زير روسري ميچپاندند و چون نور چراغ اذيتشان ميكرد سعي ميكردند روي خودشان را از چراغ برگردانند. بعد خطاب به آنها ميگفت: نترسيد دختراي من. نترسيد. من شبها كه بيخوابي به سرم ميزند، هوس شوخي و شيطنت ميكنم. من كه روزها زياد نميبينمتان. دراز بكشيد دختراي خودم ادامه بدين بچههاي من. * * *
وقتي همه ما را به صف ميكرد و صداي صفير شلاقش خواب در چشم برادرها و خواهرهاي كوچك و خوابآلودم ميشكست احساس ميكردم با زبان بيزباني ميگويند: « اي برادر بزرگ و بيغيرتمان پس كي اين ديو را ميكشي؟ ديوي كه از خواب ديدن و خوابيدن محروممان كرده است و نميگذارد حتي توي خواب هم چيزهاي خوبي را ببينيم كه در بيداري نديدهايم؟» توي دلم ميگفتم «صبر داشته باشيد امروز هم نشد فردا حتماً ميكشمش» چه شبهايي كه در را بر روي خودم ميبستم و جلو آينه ضربه زدن با خنجر را تمرين ميكردم. كيسهاي پر از پوشال جلو خودم مي گذاشتم و فرض ميكردم پدرم پيش رويم خوابيده است. آن وقت باران ضرباتم را بر آن وارد ميكردم. نه يك ضربه نه دو ضربه نه ده ضربه، ميزدم و ميزدم تا جايي كه خيس عرق ميشدم و از كت و كول ميافتادم. راستي بهتر بود اولين ضربه را به كجا وارد كنم؟ پيشاني؟ يا قلب؟ كجا كاريتر بود. بدينترتيب سعي ميكردم ترس را از خودم دور كنم. خوب ميدانستم قادر نخواهم بود از روبرو او را بكشم. هرگز جرئت نميكردم توي چشمهايش نگاه كنم. ما تنها زماني به پدر نزديك ميشديم كه صبحها بمنظور تبرك ناچار بوديم بر دستهايش بوسه بزنيم. در حاليكه او خودش را ول ميكرد و دستهايش را در اختيار ما ميگذاشت. البته در مقابل برادرها و خواهرهاي كوچكترم بيشتر خم ميشد. آنها حق داشتند بجاي دستهايش بر ريشش بوسه بزنند. ما هرگز نميتوانستيم با بوهائي كه از لباسهايش متصاعد ميشد اخت بشويم چرا كه هر روز بوي جديدي به مشاممان ميخورد كه اصلاً شبيه بوي روز پيش نبود. بوئي كه تا خود غروب گيج و منگمان ميكرد. اغلب اتفاق ميافتاد در اطاق خودم و جلو آينه قديم به قاهقاه بخندم چرا كه در حالتي ترسناك و وهمآلود ميديدم روح پدر از توي كيسه پوشال بيرون ميخزيد و به باد لگدم ميگرفت. توي آينه چشمم را ميدوختم توي چشمهاي از حدقه درآمدة خودم و دستهاي لرزانم را ميديدم و كف بيرونزده از گوشه لبهايم را مشاهده ميكردم و از آشفتگي خودم تعجب ميكردم و بياختيار به قاهقاه ميخنديدم. چه شبهائي كه سعي ميكردم با اين ترس مبارزه كنم و گرد اين وحشت را از خودم بتكانم. * * * پدر تمام سلاحهايش را توي گنجه قفلشدهي اطاقش قايم كرده بود. همه شصتتيرها و تهپُرها و ساچمهزنيها و تفنگهاي شكاريش را يك بار درست يكسال قبل از اينكه او را بكشم بيهوا قبضه خنجرم را گرفت و از غلاف بيرون كشيد. نزديك بود قبض روح بشوم. بعد آن را توي غلاف فرو كرد و با لحني تحقيرآميز گفت: «تو خنجر ميخواهي چه كني؟ تو كه از حصار بيرون نميري و بغير از بز و گوسفند كسي را نميبيني» چه كسي وادارم كرد بكشمش؟ آيا خودم به تنهائي تصميم گرفتم يا ديگران وادارم كردند؟ نميدانم. چيزي كه هست حالا توي اين گور تاريك و سرد با جنازه پوسيده و كرمگذاشته پدر تنها ماندهام. پدري كه نه ميشود گفت مرده است نه ميشود گفت زنده است. من تنها و غمگين و خسته. سه لكه بزرگ و قرمز رنگ خون روي كفنش نزديك بهم درست در زير شانه چپش. ضربه سوم كارش را ساخته بود. ضربه درست پائينتر از قلنجگاهش فرود آمده بود و تا خود قلب رسيده بود و كارش را يكسره كرده بود. اما نه من تنها نبودم. اگر زن كوچكه پدر تحريكم نميكرد هرگز قادر به كشتنش نبودم. (رابي) زن جوان و خوشكل پدر، در حقيقت سوگلي و آخرين شكارش محسوب ميشد. ريزهميزه و زبر و زرنگ بود. امان از (رابي) هنوز يك ماه از عروسيش نگذشته بود كه يك روز غفلتاً كنار چرخ آبكشي چاه جلوم سبز شد. در حاليكه يك سطل آب در دست داشت رو در رويم ايستاد و صاف توي چشمام چشم دوخت اما چيزي نگفت بعد چرخ آب را دور زد ودوباره روبرويم قرار گرفت. آخر سر با لوندياي آشكار، طوري كه جزئيات سينه و پستانش را ببينم خم شد و به ديواره چرخ چاه تكيه زد و سينهاش را جلو داد. شيار باريك ميان دو پستانش ديوانهام كرد. نزديك بود سرم گيج برود و توي چاه بيافتم كه در نهايت بيشرمي گفت: «چيه؟ چيچيرو نگاه ميكني آدم اخته؟ تو دروغ ميگي اگه راست بگي و هنوز توي رگات يه كم خون باقي مونده باشه امشب وقتشه. امشب نوبت منه. ميتوني تو بغل من كارشو يكسره كني.» ميدانستم اگر او را توي بغل يكي از زنهايش غافلگير نكنم هرگز قادر به كشتنش نخواهم بود. محال است ضربات كارد من ماهيچههاي سفت و محكم او را پاره كند. تنها در صورتي اين كار ممكن بود كه رخوت هماغوشي ماهيچههايش را شل كرده باشد و رگهاي كلفت و پرخونش در حين پاشيدن زهرابه شهوت توي اعماق وجود يكي از زنهايش خالي و سست شده باشد. * * * اغلب شبها با دست خودش، مشعلـها و چراغموشيها و شمعها و لامپاها و فانوسها را خاموش ميكرد. همه را يك به يك با فوتهاي محكم و پر سر و صدا خاموش ميكرد. فوتهائي كه قادر بودند ده شمع را در فواصل زياد از هم خاموش كند. هيچكدام از چراغها را روشن نميگذاشت الا چراغهاي داخل طويلـه و چراغ هميشه روشن توي حمام كهنه را كه از مدتها پيش متروك مانده بود و كسي جرأت نميكرد براي استحمام به آنجا برود، ميگفتند روح يكي از مقدسين در آنجا منزل دارد. يكي از آن صحابههاي بلندقدي كه براي كشتن كردهاي كافر به اينجا آمده بود و در همين جا جان سپرده بود، پدرم ميگفت: «روح مباركش روزها آسوده ميخوابد اما شبها به همه جا سر ميكشند.» يك شب ديروقت گويا دو تا از خواهرهايم كه مشغول شستشو بودند، غفلتاً بدنبال هم از توي حمام ميپرند بيرون و تا وسط حيات ميدوند و بعد دچار حملـهاي صرعي ميشوند. بعد از چند دقيقه غلطيدن و لگدپراني خواهرها و مادرهايمان ميريزند و دست و پايشان را ميبندند و رويشان را ميپوشانندو عينهو ميت روي دست بلندشان ميكنند و جلوي چشمهاي وحشتزده بچهها و در مقابل نگاه پر از خشم پدر تا بلندترين برج قلعه ميبرند و براي هميشه در آنجا حبسشان ميكنند. مادرم (حبي) در حين غرزدن ميگفت: «حرفاي باباتون همهش درسته، حتماً صحابههه اونا را ديده و نفرينشان كرده» از آن شب به بعد چراغ حمام براي هميشه روشن ماند و بلقيس مسئول روشن نگاهداشتن چراغ شد. مادرم (حبي) ميگفت: «هيشكي نبايد غسل نكرده به حموم نزديك بشه والا شلاق رو شاخشه» پدر به دست خودش قنديلـها و فانوسها و لامپاها را روشن ميكرد. او عقيده داشت آتش مقدس است و درست نيست آتش مقدس به دست زنها روشن بشود. وقتي يكي از ماها توي حصار مريض ميشديم با تمام قدرت فرياد ميزد: «باز هم كدوم يكي از شما دخترا چراغ روش كردين.» شبهائي كه دچار بيخوابي ميشدم و بيقراري آواره گوشه و كنار حصارم ميكرد غفلتاً با پدر مواجه ميشدم و در حاليكه چراغي در دست داشت ميگفت: «نصف شبي اينجا چه غلطي ميكني، تو ميبايست از خيلي وقت پيش مثل سگ توي لونهات خوابيده باشي.» لامذهب انگار توطئهها را بو ميكشيد و وقايع را حدس ميزد. همينكه يك كمي ابروهايم توي هم ميرفت فوراً ميپرسيد«ها چيه؟ چي تو كلـه پوكت ميگذره؟» بيست سال قبل شايد بيشتر، از يك زن كولي كه با پدر از سر تفنن روي يك حصير خوابيده بودند شنيده بود كه گفته بود «فلاني تو ميدوني چطور ميميري؟ توي بغل يكي از زنهايت ميميري، توي بغل عزيزترين زنهايت.» پدر هم به قاهقاه خنديده بود و طاق باز به پشت افتاده بود و گفته بود: «ببينم كولي سيا، مرگي خوشتر از اين سراغ داري؟» زن كولي در حاليكه شلوارش را بالا كشيده بود گفته بود: «مرتيكه كلـهخر، منظورم اينه تو بغلش كشته ميشي» اگرچه به ظاهر به روي خودش نياورده بود اما در طول اينهمه سال پيشبيني او را فراموش نكرده بود و براي رد گم كردن به زنهايش وعده دروغ ميداد. فيالمثل به (خديجه) ميگفت: امشب ميهمان توام اما عملاً ميرفت سر وقت (حبي) و به او ميگفت: «امشب يه خلوتي برامون درست كن (حبي) اما سر از اطاق (خازي) درميآورد. * * * سه روز بعد از اينكه براي اولين بار مورد اصابت تيز طعنهي (رابي) قرار گرفتم، همان توپ و تشري كه ويرانم كرد و قدم را خم نمود، در حاليكه داشتم اسب عربي پدر را ميبردم سر حوض و كف دست راستم را تا مچ در آب حوض فرو برده بودم بلكه نمكي را چند لحظه پيش سعي كرده بودم به خورد اسب پدر بدهم از كف دستم بشورم، دوباره (رابي) مثل اجل معلق جلوم سبز شد و شروع كرد به تيكه انداختن، از كنارم رد شد و كمي دورتر ايستاد درست مثل آهو برهاي كه صيادش را نگاه كند. سرتاپايم را با دقت ورانداز كرد بعد نگاهي ترسان به دور و برش انداخت و اول به حالت پچپچه و بعد كمي بلند گفت: «امشب هم پيش منه، امشب هم ... پيش ... مه ... نه» با دست راستم افسار اسب را گرفته بودم و به آرامي سوت ميزدم. سوتزدنم را قطع نكردم اما حواسم را در اختيار (رابي) قرار دادم. اسب كه سيراب شده بود يك نگاهي به من انداخت و نگاهي ديگر به (رابي) سطل پر آب روي شانهاش سنگيني ميكرد و اندكي ميلنگيد و دامنِ پيراهنش روي زمين كشيده ميشد. كفلش به حالتي موزون بالا و پائين ميرفت. تيز از كنارم رد شد و توي گوشم گفت: «من درو نميبندم.» تا ديروقت از شب توي اطاقم دسته خنجرم را در مشت ميفشردم و توي آينه قدييم خودم را تماشا ميكردم و سبك سنگين ميكردم كه چطوري خنجر را فرود بياورم. حصار خاموش و خفه، خسته و آرام آرامشي پر از خوابهاي تلخ و هذيانهاي آشفته. سگهاي بدخوي پدر انگار كه بوي حادثه به مشامشان خورده باشد مدام عينهو گرگ و شغال زوزه ميكشيدند و عوعو ميكردند. ميبايست با صد چشم و صدگوش مواظب باشم و با صد دست حملـه كنم. كسي را از توطئه آن شبم آگاه نكرده بودم، ميترسيدم ترس برادرها يا خواهرهايم كار دستم بدهد و نقشهام را نقش بر آب بكند. ميترسيدم اين راز را با مادرم در ميان بگذارم و اين راز مانند شعلـه آتشي از دهانش بيرون بجهد و حصار را شعلـهور كند. چند بار توي چهارچوب در از ترس ميخكوب شدم. نفس در سينهام حبس شده بود و صورت اخموي پدر جلو چشمم مجسم شده بود و دستم بياختيار دسته خنجر را رها ميكرد. زانوهايم ميلرزيدند و بيارادة من تا ميشدند. نه ميتوانستم مانع لرزش لبهايم بشوم نه طپش ديوانهوار قلبم. كف هر دو دستم خيس عرق شده بود با اينكه بياختيار به حالتي عصبي آنها را به تنم ميماليدم و خشك ميكردم باز بدتر خيس مي شد. مثل آدمهاي مست حياط را پشت سر گذاشتم و بي سر و صدا خودم را به پشت اطاق پدر رساندم. در را به تو هل دادم، در باز بود. انگار در دوزخ را باز ميكنم. (رابي) كار خودش را كرده بود. نگذاشته بود پدر در را قفل كند. شايد بازي و غلت زدن با (رابي) بيخيالش كرده بود و يادش رفته بود در را ببندد. يك گوشه از در را باز كردم. بوي در همآميخته تن پدر و رابي گيجم كرد. كم مانده بود بالا بياورم. شكاف در را بيشتر باز كردم، اطاق انگار از نور مهتاب پر شد. پدر سرگرم كار خودش بود و توي گوش رابي ميگفت: «چه كار خوبي كردي با عطر ياسمين خودت را معطر كردي، بوي گل ياسمين راحتم ميكند.» سرش روي سينه رابي بود و پشتش به من. انگار توي سينهي جوان رابي بدنبال جواهري، رازي و يا لذتي گمشده ميگشت، مثل كسي كه در آب خفه شده باشد و جنازه بادكردهاش بالا آمده باشد به حالت دمر چهار دست و پايش باز مانده بود و رابي را كاملاً ميپوشاند، انگار بدنبال بوي عطر ياسمين گم شده بود و خيال بازگشت نداشت. هر دو پستان سفت و سفيد رابي كيپ هر دو گوش پدر شده بود و استشمام عطر گل ياس كه انگار از شكاف سينه رابي ميتراويد حالم را جا آورد و غيرتم را جنباند. پدر در بيخبري محض فرو رفته بود. بيخبر از خودش، از من، از اسب و استرهايش، از خروسها و خرگوشهايش، از سمورها و سگهايش، از همه مخلوقات و موجودات حصار، حتي بيخبر از توطئهها و پيشبيني زن كولي. براي يك لحظه از ديدن انعكاس نور مهتاب بر پشت عرق كرده و سطبر پدر دلم فرو ريخت. كم مانده بود از همان راهي كه آمده بودم برگردم. پدر به عقابي ميمانست كه لاشه گنجشكي را چنگ زده باشد. بيرحمانه تكانش ميداد، ميترسيدم (رابي)زير اين حجم عظيم لـه بشود. به نظر ميرسيد كوهي رويش ريزش كرده است. هيچ كجايش را نميديدم. نه دستي نه پايي و نه حتي تار موئي. تنها هيكل عظيم پدر بود كه به رگي درشت و برآمده ميمانست، رگي شقشده، بدقت شانهها و پشتش را زير نظر گرفتم و منتظر ماندم، به محض اينكه علائم رخوت را در ماهيچههاي شقشدهاش مشاهده كردم، در حين عبور اولين چندش لذت از تنش معطل نكردم و پريدم و امانش ندادم و نگذاشتم دومين موج لذت از تنش عبور كند و آخرين نفس بعد از هماغوشي را توي سينهاش حبس كردم. دسته خنجر را محكم در دست گرفتم و تا جائي كه امكان داشت دستم را با خنجر بالا بردم و سه بار فرود آوردم. درست زير كتف چپش و همراه با آخرين حركت جنسيش خنجر را توي گوشت سفت تنش چرخاندم. او شهوتش را توي اعماق (رابي) خالي ميكرد و من غضبم را توي تنش. خون فواره ميزد و او قاهقاه ميخنديد (واي از آن لحظاتي كه لذت و مرگ درهم ميآميزد و نفسهاي بريدهبريدة لذت و شهوت در اعماق سينه ميمانند و ديگر برنميآيد.) آيا حركات مرگ و همآغوشي در واقع يكي نيستند؟ و آخرين موج لذت بوسيدن همان آخرين تكان براي رهائي از حلقه مرگي محتوم نيست؟ هنوز نتوانستهام تشخيص بدهم آخرين صدائي كه از حنجره پدر خارج شد، نالـه درد بود يا خنده لذت. دو فواره باريك و جهنده خون صاف آمد و توي چشمهايم پاشيد. كف هر دو دستم را سپر چشمانم كردم. از پس پردهاي از خون، پدر و رابي را ميديدم كه توي اطاق غرقه در خون لخت و عريان ميرقصيدند. رابي بر روي پوست غزالي دراز كشيده بود و پدر پوست پلنگي را روي پاها و باسنش كشيده بود. با اينكه پدر مرده بود اما (رابي) رهايش نميكرد، هر دو دست باريك و لطيفش را حلقه كمرش كرده بود و او را به خود ميفشرد تا وقتي كه خوني گرم و لزج روي دستها و مچش نريخته بود رهايش نكرد. پدر وقتي تمام كرد و يكبري شد (رابي) تازه من را ديد و بنظر ميرسيد پيلـه كرده است كه آخرين ضربتم را نشان بدهم و او را تصرف كنم. شايد اين زن جوان ميخواست طعم مرگ و هماغوشي را يكجا تجربه كنم. پدر به شكلي عجيب مانند جانوري كه قادر نباشد سرش را برگرداند با تمام هيكل برگشت و آخرين نگاهش را توي صورتم دوخت. نميدانم چرا بنظرم رسيد بخاطر مرگي كه در اوج لذت پيشكش كرده بودم از من تشكر ميكند. مرگ در خوشترين ساعات و در ميان آغوش پر از عطر گل ياس (رابي). آيا اين صورت درهمرفته در حال خنديدن بود خندهاي خوش؟ * * * (پس چرا سگهاي بد خويش يك وجب از من فاصلـه نميگيرند)، خداي من پس چرا لكههاي خونش از دستهايم پاك نميشوند و بوي خون براي هميشه توي دماغم لمبر انداخته است. رابي بازوهايش را گشود و پدر را رها كرد. بنظرم رسيد پدر بطرف ديوار خيز برداشت و هر دو كف خونآلود دستش را به ديوار گرفت خواست بلند شود. نقش پنجههايش براي هميشه روي ديوار ماند. (رابي) مثل كسي كه در طول عمر كوتاهش شاهد قتل صدها آدم بوده باشد، در كمال خونسردي بلند شد و پيراهنش را پوشيد و خونهاي دَلَمهزدهاي نك انگشتانش را پاك كرد و از در خارج شد و عينهو شبحي محو شد. نميبايست ميگذاشتم به اين زودي از من فاصلـه بگيرد. ميشنيدم كه با فرياد و هلـهلـه مژده مرگ پدر را اعلام ميكند. من ميبايست لحظات آخر مرگ پدر را تماشا ميكردم. ميترسيدم ناگهان آخرين نيرويش را جمع كند و بيخ گلويم را بگيرد و با تمام قوا فشار دهد. لحظه به لحظه صداي فرياد و هلـهلـه (رابي) دور ميشد و همهمه دستهجمعي اهل حصار بالا ميگرفت. * * * تقريباً ميشد گفت پدر (رابي) را به زور پول بدست آورده بود. رابي بارها گفته بود: «اگر خدا بخواهد بزودي اين مرد قرباني من ميشود.» وقتي كه خواهرهايم به مناسبت ورود (رابي) به حصار هلـهلـه سر داده بودند همانجا گفته بود: «من با هلـهلـه شادي وارد حصار شدم و با ولولـه شيون از آن خارج ميشوم.» شيربهاي (رابي) يك كيسه طلا و سي اسب عربي و بيست ماده گاو شيرده و سي آهوي دستآموز و صد رأس گوسفند و يك قلاده سگ خوش نژاد بود. تازه بعد از اجراي نقشه او بود كه فهميدم اين زن حيلـهگر سر كارم گذاشته است و همه زير ابرو نازككردنها و لب ورچيدنهايش تنها براي گولزدنم بوده است. بعدها فهميدم دلش پيش باغبان چشم آبي باغ همسايه بوده است نه من. همه حرفاش فريب بود. وقتي با عشوه ميگفت: «تف به اون شبايي كه به جاي اينكه بغل تو بخوابم، توي بغل پدرت ميخوابم» و يا وقتي سر راهم سبز ميشد و كنار چرخ چاه يا لب چاه آب جلوم را ميگرفت و زير لب طوري كه درست سر از حرفاش درنيارم ميگفت: «همينه ديگه. وقتي پسرا بيغيرت و اخته باشن چرا پدرا هر كاري دلشان بخواد نكنن؟» توي همان روزهاي اول عروسيش به همه اعلام كرده بود: «بچهها! من يا خودمرو ميكشم يا اين شوهر شمارو؛ شماها اگه ميتونين با يه مرد بوگندو كه تنش بوي گوسفند ميده بخوابين ميل خودتونه اما من يكي نميتونم.» * * * باغبان چشمآبي باغ همسايه بارها سعي كرده بود وارد حصار بشود اما دست به هر كلكي زده بود كلكش نگرفته بود. يكبار نقاب به صورتش زده بود اما بيهوده بود. دور ديوارهاي بلند حصاري ميگشت و همه جا را از نظر ميگذراند. يك بار جلو من را گرفت و گفت: «ببين پسر خوب، سال ديره بايد درختهاي مو هرس بشن ها، بعداً نگي بهتون نگفتم ها.» باز هم نشد. يكبار در لباس خردهفروش سعي كرده بود وارد حصار بشود و يكبار به شكل نعلبند و بار ديگر در لباس درويش و گدا. اما پدر حواسش جمع بود و كسي نميتوانست كلاه سرش بگذارد. پدر گفته بود: «باغبان يا خردهفروش تا زماني كه اخته نشده باشد حق ندارد پاشو توي حصار من بذاره نميخوام هيچ غريبهاي سر از اسرار ما در بياره و شماهارو بشناسه» بالاخره همگي ما قصه باغبان جوان را فراموش كرديم اما حكايت چاهكن جواني كه نميدانم پدرم از كجا گيرش آورده بود فراموششدني نبود. پدر وقتي فهميد چاهكن دل خواهر جوانم (مينا) را ربوده است و ممكن است توي رختخواب با خيال چاهكن حال كند طوري چاهكن بيچاره را سربهنيست كرد كه هنوز هم كه هنوز است هيچ دارو و درماني نتوانسته است رنگ و روي پريده و افسرده (مينا) را به حال اولش برگرداند و حتي ماجراي پدركشي هم نتوانست حالش را جا بياورد. باغبان بختبرگشته مدتها بعد از اينكه تمام تلاشهايش بيثمر ماند و تقريباً همه فراموشش كردند، سرانجام از حصار قلعه عبور كرد و وارد محوطه داخلي شد، اما در يك چشم به هم زدن توسط سگهاي دستآموز پدر محاصره گشت؛ لحظهاي بعد هر تيكه از لباسش در دهان يكي از سگها بود. همه ميدانستيم هر كسي به هر شكلي وارد حصار بشود سرنوشتي بهتر از سرنوشت (چاهكن) در انتظارش نيست. * * * در دومين روز عروسي پدر با رابي ، صبح زود طبق معمول سنواتي پدر همه ما را به صف كرد و خطاب به (رابي) گفت: «رابي بهتره تو هم بدوني، من به اين دليل اهل بيتم را دوست دارم چون به خودم و به حصارم خدمت ميكنند، به همه حيواناتم از چهارپاها گرفته تا پرندههايم. من اون زنيرو بيشتر دوست دارم كه اوقات عمرش را بيشتر در طويلـههايم بگذراند و بهتر از احشامم نگهداري كند. شيردوشي چالاك و قاليبافي ماهر و رنگيندست باشه. تو هم اگه ميخواهي زن من بماني نگا به دست اينا بكن. كسي هم كه فرمانهاي منو جدي نگيره ... حرفش را ناتمام گذاشت و خنجرش را از كمر كشيد، برق خنجرش چشم همه ما را زد. به منظور اينكه هرچه بيشتر در ما تأثير بگذارد يك لحظه صبر كرد و با طمأنينه آستينش را بالا زد و موهاي كلفت و سياه مچش را تكتك با كارد تراشيد و در اين حال مرتب نيشخند ميزد. پيدا بود خنجرش را تازه تيز كرده است. (امان از جسارت (رابي).) اين زن زيبا و بچهسال، عكسالعملاش در برابر تهديدهاي پدر تنها يك لبورچيدن بود و بس. همان لبهايي كه من آرزو ميكردم بجاي پدر هزاران بوسه بر آنها بزنم. * * * هر روز صبح حتي اگر حرفي براي گفتن هم نداشت ما را نگه ميداشت توي سرما و گرما، جلو هيكلـهاي ترسيده و تاشده ما قدم ميزد. حتي حق نداشتيم اُف بكنيم. يك عده از برادرها و خواهرهاي كوچكترم كه قادر نبودند ادرارشان را نگهدارند بياختيار خودشان را خيس ميكردند و شاش از ران و ساق پايشان سرازير ميشد و تو كفششان ميريخت. اين اوضاع اغلب پيامد شنيده شدن صفير شلاقش بود. بعد از اينكه همه پراكنده ميشدند و من تنها ميماندم، كلـهام شروع به صدا كردن ميكرد، ناچار ميدويدم به طرف حوض و سر سودازدهام را فرو ميبردم توي آب و براي بيدست وپايي و بيغيرتي خودم هايهاي گريه ميكردم. نميخواستم اشكهايم را كسي ببيند. اشكهاي نهان و خونينم توي آب ميريخت. باعث شرمساري بود كسي اشكهايم را ببيند. سرم را ميكردم زير آب و با تمام قدرتم توي آب فرياد ميزدم، فريادي كه بچهماهيها را زابرا ميكرد و زهرابهشان را ميتركاند و پس از لحظهاي بر روي آب ميآمدند و شكمشان رو به هوا قرار ميگرفت فرياد ميزدم و ميگفتم: «خدايا، پس كي من اين مانع را از سر راه برميدارم. پس كي پدرم را ميكشم بلكه آزادانه زني را در آغوش بكشم و درهاي حصار را باز كنم و برادرهاي آوارهام را دوباره به حصار برگردانم و از شادي تجديد ديدار برادرها و خواهرهايم غرق لذت بشوم. آنها را برگردانم به آغوش مادرهايشان تا بلكه عطر آغوش آنها را دوباره استشمام كنند و حكايت آوارگيشان را بازگو نمايند؟» فريادهايم از ته آب بصورت حبابهايي بالا ميآمدند و به شكل كف در هوا ميتركيدند و محو ميشدند. دلم براي بچهماهيهاي زهرهترك شده ميسوخت. نه من و نه برادرهايم جرئت نميكرديم حصار را ترك كنيم و خبر نداشتيم خارج از حصار چه خبر است و چه ميگذرد. من نوبر خانواده نميبايست و نميتوانستم اين همه خواهر و برادر و مادر را باچنين درندهاي تنها بگذارم. خيلي از برادرهايم كه هر طوري بود حصار را شكستند و از هزاران خوف و خطر گذشتند و رفتند. پس از مدتي يا جنازهشان برگشت و يا هر بار كه پدر از سفري برميگشت لباسهاي خونآلودشان را با خودش برميگرداند و ميگفت: «آ...ها. اين يكيرو هم گرگ خورده» * * * زن اول پدر كه از قحطي بزرگ به بعد همه دندانهايش ريخته بود، از تأسف بدبختيهاي پسرانش، از خجالت اينكه هر شب ناچارند دزدكي بروند سر وقت ماچه الاغها و ماچه استرهاي پدر، دچار پيري زودرس شده بود. اصلاً همه مادرها ضمن بر سر و سينه كوبيدن وتأسف خوردن ميگفتند الـهي مادرتون بميره. طفلكيا. چقدر كمرو هستن، هنوزم روشون نميشه زن بخوان. دخترارو ديگه نگو كه چقدر بي سر و زبانن. بچههاي مردم صدتا دوست عوض كردن اما اين زبونبستهها ... اين كه نشد خواهر! سرانجام زن بزرگ پدر به خودش جرئت ميدهد و تصميم ميگيرد براي فيصلـه دادن به اين اوضاع نزد پدر برود و خواسته آنها رامطرح سازد. با ترس و لرز در محل سكونت پدر را باز ميكند و توي چهارچوب در ميايستد انتظارش طولاني ميشود ناچار با احتياط چند ضربه به در ميزند. پدر از همان لحظه اول او را ديده است اما سرگرم بازي بودن با گربهها و سمورها و خرگوشهايش را بر همصحبتي با او ترجيح ميدهد. پدر كه درِ تمام قفسهايش را باز گذاشته بود و بلبلـها را توي فضاي اطاق آزاد كرده بود و اجازه داده بود نكهاي كوچكشان را در دماغ و سوراخهاي گوشش فرو ببرند، حتي به خودش زحمت نداده بود كه سرش را برگرداند. به همان حال مانده بود اما با دست اشاره كرده بود داخل بشود. مادر با كمري خمشده از ترس بالاسرش ايستاده بود. دوباره با دست اشاره كرده بود كه ميتواند بنشيند و به بازي خودش با خرگوشها و سمورها و گربههايش ادامه داده بود با آنها غلت ميزد و آنها را روي شكم خودش ميكشيد. مادر با ترس و لرز گفت: «ببين. مرد ... من اومدم ... بگم» اما انگار پدر شش دانگ حواسش پيش حيوانهايش بود. مادر تكرار كرده بود «خيلي وقته ... ميخوام ...» پدرم از لاي ازدحام گربهها و خرگوشها و پرندهها سرتراشيدهاش را بلند كرده بود. جاجاي سرش پر از اثر پنجول گربهها بود كه به صورت خطوطي دراز و قرمز روي پوست كاملاً تراشيده سرش به چشم ميخورد. پرسيده بود: «ها. حبي؟ چه خبر - خيره انشاءاللـه. گمونم اومدي بزم شبرو جور كني شكايتي كه نداري؟ داري؟ حق داري واللـه شكايت داشته باشي. اما خودت انصاف بده چكار ميتونم بكنم. خودت دنياديدهاي ميدوني چي ميگم من بايد فعلاً اون زن جديدرو سير بكنم والّي ... خودت ميدوني كه ... اصلاً ميدوني چيه. امشب حال هيچكدومتونو ندارم ميخوام امشب با حيونام حال كنم. ميخوام امشب با گربهها و خرگوشها و سمورهايم بخوابم «نه ... مرد ... من براي اين چيزا نيومدم ...» (حبي) كمي آنسوتر، دم در چمباتمه زده بود و پدر نك زبانش را بر روي كلـه بلبلـها و تخم گربهها ميكشيد. بلبلـها قلقلكشان ميشد و ميپريدند. گربهها با لذت پنجول به صورتش ميكشيدند و پدر لب دو تيكه خرگوشها را ميبوسيد و ميخنديد. بلبلـها ميپريدند و سمورها رم ميكردند و خرگوشها وَرجهورجه ميكردند و پراكنده ميشدند اما لحظهاي بعد با سوت پدر همه دورش جمع ميشدند و بازي را از سر ميگرفتند. باز مادر با ترس و ترديد گفت: «من اومدم ... بهت بگم ...» پدر مهلتش نداده بود و گفته بود: «حبي چيزي نگو. گوش كن ... چي ميگي گربههارو اخته كنم؟» «آخر براي چي؟» «چي داري ميگي پير خرفت. مگه نميبيني اين پدرسوختهها خايهشون از خايه من درشتتره» پدر همان طور كه دراز كشيده بود و پاهاي كوتاه عقبي يك نره گربه را از هم گشوده بود غفلتا دندانهايش را به خايه گربه گير داده بود و با تمام قدرت فشرده بود طوري كه شاهرگ خايه گربه قطع شده بود. گربه طوري جيغ ميزد كه فضاي حصار ظرفيت فريادهاي دردناك او را نداشت و كيلومترها آنطرفتر شنيده ميشد. به خودش ميپيچيد نالـه ميكرد ميوميو ميكرد و تخمهاي خونآلودش توي دهان پدر مانده بود و پدر عينهو دو تيلـه درشت شيشهاي با آنها بازي ميكرد و آنها را از اين طرف دهان به آنطرف دهان ميگرداند. حبي از وحشت با دست چشهايش را پوشانده بود. «خوشت اومد حبي؟ هر شب يكيشونو اخته ميكنم.» «گناه دارن ... مرد ...» «زنيكه كلـهپوك ميدوني چي گناه داره؟ اينكه يكي دو روز ديگه فصل بهار كه ميشه و اين لعنتيا هوس جفتگيري بكنن با سر و صدا جلو چشم دخترامون سوار همديگه بشن اون موقع گناه داره نه حالا!» «نميدونم واللـه ميل ميل تست» «البته كه ميل منه. هوس كشندهس. تو كه موهاتو سفيد كردي لابد ميدوني» «اما ... مرد؟» «حرف نزن. سبيل اين پدرسوختههارو نگاه كن. خايههاشونو ببين ... به واللـه من خيالاتشونم ميخونم» «ببين مرد ... من اومدم بهت بگم» «مطمئن باش به غير از خودم و اسبم نرينهاي توي اين حصار نميزارم. همهرو اخته ميكنم. اگه بتونم حتي پشههارو هم اخته ميكنم. اگه به خاطر نگهداري گلـههام نبود سگارم اخته ميكردم» «تو خودت سرور و سالار حصاري چي صلاحه همونكاررو بكن اما من بخاطر اين حرفا نيومدهم. من اومدم بهت بگم ...» «خيلي خوب جون بكن بگو ... بذار خلاص شم» گربه بختبرگشته با شكمي خونآلود عينهو مردي اخته شده يكوري افتاده بود و نالـه ميكرد شايد داشت نفسهاي آخر را ميكشيد. «ببين مرد! من اومدم بهت بگم بچههات بزرگ شدن، خيليشون دارن پير ميشن. خدارو خوش نميآد، تو چي از جونشون ميخواي. پسر نوبرت موهاش سفيد شده تمام زحمت حصار رو گرده اونه. خوب چي ميشه دلت نرم بشه و يه زن براش خواستگاري كني؟ الـهي مادرشون بميره دخترات همه چروكيده شدن ...» پدر ناگهان مثل فشفشه ميرود روي هوا و در ميان حجمي از خرگوش و سمور و گربه و قناري ميپرد بيرون. از بالاخانه بيرون ميآيد و به اندازه حجم فضاي حصار فرياد ميزند، نعره ميزند و به دور خودش ميچرخد و در حين چرخش دو تا از خرگوشهايش را زير پا لـه ميكند و گربهاي را كه در دست دارد، بياختيار به ديوار مقابل ميكوبد. به مجرد اينكه فرياد پدر بلند ميشود قناريها بياراده توقفسهايشان ميخزند و از ترس شروع به لرزيدن ميكنند و بقدري بال بر هم ميزنند كه همه شهپرهايشان فرو ميريزد و قفسها پر از پر زرد و قرمز و آبي ميشود. هيچكدام از جانورهاي پدر نميدانستند چه اتفاقي افتاده است و به چه علت او كه تا چند لحظه پيش اينهمه سرحال بود يكدفعه هار شده است. حالا گربه بختبرگشته هم آرامآرام راه افتاده بود و عرض حياط را طي كرده بود و صاف با كلـه افتاده بود توي چاه آب. پدر كه تا آن لحظه هنوز لاشه دو خرگوش مرده را در دست داشته هر يك را به طرفي پرتاب كرده بود. همه زنها و دخترها و پسرهاي حصار كه با ترس و لرز از پشت پنجرهها و از لاي درهاي نيمهباز اين صحنهها را ميديدند، كمكم به خودشان جرئت ميدادند از كمينگاه بيرون ميآمدند و يكجا جمع ميشدند. پدر هنوز فرياد ميزد و خط و نشان ميكشيد. «گوشهاتونو خوب باز كنين، براي آخرين بار ميگم. اينجا، توي اين حصار من نه پسر زن ميگيره، نه دختر شوهر ميكنه. اون دختري كه خودشرو تخم و تركه من ميدونه بايد حتي توي تاريكي اطاقش هم مراقب حيثيت خودش، من و حصار من باشه. هوا وهوس، حصار منرو ويران ميكند. پسر نكنين اينكارهارو. بچههاي من اين كارهارو نكنين. من خودم حواسم جمعه ميدونم كي وچه كسيرو شوهر بدم و براي كي زن بگيرم. اين اولين و آخرين حرف منه.حاليتونه؟ شيرفهم شدين؟ تا من زندهام و ميتونم زن بگيرم و براتون جشن عروسي رابندازم. ديگه چي ميخواين. همين مونده كه پسرا بيافتن دنبال كون زناشون و دخترام برن رد كار خودشون و حصار تبديل به بيابان برهوت بشه. حصار نازنين من مگه اين حصار بعد از مردن من به كي ميرسه؟ زرشك منو باش چه فكرايي ميكردم. من اميدوار بودم شما نام منو زنده نگهداريد. زرشك! من انتظار داشتم شما اينجارو حراست كنين. درست مثل سگاي وفادارم از صد فرسنگي حصار بوي غريبههارو بشناسين و سر راهشونو بگيرين. چشماتون به تيزي چشم عقابها و بازهايم باشه و خيلي دورهارو ببينين. خوشم باشه واللـه اين بود مزد دستم. ديگه چي؟ بفرماين. منو تنها بذارين بلكه از تنهائي بميرم و خوراك گربهها بشم. ميخواستم سرش داد بكشم و بگويم: «آخر مرد حسابي ما اين حصاررو ميخوايم چه كنيم؟ حصاري كه به جز اسب و استر چيز ديگهاي توش نيست به چه درد ما ميخورد» اما ترسيدم وجيكم درنيامد. او همانطور فرياد ميكشيد و نعره ميزد. همراه با نعرههاي او اسبها هم شيهه ميكشيدند و سگها كه دورش حلقه زده بودند يكصدا زوزه را سر دادند و كبوترها پر كشيدند ودر آسمان حصار آواره شدند و خرگوشها و گربهها از ترس خودشان را خيس كردند. «خوب گوشاتونو وا بكنين ... اونايي كه حلالزادهاند با جان و دل به حصار خدمت ميكنن ...» * * * بدين ترتيب بود كه خواهرهايم از سپيده سحر تا پاسي از شب تو طويلـهها جان ميكندند و شير ميدوشيدند و ماست و پنير و ... درست ميكردند و مادرهايم دستهايشان پوستهپوسته ميشد و از بس دوك نخريسي را ميچرخاندند و كلاه و دستكش و جوراب ميبافتند چشمهايشان سياهي ميرفت. روزانه ميبايست دهبار طويلـهها را آب و جارو كنند و توي آخورها علوفه بريزند و ظروف مخصوص آب دادن حيوانها را پر كنند. هميشه ميبايست مواظب كون گاوها باشند، به محض اينكه مدفوع و تپالـهاي پس ميانداختند جلدي بدوند آن را جمع كنند و پستانهاي آنها را بشورند و جلوي سگها استخوان بريزند و گربهها را سير كنند. (پدر حيوانهايش را از ما بيشتر دوست ميداشت.) * * * ميبايست ميكشتمش. چارهاي نداشتم حتماً ميبايست ميكشتمش. اگرچه با كشتنش در واقع خودم را كشتم. پيش خودم حساب كرده بودم او را ميكشم و «رابي» را تصاحب ميكنم. گذشته از اين، همه اهل حصار را آزاد ميكنم و خواب برادرهاي آوارهام را تحقق ميبخشم. برادرهائي كه بخاطر آزادي آواره شدهاند. آنهائي كه خوراك گرگ و شغال شدند و آنهائي كه ساليان دراز است در غربت دور هم جمع ميشوند و توطئههايشان را توي گوش همديگر زمزمه ميكنند. توطئه براي درهمريختن حصار، همان توطئههائي كه خودشان باعث خنثيشدنش ميشدند. قرار بود ديوارهاي حصار را بشكنند و سفرهاي حسننيتشان را به جانب شهرها و ساير حصارها آغاز كنند. با زنان و مردان ساير حصارها آشنا بشوند. خواهرانم شوهر كنند و برادرانم زن بگيرند. حتي قناريهاي قفسي را هم روانه جنگلـها كنند و سمورها ديگرباره از درختان گردو بالا بروند و به ميل خودشان گردو بشكنند و به اختيار خودشان بخورند و خرگوشهاي اهلي شده دوباره به دامن طبيعت بازگردند. اما افسوس، همان شب كه روي سينه رابي به ضرب خنجر خلاصش كردم و دروازة حصار را از پاشنه درآوردم، فهميدم خوابهايم هرگز به حقيقت نخواهد پيوست. گشتم و گشتم تا دستهكليد بزرگش را توي خورجينش پيدا كردم و تمام درهاي قفلشده را باز كردم و بعد دستهكليد لعنتي را از پنجره بالاخانه پرت كردم وسط حياط. كليدها در زير پرتو رنگپريده مهتاب پخش و پلا شدند. فرياد كشيدم «بيائيد، اينهاش. بدوين همتون جمع شين. اينهاشش كليد تمام درهاي قفل شدهتان» آرامآرام و با ترديد درهاي اطاقهاشان باز شد و يكدفعه همگي به طرف كليدها حملـهور شدند. هركدام مجموعهاي از كليدها را از دست همديگر ميقاپيدند و اولين جائي كه به سراغش رفتند گنجينههاي پدر بود و اولين چيزهايي كه وارسيش كردند چمدانهاي پدر بود بخصوص همان چمدان خاكستري كه پر از زيورآلات بود. جواهرات، مرواريدها و گردنبندهاي طلا. توي اطاقها آواره شده بودند. توي گنجههاي مخفي صدها آينه عجيب و غريب پيدا كردند. آينههائي كه چهره آدمي را زيباتر از آنچه بود نشان ميداد. (البته خيلي از آينهها شكسته بودند) خواهرهايم بخاطر آينهها به جان هم افتاده بودند. قوطيهاي بسته داخل چمدان را درميآوردند و با كوبيدن به در و ديوار خرد و خاكشيرش ميكردند. از شير مرغ گرفته تا جان آدميزاد توي اين قوطيها بود. از همه چيز جالبتر پودرهاي سرخآب سفيدابي بود كه طي سالـها از حصار جمعآوري كرده بود. دسته موهاي كوتاه و بلند زنانه، موهاي طلائي و سفيد و خرمائي ... دسته موهائي كه رنگشان را در اثر گذشت زمان باخته بودند. عطرهائي قوي، تعويذها و دعاهاي فراوان، عطرها را روي سر و گردن خودشان ميريختند و ميرقصيدند. از اطاقها بيزار بودند و به حياط ميريختند از خوشي غش و ريسه ميرفتند. چنان سبك بر روي سنگفرشهاي حياط راه ميرفتند كه انگاري بر روي زمين صابونزده راه ميروند. پيشاني همديگر را لمس ميكردند كه مبادا دچار تيفوس شده باشند و همه اين چيزها را در حالت تب و هذيان ببينند. مادرها و خواهرها و برادرهايم در تمام طول شب ريخته بودند و روي سرم و مدام سئوالپيچم ميكردند. آنها مطمئن نبودند كه من توانسته باشم پدر را بكشم اما خودم زنده بمانم لمسم ميكردند. تنها لمسكردن نبود آنها قصد داشتند مرا بچشند و ببويند. عدهاي از آنها از رنگ و بوي خون رم ميكردند و عدهاي ديگر آنقدر به من نزديك ميشدند كه خونهاي دلمهبسته روي دستها و صورتم را ليس ميزدند. عدهاي ديگر خون بر پيشاني خودشان ميماليدند و يا مانند زنهاي هندي، خال ميگذاشتند. قيل و قالشان سينه آسمان را ميشكافت.آن شب سنگ روي سنگ بند نبود. من در ميان ازدحام صورتهائي كه در آمد و شد بودند گم شده بودم همه چيز را فراموش كرده بودم زمان را و حتي فصول را، براي اينكه از محاصره خواهرهايم خلاص بشوم، فرياد زدم: «بي معرفتا ... چكار ميكنين؟ چرا خواهرتون (زيبا)رو فراموش كردين» هنوز حرفم تمام نشده بود كه شش هفت نفر از آنها دويدند و در زيرزمين را به كمك هم از پاشنه كندند و از پلـههاي تاريك و نمور زيرزمين سرازير شدند و «زيبا» را از چنگال تاريكي نجات دادند و دوباره تسليم پرتو مهتابش كردند. (زيبا)ي سست و بيحال كه ابتدا بعلت سالـها در تاريكي محض بودن نور ماه موقتاً كورش كرده بود مدتي با دستهاي زرد و بيرمقش چشمهايش را ماليد. موهايش جوگندمي شده بود و قدش خميده و نحيف. عينهو بچهاي كه تازه راه افتاده باشد زير بغلش را گرفتند و سعي كردند راهش ببرند. چند قدم ولش ميكردند و قبل از اينكه زمين بخورد دوباره زيربغلش را ميگرفتند. «زيبا» با دستهايش اشاره كرد ازش فاصلـه بگيرند. بعد تلوتلوخوران مانند آدمهاي مست خودش را به وسط حياط رسانيد و يقه پيراهنش را با هر دو دست گرفت و تا ناحيه ناف جر داد و ناگهان بدو به طرف سنگ سفيد لب حوض كه مخصوص شستشوي مردههاي حصار بود رفت و با تمام هيكل تاقباز بر روي آن خوابيد و بدون هراس از حصار بدون شرم از برادرها بدون اطلاع از مرگ پدر پستانهاي پلاسيدهاش را به نور ماه تسليم نمود و درست مثل همان شبي كه آن آبروريزي را در بالاپشتبام براه انداخت با صداي بلند خنديد و بعد چشمهايش را بر روي هم گذاشت و به خوابي عميق فرو رفت. و توي خواب در زير نور مهتاب مدام لبخند ميزد اما آن شب چه شبي بود و چه كارها كه نكردند. هووها كه تا ديروز دشمن هم بودند آواز ميخواندند و ميرقصيدند و با سرخآب و سفيدآبي كه از توي قوطيهاي پدر پيدا كرده بودند همديگر را آرايش ميكردند. مادرم (حبي) نفسزنان در حاليكه صندوق ميخكوبشده پدر را با زحمت بدنبال خودش ميكشيد ... مرتب قر ميزد و قسم ميخورد كه صندوق را از همان سالـهاي قحطي از ترس آدمهاي گرسنه و بيچاره حصار قايم كرده بوده است حالا او آن را از توي ديوار كلفت حصار بيرون كشيده است و آن را حق خودش ميداند. وقتي در صندوق را شكستند توي آن چيزي نديد الا مشتي خاك. همه دور صندوق پر از خاك حلقه زده بودند و مثل ماتمزدهها به جنازه صندوق چشم دوخته بودند. مادرم (حبي) فرياد كشيد: «بچههاي من مأيوس نشيد. اين حصار صد گنج مخفي شده پدرتان را در خود دارد. حتي اگر صد صندوق پر از خاك پيدا كرديد باز هم نااميد نشيد. من مطمئنم حداقل يك صندوق مملو از در و گوهر پيدا ميكنيم» * * * «رابي» همان شبانه بمحض اينكه از آن اطاق پر از بوي خون و شهوت بيرون آمد، صيحهاي كشيد و شروع به چرخيدن و چهچهه زدن كرد. مادران خوابآلود، خواهران به جامانده در خوابهاي حرام و آشفتهشان گويي هر كدام دو دهان پيدا كرده بودند، با يك دهان گريه ميكردند و با ديگر دهان ميخنديدند. با چشم چپ اشك سياه ميباراندند و با چشم راست سرشك شوق. چهار دستي، نه با صد دست روي هوا بلندم كردند و روي سرشان گرداندن به جانب ستارهها پرتابم كردند و دوباره آغوش نرمشان را به رويم گشودند. از بالا آنهمه چشم را نگاه ميكردم كه مثل ستاره ميدرخشيدند. برادرها و خواهرهاي كوچك و كمسن و سالم را ميديدم كه به قاهقاه ميخنديدند و با پشت دستهاي كوچكشان اشكهايشان را پاك ميكردند. از طرفي به اندازه حجم ريههايم هواي آزاد تنفس كردم و از طرف ديگر اندازه ظرفيت چشمانم تا جايي كه پلكهايم اجازه ميداد چشمهايم را ميگشودم و هيبت و سهمناكي آن شب را با چشمانم احساس ميكردم. بعد پا شدم و در تمام لانه و قفسها و حتي در طويلـهها را گشودم. بچههاي كوچولو از روي بيرحمي يا با مهرباني با جانورهاي پدر ورميرفتند. يك لحظه صداي گريه شنيده ميشد و لحظهاي ديگر صداي خنده و قهقه. سرگرم آزاد كردن قناريها بودم كه فرياد (مريم) بلند شد: «آي بچهها، مواظب باشين اون جونور هنوز زندهاس – تكون ميخوره دويدم رفتم جلو و گفتم: «چيزي نيست دستپاچه نشين ... آدم كه چشمش ترسيد چيزاي عجيب و غريب زياد ميبينه» همان شبانه از ترس اينكه مبادا زنده بشود تيكهتيكه لباسهايش را درآورديم «رضيه» يك پاتيل آورد و به كمك (فاطي) تويش آب ريخت كمي گلاب به آب اضافه كردند. سيامك و ابراهيم هيزم جمع كردند و زير ديگ را روشن كردند و براي اينكه آتش را تيز كنند و آب زودتر داغ بشود زنها هرچي روسري و چادر و پيشبند داشتند توي آتش انداختند. شعلـههاي آتش سايه همه آنها را روي ديوار حصار منعكس ميكرد. سايهها بنظر ميرسيد در حال رقص باشند. يك عده از دختران بخور ميسوزاندند. صورت عدهاي از آنها براي من ناشناس بود. آيا ممكن است اين آدمها غريبه مادرها و خواهرهاي من باشند؟ با ترس جنازه پدر را نگاه ميكرديم. هنوز دلايل زيادي براي ترسيدن از پدر داشتيم. پدري كه در طول عمرش تنها يكبار مريض شده بود و ما باور نكرده بوديم ميخواستيم با چشم خودمان ببينيم كه پدر هم مثل ساير آدمها مريض ميشود، مثلاً سرش درد ميگيرد يا بستري ميشود. * * * مادرم (حبي) را از طرف خود مأمور كرديم بلكه برايمان تقاضاي ملاقات بكند. عكسالعمل پدر در مقابل درخواست ما چندان غيرمنتظره نبود ما پشت در بالاخانه منتظر اذن دخول بوديم كه نعرهاش بلند شد: «نخير لازم نكرده. من ميدونم اينا نيومدن از من عيادت كنن اينا اومدن ضعف و زبوني منو ببينن. كور خوندن. بهشون بگو كاري نكنن كه در ظرف دو روز حصاررو. از وجود نحثشون خالي كنم.» * * * نه، قابل قبول نيست، واقعيت ندارد، مگر ميشود جنازه پدر آنجا دراز بدراز خوابيده باشد و كاري نكند. نه عربدهاي، نه فحشي، نه كتكي!!! آن شب هيچكدام از ما براي يك لحظه هم استراحت نكرديم و كارناوالي راه افتاده بودو هر كدام شمع يا چراغي روشن در دست داشتيم. پنداري حصار چراغاني شده است. همه جا را نورباران كرده بوديم. پيرها با بيل و كلنگ به جان ديوارهاي بلند حصار افتاده بودند حتي بچههاي كوچك هم سعي ميكردند با ناخنهاي ضعيفشان سيمان و ساروج ديوارها را خراش بدهند و با ذغال بياختيار تصوير پرندههاي در حال پرواز را بر ديوارها رسم ميكردند و آزادانه همديگر را صدا ميزدند و چيزهاي عجيب و غريب به هم نشان ميدادند. براي اولين بار دور از نگاه پدر و در حال تماشاي ازدحام كارناوال سيگاري گيراندم و با خيال راحت پكي محكم به آن زدم و تمام دودش را آزادانه به درون ريهام فرستادم. چشمهايم را بر هم گذاشتم و سعي كردم موقعيت را بسنجم. امان از عظمت آزادي و اللـه اللـه از فقدان ترس ... . چشمهايم را كه گشودم، ديدم در محاصره مادرها و خواهرهايم قرار دارم. مادر خودم تمام نامادريهايم، خواهرها و برادرهاي خودم و تمام ناخواهريها و نابرادريها حلقهام كرده بودند، ماچم ميكردند، تف تو رويم ميانداختند، سپاسم ميكردند، نفرينم مينمودند. (بلقيس) شلاق پدر را پيدا كرده بود و با آن اداي او را درميآورد. آن را بصدا درميآورد و زهره همه را آب ميكرد. فرهاد هم با عصايش بازي ميكرد و خواهرهايم را عينهو رمه جلو انداخته بود و به اين سو و آن سو ميراند و سعي ميكرد حلقه عصا را به پاي آنها گير بدهد و باعث سقوطشان بشود و بعد او ته دل بخندد. با هر دو دست اشاره كردم كه نگذارند آتش خاموش بشود. به دور آتش حلقه زده بوديم و بياختيار ميرقصيديم. انگار خشم پنهانمان به همراه قطرات عرق از تمام اعضا و جوارحمان فرو ميريخت و رقص چوپي و شيخاني را با هم قاتي كرده بوديم. ميآمدند و يكييكي دست در گردنم ميانداختند. صداي گريه و خندهشان در هم ميآميخت. سرهاشان را روي سينهام قرار ميدادند و زماني ترانه شادي ميخواندند و لحظهاي بعد نوحه عزا سر ميدادند حتي بياختيار گازم ميگرفتند و بعد به صف ميشدند و به نوبت خونهاي دلمه بسته روي دست و صورت و لباسهايم را ليس ميزدند خدا (رابي) لوليوش و شيطان را لعنت كند كه با هزار ناز و عشوه همراه با صداهاي هوسانگيز خرخالـها و النگوهاي افسونكنندهاش مدام توي گوشم ميخواند: «تو بكشش ... اون وقت خودم ميدونم چه حالي بهت بدم.» در حاليكه بعد از اجراي نقشهاش توسط من و آلوده كردن دست من به خون پدر سرانجام باغبان چشمآبي را كه به هيچ تمهيدي نتوانسته بود وارد حصار بشود پيدا كرده بود و با او رفته بود. از سنگ مخصوص شستشوي مرده خون ميچكيد و بوي خون سگهاي پدر را ديوانه كرده بود و لحظهاي از دوروبر مرده دور نميشدندو به فواصل كوتاه ميايستادند و پوزهشان را رو به هوا ميگرفتند و زوزه را سر ميدادند. زوزههاي دلخراش. بعد به دور من حلقه ميزدند و دستهاي خونآلودم را بو ميكشيدند و خون روي دستم را ميليسيدند. من سعي ميكردم كه از سگها دور بشوم اما با دندانهاي نيششان پاچه شلوارم را ميگرفتند و مانع راهرفتنم ميشدند و لكههاي خوني را كه روي كفشهايم ماسيده بود ميليسيدند و بو ميكشيدند. زوزههاي بيامانشان سقف آسمان حصار را روي سرم خراب ميكرد. خرگوشها و سمورها و گربهها هم دورم حلقه زده بودند و لانهها و سوراخهايشان را خالي كرده بودند. با آزاد شدن آن همه جانور حصار به صورت جنگل وحوش درآمده بود. لاي دستها و پاهايمان ميپيچيدند و نميگذاشتند جنازه را بشوريم. بيش از بيست بار خواستيم چشمهايش را ببنديم اما نشد. ممكن نبود از مسير نگاهش دور بشويم. نگاه پر از غضب و شررش. همينطور بر و بر نگاهمان ميكرد. هنوز صورت پر هيبتش برايمان خط و نشان ميكشيد. وعده انتقامي وحشتناك به ما ميداد. موهاي تنش مثل تيغهاي خارپشت دستهايمان را ميآزرد و تنها كاري كه از ما برميآمد لبگزيدنهاي دردناك بود. از لبهاي زيرين او هم خون ميچكيد و بنظرمان ميرسيد صداي دندان قروچههايش را ميشنويم. از لثهها و بيخ دندانهايش خون ميزد بيرون. پلك چشمهايش هم نميآمد. هر كدام از ما فكر ميكرديم پدر تنها او را نگاه ميكند و همين بيشتر باعث وحشتمان ميشد. (حبي) مادرم او را با دست شستشو ميداد و عايشه (مادر شش دختر مكلف) آب روي دستش ميريخت. آنقدر توي آب گلاب ريخته بودند كه ميترسيدند زابرا بشود. مادرم (حبي) و نامادريم عايشه قسم ميخوردند كه در هنگام رقص و پايكوبي اهل حصار جنازه پدر غفلتاً برخاسته است وتوي گوش هر كدام از آنها سه سيلي آبدار نواخته است. به حالت شهودي گريه ميكردند و ميگفتند: « سه سيلي به معني سه طلاقه شدنه» همه با هم خم ميشديم و همه به دور لاشه نه زنده و نه مرده پدر حلقه ميزديم بطوري كه مانع تابش نور ماه بر جنازهاش ميشديم. به خيال خودمان ميخواستيم مانع بشويم كه كسي ديگر را سيلي بزند. شبانه او را كشتم و همان شبانه او را شستيم و شبانه هم دفنش كرديم. * * * اول قرار نبود بكشمش، يعني جرئت آن را نداشتم بكشمش به همين دليل به همه گفتم: «من تنها ميخوام اسبها و استرها و سگ و گرگ و گربه و سمورهاي پدر را آزاد كنم. در تمام قفسها و لانهها و طويلـهها را خواهم شكست، هم آنها آزاد ميشوند هم ما. سرفرازي ابدي. اين بار كه به مسافرت رفت معطل نميكنيم و حصارش را خالي ميكنيم. اين تصميم نهايي ما بود. متقفقاً «دمت گرم نوبره حصار ... دمت گرم ... كلكي بهتر از اين وجود نداره»!! يك سال آزگار در پي فرصتي بودم كه دستهكليدهايش را كش بروم. چه شبهايي كه خواب را بر خودم حرام ميكردم و در گوشه و كنار حصار پنهان ميشدم تا اينكه بالاخره دسته كليد را پيدا كردم و دزديدم. البته (زرين) نامادريم در اين كار كمكم كرد. به فرمان پدر، زرين حق نداشت هيچ وقت شلوار پاش كند. پدر گفته بود: «زرين ... من نميدانم كي و كجا هوس جماع با تو به سراغم ميآيد. چكار كنم دست خودم كه نيست، توي طويلـه، توي كاهدان، رو لبه حوض حتي توي گنجه. خلاصه بگم نميدانم. هر كجا و هر زمان تورو ببينم موهاي تنم سيخ ميشه. اصلاً نميدانم كي و كجا. خلاصه بگم، تو بايد هميشه لنگت هوا باشه. خلاف شرع هم كه نيست. اصلاً دستور شرعه كه مرد هر وقت خونه باشه زن موظفه آماده و حاضر به يراق باشه» * * * همه درهاي بسته را باز كردم. اسبها و استرها را از ميخ و زنجيرها خلاص كردم. افسارها وتوبرههاي جو و كاه را از صورت وگردنشان باز كردم و زينها را روي هم چيدم وخواستم همه را يكجا به آتش بكشم. اما جرئت نكردم. انگار اسبها و استرها خيال ترك كردن حصار را نداشتند. سگها و تازيها وگوسفندها و بزها را هم سعي كردم رم بدهم اما بيفايده بود ناچار با هم دست به يكي كرديم و خرگوشها و سمورها و گربهها را توي توبرهها و كيسهها چپانديم و راه صحرا را در پيش گرفتيم. ميمونها از شاخه درختهاي حصار آويزان ميشدند وجيغ ميكشيدند و از آن بالا بر روي سر و صورتمان ميشاشيدن. انگار حرمت از حصار كوچ كرده بود. سعي كرديم برعكس تمام آن جانورهاي پدرم كه آزادشان كرده بوديم سگهايش را توي زيرزمين حبس كنيم.خيال داشتيم سر فرصت آنها را چيزخور كنيم. ميترسيدم عوعوكنان پدر را از وقايع باخبر سازند و او را از سفر دور و درازش بازگردانند. دروازه اصلي حصار را باز كرديم و سعي كرديم همه چرندهها و پرندهها و جانوران پدر را رم بدهيم و وادار نمائيم از دروازه خارج بشوند و توي صحرا پراكنده بشوند. با شلاق پدر به دنبالشان ميدويدم و سعي ميكردم آنها را از دروازه عبور بدهيم اما بيفايده بود. كوششهاي ما بيحاصل بود. آنها را به طرف راست ميرانديم از دست چپ بازميگشتند. پرندهها را از پايين كيش ميداديم از بالا برميگشتند. چنان قشقرقي راه انداخته بودند كه بيا و ببين. شيهه اسب و عوعوي سگ و زوزه تازي و جيغ ميمون در هم آميخته بود و صداي پرزدنهاي انواع پرندهها آدمي را دچار سرسام ميكرد. با اينكه در تمام قفسها را باز كرده بوديم و همه پرندهها را آزاد كرده بوديم اما طولي نكشيد كه همان پرندههاي آزاد بياختيار به درون قفسها بازگشتند. از حرصم قفسها را به باد لگد گرفتم و فرياد زدم «اي هوار، پدر تو با اين زبونبستهها چكار كردهاي، اينا چيشون شده، چرا پرواز نميكنند و از اينجا نميرن» خُلقم از رفتار عجيب قناريها تنگ شده بود و بياختيار قفسها را اين طرف و آن طرف پرت ميكردم. درهاي كوچك قفسها را از جا كنده بودم و با دستهايم سعي ميكردم قناريها را بيرون بكشم و آزاد كنم. اما آنها مقاومت ميكردند و ديوانهوار خودشان را به ديوارهاي قفس ميكوبيدند و دستهايم را چنگ و نك ميزدند. صداي جيكجيكشان چقدر به فحاشيهاي پدر شبيه بود. بالاخره با هر زحمتي بود تعدادي از آنها را بيرون كشيديم. اما همانها با نكها و چنگالـهايشان به جانمان افتادند. به طوري كه سر و صورتم را خونين و مالين كردند. تا چشم غافل ميكرديم دوباره به داخل فقسها برميگشتند و در گوشهاي كز ميكردند. انگار با جيكجيك آرام گرفته و ملايمشان ميخواستن به ما بفهمانن كه بيخودي خودمان را خسته ميكنيم و آنها وضعيت قبليشان را ترجيح ميدهند. آشكارا ميگفتند: «تو چرا دست از سرمان برنميداري؟» در همان شب نفسگير از حرص قناريهاي بيغيرت پدر چندين قفس را زير پاهايم لـه و لورده كردم. نميتوانستم بفهم پدر چه جادويي بكار بسته است كه اين قناريها از آزادي گريزان شدهاند و كنج قفسها را بر جنگلستان خارج از حصار ترجيح ميدهند. تعدادي از قناريها كه از قفسها خارج شده بودند به آرامي بر روي هره بامهاي حصار نشسته بودند و گاهي با شرم جيكجيك ميكردند و آخر سر هم در نهايت بيغيرتي از شكاف پنجرهها و سوراخ سقفها به داخل بالاخانه پدر برگشتند. همان بالاخانهاي كه پدر به تنهايي در آن ميخوابيد. تعدادي هم پروازكنان سرشان را به پنجرههاي بسته بالاخانه ميكوبيدند و يا ميافتادند پايين و يا برميگشتند به همان لب بامها. از هرچه قناري بود حالم به هم ميخورد . آخر سر همه ما تصميم گرفتيم هر چه گربه و سمور و خرگوش هست توي كيسههايي بچپانيم و راهي صحرا بشويم. هر خواهر و برادري يك گوني پر از اين جانوران را بدوش كشيديم و به راه افتاديم. از اثر چنگالـها و دندانهايشان از دستهمان خون ميچكيد. راههاي مالرو و باريك مقابلمان در پرتو نور ماه روشن شده بود. راهها به تولـهمارهايي شبيه بودند كه از ترس ما دراز و باريك ميشدند و ادامه يافتند. ميرفتيم و ميرفتيم. من از جلو، آنها از پشت سرم. خداي من هواي بيرون از حصار چقدر لطيف بود وچه اندازه خنك و پاك بود. تماشاي آسمان و سيارههايش چقدر دلپذير بود. تماشاي درختان و گياهان در زير نور ماه چقدر حيرتانگيز بود. باز هم به راهمان ادامه داديم. از حصار فاصلـه گرفته بوديم و دست آخر كولـهبارهايمان را بر زمين گذاشتيم و گربهها و سمورها و خرگوشها را از توي گونيها بيرون ريختيم. مدتي جانورها توي همديگر ميلوليدند و نه ميدانستند به كدام طرف بروند و چكار بكنند. گويي نور ماه چشمشان را زده باشد و جائي را نبينند. از فرصت استفاده كرديم و پيش از اينكه چشمشان به نور عادت كند دررفتيم و با سرعت از همان راهي كه آمده بوديم برگشتيم و در پناه ديوارهاي بيانتها و بلند حصار خودمان را به دم دروازه رسانديم. نميدانم چطور شد كه پرسيدم: «خوب بچهها حالا اگه پدر برگشت چه دروغي براش سرهم كنيم؟» خواهرها و مادرهاي ترسو و ضعيفم كه گويي تا اين لحظه در خواب بودهاند و حالا بيدار شدهاند همه با هم و يكصدا شروع به حرف زدن كردند: «ميگيم جانوران احتياج به چرا داشتند. اونارو برديم صحرا. اون ور رود، اما ديگه نتونستيم برشون گردونيم همه فرار كردند» «نه ... ميگيم دچار يه بيماري مرموزي شدن و همهشون مردن ما هم لاشهشونو انداختيم توي آب كه خودمون مبتلا نشيم» «اين كه خيلي بچهگانه است، يه دروغ بچهگانه» «اصلاً من از اول با شما مخالف بودم. شما كار احمقانهاي كردين يادتون نره من با شما نبودهام.» «منم ... منم همينطور. خوبه خيليهاشون به زور هم حصاررو ترك نكردن» «ما بايد يه دروغ ديگهاي سرهم بكنيم.» (فايده نداره. اين حماقتي نيست كه بشه لاپوشانيش كرد.» «چطوره برشون گردونيم.» «آها ... بازم اين كار آسونتره» روي سرشان فرياد كشيدم و گفتم: «چرا همت نميكنين همين امشب همهموم يه جا حصارو بذاريم و بريم. شايد امشب آخرين شب اسارتمون باشه» ناگهان همه يك صدا گفتند: «آخه كجا ميتونيم بريم» «چه ميدونم. وقتي زديم و رفتيم بالاخره به يه جايي ميرسيم. فكر ميكنين بعد از اين حصار دنيا به آخر ميرسه؟» يكي از برادرام شجاعانه برخاست و گفت: «بهتره پاشيم بريم همه اون گربهها و سمورها و خرگوشهاي بيغيرتو برگردونيم» «آها ... گوش كنين ما دو راه بيشتر در پيش رو نداريم. اول اينكه بذاريم و همه با هم فرار كنيم. دوم اينكه بيافتيم توي صحرا و جانوراي پدر را جمع كنيم و دوباره برگردونيم توي حصار» «بچهها چطوره ترسرو بذاريم كنار و بهش بگيم ديگه از خدمت كردن به اين همه حيون بوگندوت خسته شديم» «اما كي اينو بگه؟» صدا از هيچكدام درنيامد ... تو اين حيص و بيص بوديم كه متوجه شديم از دور صدها چشم درخشان در حالي كه به ما دوخته شدهاند همينطور نزديك و نزديكتر ميشوند. وقتي كه به چند قدمي ما رسيدند توانستيم سايه گربهها را از سايه سمورها و خرگوشها تميز بدهيم. محوطه مقابل دوازه حصار از جانورهاي پدر موج ميزد. سرشان را پايين انداخته بودند و پيش ميآمدند و ما دست از پا درازتر آنها را با تعجب و تحقير نگاه ميكرديم. اين بهانه خوبي بود كه برادرها و خواهرهاي ترسو و بيغيرتم جا بزنند و دست از هوس فرار و رهايي بردارند. در نهايت حيرت آنها را ميديدم كه هر يك چند خرگوش و گربه و سمور را بغل كردهاند و با گردنهايي كج دارند به داخل حصار بازميگردند. سگها المشنگهاي راه انداخته بودند كه بيا و ببين. انگار فاجعهاي قريبالوقوع را پيشبيني ميكردند. از ترس، در سگدونيها را باز كرديم و به زحمت فراوان آنها را به زور تا خارج ديوارهاي حصار رانديم. مدام همه درها را ميبستيم و باز ميكرديم و. تا خود صبح با سگها و گربهها و خرگوشها سر و كلـه زده بوديم اما در نهايت ميديديم همه اعمالمان بيهوده بوده است و خسته و درمانده با چشمهاي از حدقه درآمدهمان ميديديم حتي يك از پرندههاي پدر هم حصار را ترك نكرده است و براي نمونه يكي از سمورها هوس نكرده بود كه روي شاخه درخت گردويي بماند. شجاعترين و وحشيترين جانورها تنها توانسته بود به خودش جرئت بدهد و تا دم در بيايد و بعد با ترديد عقبعقب برگردد. لعنت به همه اين حيوانها.تف بر هر چه پرنده است. الـهي پر و بالتان بريزد اي پرندههاي سرافكنده و گردنكج. اگر شما نبوديد من تابحال خودم را آزاد كرده بودم آزاد و رها. * * * (رابي) كلاه سرم گذاشت ... آن شب هنگام دفن پدر تا حاشيه گورستان خواهرهايم يكي يكي ميآمدند و صورتم را غرق بوسه ميكردند و ميرفتند و لحظهاي بعد برميگشتند و توي رويم تف ميانداختند و ناخنهاي خونآلودشان را در پوست صورتم فرو ميبردند. زلفهاي بافتهشان را باز و رها كرده بودند. قادر نبودم امواج سياه زلفشان را از ظلمت شب تميز بدهم. موهايي كه هميشه زير مقنعه و روسري پنهانش ميكردند. يقه پيراهنهايشان را ميگرفتند و جر ميدادند و سينه و پستانشان را در معرض تماشا قرار ميدادند. صداها را نميشد از هم تشخيص داد. صداي مادرها و خواهرها طوري در هم آميخته بود كه يك صداي چندصد رگه به نظر ميرسيد. صداي خنده و گريه. عدهاي خودشان را زير تودهاي از گُل پنهان كرده بودند و جماعتي زير انبوهي از خار. جماعتي با موهايي رها شده ميرقصيدند و گروهي به طور دستهجمعي عزاداري ميكردند. پسرها انگار ديوانه شده بودند. با هرچي دم دستشان بود خودشان و دمدستيهايشان را زخمي ميكردند. با شلاق، با چاقو، با خنجر. با چشمهاي خودم ديدم كه دو نفر از پسرها به نشانه پشيماني از دست داشتن در اين قتل انگشتان خودشان را بر روي تخته سنگي گذاشته بود و با قطعه سنگي ديگر محكم بر روي آن ميكوبيدند. دوتا از پسرها قصد داشتند با چاقو آلت رجوليت خودشان را قطع كنند كه من سررسيدم و مانع شدم. نگاه غمگين خواهرهايم مملو از سئوال بود. سئوالي كه مخاطبش من بودم. اما نه سئوال معلوم بود و نه من جوابش را داشتم. كاروان پدركشان به راه خودش ميرفت. گاه كند و گاه تند. كه جيغ گوشخراش (اختر) همه را متوقف كرد. جيغي كه همه جانوران حصار را زابرا كرد. جيغ ميكشيد و فرياد ميزد: يعني من ديگه ناچار نيستم پاي پدر را توي طشت بشورم، يعني ناچار نيستم چوبسيگارهاي بوگندويش را تميز كنم وآفتابه برايش در مستراح بگذارم. اما نه. او زندهس. به پير به پيغمبر. من با چشم خودم ديدم سه بار از توي تابوتش بيرون آمد و دوباره رفت آن تو. او همه ما را به تلافي اين كار خواهد كشت. عدهاي از زنها و دخترها روي سر (اختر) ريختند و با روسريها و چادرهايشان محكم او را بستند. بقيه زنها و دخترها هم روسريها و روبندهها و چادرهايشان را از سر باز كردند و به هوا پرتاب كردند.باد توي صدها روسري و ... ميپيچيدو به هوا بلندشان ميكرد. بطوري كه براي مدتي مانع رسيدن نور كمرنگ مهتاب ميشد و ظلمت را بيش از پيش حاكم ميكرد. آنها توي اين تاريكي با زلفهايشان ميرقصيدند. زلفهايي كه از پشت روسريها و چادرها از نگاه نامحرم پنهان مانده بود كه آشيانه هزاران شپش و كك شده بود. گيسوي عدهاي از آنها بر زمين كشيده ميشد و با پاهايي برهنه ميان خاك و خل توي هم ميلوليدند و در اثر تابش نور كمرنگ مهتاب تنشان به خارش ميآمد. حريصانه با ناخنهاي كثيف و بلندشان تنشان را ميخاراندند و خون ميانداختند. و دسهدسته خودشان را توي هر آبي كه سر راهشان ميديدند ميانداختند و تنشان را ميشستند. قبلاً پدر فرموده بود: «دختر كه به خودش برسه و سر وتن بشوره لابد خيالاتي دارد. خيالاتي شوم.» حالا گيسوهاي بافتهشان را باز ميكردند و پيچ و خم آن را رها مينمودند. اين تمايلات به امواج ته دريا ميمانست كه مترصد فرصتي هستند تا همه چيز را زيرورو سازند. حالا اين اميال آزاد شده بود و بيمحابا سر بر هر صخرهاي ميكوبيدند. غفلتاً صدائي عظيم به گوش همگي ما رسيد. فرياد پدر بود: «آهاي ماه. آهاي ستارهها همگي شما شاهد باشيد» * * * مادرهاي اسيرم. خواهرها و برادرها ترسويم كه به جاي خون، شهوت در رگهايشان جريان داشت از ترس مثل مار بخودشان ميپيچيدند و بياختيار برميگشتند و از پشت پيراهنم را پاره ميكردند وتنم را با ناخنهاي تيزشان جرواجر ميكردند. راهراه خون از پشتم فرو ميريخت و خونهاي ريخته از بدنم را ليس ميزدند و با پاي برهنه از راست به چپ واز بالا به پايين دور جسدم ميگشتند. موهاي پريشانشان در آن حال بقدري دلپذير بود كه محنتهاي موجود را فراموشم ميكرد. صورتهاي رنگپريدهشان در پرتو نور زرد رنگ آتش و نور آبي كمرنگ مهتاب جلوه عجيبي داشت. از لاي شاخ و برگ درختان با عشوه و ناز دستدرازي ميكردند و دانهاي برگ سبز ميكندند و از سر تفنن به دهان ميبردند. كلـههاي منگشان را در آب چشمهها فرو ميبردند و براي همديگر شكلك درميآوردند و ميخنديدند. از گلـهاي وحشي همراه با خارهاي خشك صحرا تاج گل درست ميكردند و بر سر ميگذاشتند و اداي شاهزاده خانمهاي شرمرو را درميآوردند. مادرم (حبي) دست در گردنم كرد و گفت: «ديگه بسه. پسرم ... تو تمام ...» مثل ديوانهها خودم را انداختم توي بغلش و صورتم را لاي پستانهاي چروكيدهاش پنهان كردم و گريستم. «چيته مادر ... اين چه كاريه كه ميكني؟» سكوت كردم و فقط گريستم. «ميدونم پشيموني. نميبايست اينكارو بكني پسرم. نميبايست» و بعد با نااميدي و حسرت و با دو چشم خونگرفته ادامه داد: «نشنيدي چه نعرهاي زد. نعرهاي به اندازه وسعت اين دشت. اون نفرينت كرد. تو حتي زن هم بگيري اجاقت كور ميمونه» «سه بار سعي كرد از تو تابوت بيرون بياد. ميخواست خودش را از دست كفن خلاص كنه. حالا اين هيچ. مگه نشنيدي، فريادش چندين ستارهرو خاموش كرد.»خطاب به سگهايش فرياد كشيد «آهاي سگهاي باوفايم نذارين اين پدركش روي آرامشرو ببينه سگهاي رو چهار دست و پا جهيدند و رو به ماه پارس كردند. وقتي برگشتيم، كاروان تشييع جنازه پدر به راه افتاده بود. جنازه باشكوهش بر روي شانه پسرها جلوه شگفتانگيزي داشت. ناگهان متوجه شدم دو باريكه خون كه يكي از تن من و ديگري از جنازه پدر جدا ميشد و در يك نقطه به هم ميپيوست و جوي نسبتاً بزرگي را تشكيل ميدهد و بعد دوباره از هم جدا ميشود. در حاليكه اينبار خون پدر سياهرنگتر و خون متعلق به من كمرنگتر مينمايد. طوري كه انگار خون پدر بر خون من غلبه كرده باشد. از خاطرم گذشت كه حتي بعد از مرگ هم رنگ خون مرا دزديده است. از همه اينها عجيبتر صف مشايعين جنازه پدر بود. همه اسبها و استرها و سگها خرگوشها و گربهها و سمورها و كفترها و كبكها و قناريها و ميمونها و روباهها و طوطيهاي پدر با وقاري خاص از عقب جنازه روان شده بودند. اما گاهي وقارشان را فراموش ميكردند و سوار همديگر ميشدند و جفتگيري ميكردند و از سر و كول همديگر بالا ميرفتند. سگها پوزهشان را در خاك خونآلود فرو ميبردند و خون صاحب خودشان را بو ميكشيدند. دو رشته خون يكي راست و يكي كج و دو صف مشايع. كاروان همراهان جنازه پدر را تشكيل ميداد. همان جا فهميدم: كار من ساخته است. سگهاي پدر پوزه در خون من فرو ميبردند وبا نفرت نگاهم ميكردند. لعنتيها چه خوب تعليماتشان را فرا گرفته بودند. اسب عربي پدر با خشم شيهه ميكشيد. انگار در شيههاش رازي نهفته بود. سگها هربار بعد از بوكشيدن خون من رو به ماه آواره در آسمان پارس ميكردند. پدر هميشه ميگفت: «اينا يه مشت سگ و تولـه و تازي نيستن اينا روح من هستن. ممكنه شماها بيوفا باشين اما سگاي من هرگز» باز ميگفت: «كسي كه به سگاي من خدمت بكنه به من خدمت كرده» باز ميگفت: «اون روزا كه من يه چوپان ساده بيشتر نبودم، اجداد همين سگا به جاي من روز و شب گوسفندا و بزارو در مقابل گرگها و شغالا و كفتارها حفاظت ميكردند. مني كه صاحب اين همه خدم وحشم و زن و بچه شدهام چطور از اينا دل بكنم؟ اگه همين سگا نبودند حالاحالاها ميبايست خانه بدوش باشم. اگه اينا نبودن من هنوز چادرنشين بودم. اگه اين سگا با اون گوشاي تيزشون نبودند حالا اين حصار اينقدر آباد نبود. حالا شما بيغيرتا ميخواين جلو سگام بيوفا از آب دربيايم» ميگفت و ميگفت. تمامي هم نداشت. * * * شب از نصفه گذشته بود كه كارش را ساختيم و همان شبانه هم دفنش كرديم. نزديك مزار آن مرد مقدسي كه دور از گورستان عمومي قرنها بود همانجا خوابيده بود، دفنش كرديم. ساليان دراز مرگ و مير و كشت و كشتارهاي بيپايان وغزوات مكرر دامنه اين دشت را به گورستاني بزرگ و مزين مبدل كرده بود. لابلاي گورهاي نامشخص پراكنده شده بوديم و دهها گور را ميكنديم و باز هم ميرفتيم سر وقت گوري ديگر و با چه خشمي بيل ميزديم. اغلب گورها بهم راه داشتند و مردهها چه زن و چه مرد از مرگ ميپريدند و سر از لاي قبرها درميآوردند و با خشم فرياد ميزدند: «چي از جون ما ميخواين ... نكند روز محشره؟» باز هم ميبايست بكنيم بلكه جايي خالي براي دفن پدر پيدا كنيم. ميبايست روي تمام آن گورهايي را كه قبلاً كنده بوديم ميپوشانيديم. گورهايي كه كمكم به گرداب خون مبدل شده بودند، خونهايي كه قرنها پيش از اين بر زمين ريخته شده بودند. مردهها بمانند لختههاي درشت توي خون خودشان شناور بودند و بعد از اين همه سال زخمهاشان همچنان تازه و خونچكان مانده بود. خونهاي آنها بصورت جوب باريكهاي به هم متصل ميشد. كشتهها مدام آخرين واژهاي را زير لب تكرار ميكردند كه هنگام قتلشان بر لب رانده بودند. واژهها و جملاتي كه تيزي شمشيرها در گلو شقهشان كرده بود. بالاخره توانستيم گوري براي پدر بكنيم. گوري پهن و بلند دوبرابر قد و قواره من. هنوز پدر را توي گور نخوابانده بوديم كه شش نفر از خواهرهايم با فاسقهايي كه اغلب توي خوابهاي حرامشان به سراغشان ميآمدند فرار كردند. فرياد كشيدم: «برگرديد. هنوز خون پدرم روي دستهاي من نخشكيده است. برگرديد خواهراي خوبم ...» به قاهقاه خنديدند و پشت سرشان تف انداختند. من ميبايست اينها را پيشبيني ميكردم. ميبايست خيلي وقت پيش ميدانستم. همان هنگامي كه از پشت پنجرههاي بسته اطاقشان ميشنيدم كه ميگفتند؛ «بلقيس ... تو اگه يه مرد گيرت مياومد چكارش ميكردي؟» «چكارش ميكردم؟ چه ميدونم. شايد هر شب ميانداختمش توي يه تشت آب ولرم و با دستاي خودم شستشوش ميدادم» «تو چي زينب؟» «من تمام روز، صبح و عصر و شب سبيلاشو مك ميزدم» «منهم نميذاشتم دست به سياه و سفيد بزنه. عينهو آينه ميذاشتمش جلوم و نگاش ميكردم» سه نفر از نامادريهايم همان شبانه مثل ديوانهها سر به كوه و بيابان گذاشتند در حاليكه لباسهايشان را بر تن ميدريدند و ديوانهوار ميخنديدند. شايد به نزد شوهرهاي قبليشان برميگشتند. همان شوهرهايي كه از ترس پدر آنها را رها كرده بودند. * * * مردهپاي شل گورستان در حاليكه با تكيه بر سنگ قبرها لنگر خودش را حفظ ميكرد و به كمك عصا لابلاي سنگ قبرها مثل فرفره ميگشت و با تنهزدنهاي عمدي خودش ميخواست من را از ميدان بيرون بياندازد. عينهو جانوري سهپا به من نزديك شد و با حيلـهاي زنانه پرسيد: «پدرته ... آره؟» با اندوهي آشكار نگاهي به شكل و شمايل كج وكولـهاش انداختم. انگار نميخواست آرام بايستد. ورجهورجه ميكرد و با انگشت اشاره گورها را ميشمرد وآمارگيري ميكرد و پس از چندي شمارهها را فراموش ميكرد و از نو شروع به شمارش مينمود. چشمهايش ترسناك بود. دو شعلـه سرخرنگ از چشمهايش متصاعد ميشد كه جانم را ميسوزاند. ميترسيدم از نگاهش، از عصايش از پرسشهايش از ترديدهايش، بخصوص از آن نگاههاي شهوتبارش كه مثل دو تير اغلب، آنها را صاف به وسط سينه وپستان خواهرهايم شليك ميكرد. مدام لبهايش را با حالتي شهوي ميمكيد و مثل گربه سبيلـهايش را ليس ميزد. از ترس زليخا و سارا را پيشكشش كردم و به اضافه اسب عربي پدرم و زين و برگ عجمياش. تنها اسب اخته نشدة پدر. همان اسبي كه پدر هركجا كه بود و به هر ترتيبي بود ماديانهاي محلي برايش دست و پا ميكرد و هنگام جفت كردن آنها از شيههها و نالـههاي آنها لذت ميبرد و هنگامي كه بالاخره اسب سوار ماديان ميشد از خوشي غش و ريسه ميرفت. ميدانستم خواهرهايم از پشت درها و پنجرههاي بسته و سوراخ درهاي قفل شده براي سبقت گرفتن از گوش كردن و تماشا با همديگر دعوا ميكردند و موهاي همديگر را چنگ ميزدند و در اوج لذت و بيخبر از حال و احوال خودشان همديگر را با چنگ و گاز خونين و مالين ميكردند و لذت ميبردند و مثل آدمهاي صرعي از شنيدن صداهاي مبهم ناشي از كشمكش اسبها به حالت غش ميافتادند. * * * گفتم: «تا دير نشده اختهاش كن. اين مزار مقدس است مبادا قطرهاي از شهوتش روي سنگ قبري بريزد و آن را نجس كند. ازت خواهش ميكنم اختهاش كن.» بدون كمترين ترديد و در كمال سنگدلي. جلو چشمهاي همه ما دست راستش را كه هميشه ميلرزيد مانند يك افعي وسط پاي اسب فرو برد و پنجهاش را كه بسيار به دهان ماري ميمانست كه پنج زبان داشته باشد از هم گشود و غفلتاً به خايههاي اسب گير داد. در اين حال بزاقي چرب و زردرنگ از گوشه لبش بيرون ميريخت و كش ميآمد. چشمهاي اسب و چشمهاي مردهپا در اين حال هماهنگ و يكنواخت حركت ميكردند. نفس در سينه اسب بينوا حبس شده بودو مردمك چشمانش در اين حال هرچه بيشتر باز شده بود. مردهپا سنگيني لاشهاش را روي پاي سالمش انداخت و در يك چشم بر هم زدن هر دو خايه اسب را با سياهرگهاي مربوطهاش بيرون كشيد. خوني گرم و فراوان بر روي سنگ گورها فواره زد و همه جا را سرخ و خونين كرد. اسب بينوا كه گويي تازه فهميده بود چي بر سرش آمده است بر روي دو پا بلند شد و چنان بيامان سم كوبيد و لگد پراند كه گورهاي دور و برش را همسطح زمين كرد. پدر از توي گورش نيمخيز شد و بعد از اينكه تفي توي صورت ماه و ستارهها انداخت.دوباره توي گورش دراز كشيد و مرد. همان شب بود كه (زليخا) شرم و حيا را كنار گذاشت و بيمحابا به دستهاي پر از پشم مردهپا چشم دوخت. او در حاليكه با هر دو خايه بريده اسب بازي ميكرد و چشم به ما دوخته بود. هيچي نميگفت. پس از مدتي سكوت را شكست و خطاب به من گفت «ببين برادر. من تصميم خودم را گرفتهام. به حصار برنميگردم. همينجا ميمانم و مواظب گور پدر خواهم بود». در عين حال با عشوهاي زنانه نگاهي معنيدار به مردهپا انداخت و لبخندي محو و شهوتآلود روي لبش نشست. مردهپاي لعنتي هم پوزخند ميزد. پوزخندي كه تنها از موجودي مثل او برميآمد. توي دلم گفتم به جهنم. تو هم گورت را گم كن. يك خواهر سهلـه ده خواهر، يه اسب اخته هيچي صد اسب فقط برويد از پيش چشمم دور شيد. همه اينها در برابر سكوتتان در مقابل گناهي كه نيمهشب مرتكب شدهام هيچ است. لعنت خدا به همه شما، مردهپا، پدر، خواهرا، همه شما. مردهپاي ملعون بيشرمانه دستهايش را توي خون پر از مني اسب بختبرگشته ميزد و بعد خونها را ليس ميزد و به منهم نهيب ميزد كه «هي ... خوبه، بخور، همش مني خاليه. بخور بلكه بتوني مثل اسب بپري» اسب بينوا مدام شيهه ميكشيد و ميدان را شخم ميزد و هيچي نمانده بود كه با لگد كلـه سه چهار نفر از خواهرهايم را خرد كند. * * * بالاخره دفنش كرديم و برگشتيم. برگشتني در ميان خنده و گريه. سرم را كه بلند كردم ديدم ماه سيماي پدر را منعكس ميكرد. ماه انگار از پشت تودهاي ابر سفيد سرك ميكشيد و صورت پدر به نظر ميرسيد براي آخرين بار گور خودش را نگاه ميكند. عدهاي از خواهرها و چند نفر از مادرها وتعدادي از گربهها و سگها و روباهها و سمورها و كفترها و ميمونها ترجيح دادند به داخل حصار بازنگردند. بقيهالسيف مثل لشكري شكستخورده برگشتيم.كاروان پدركشان عزم برگشت كرده بود. چند نفر از نامادريها هم به بهانه ناتمام ماندن عزاداريهايشان همان جا ماندند. امان از ويراني حصار.اغلب طويلـهها و فقسها و آشيانهها در هم ريخته بودند و ظلمت بر حصار حاكم شده بود. هيچكدام از پرندهها و جانورهاي باوفاي پدر از سر خاكش برنگشته بودند و حصار سوت و كور ماند. در برگشت خيلي سعي كرديم حداقل جانوران پدر را برگردانديم. اما بيفايده بود بدنبالشان دويديم هرچي رسن و ريسمان و زنجير بود جمع كرديم و دنبالشان كرديم. گردن به كمند ما نميدادند وحاضر به بازگشت نبودند.چندتايي كه به كمندمان افتاده بودند چنان مقاومت ميكردند و پا سفت مينمودند كه ما قادر نبوديم آنها را بدنبال خودمان بكشيم. ناچار توي تاريكي رهايشان كرديم. آنها هم برگشتند و دور گورپدر حلقه زدند و بدينترتيب ديواري براي گور پدر تدارك ديدند، ديواري گوشتي. كاروان پدركش در ميانه راه به هم ميخورد و مثل تسبيح هزاردانهاي كه بندش پاره شده باشد، پراكنده ميشدند. برادرها و خواهرهايم بدين ترتيب از دست ميرفتند وتوپ و تشرهاي من هم بيفايده بود. تكتك در ميانه راه و توي تاريكي گم ميشدند و از تعداد كساني كه در حال بازگشت بودند كاسته ميشد بچههاي تازه بالغ خون نديده از وحشت ديدن خون پدر سر بر صخره سنگها ميكوبيدند مثل گاو ماغ ميزدند و كار به جايي رسيده بود كه بعضي از دخترها با چوبهاي تر بجانشان افتاده بودند و بيامان آنها را ميزدند اما بيفايده بود. به هر ترتيبي بود خودم را به حصار رساندم. درست وقتي وارد شدم كه برادرهاي تحقيرشدهام به خاطر ارث و ميراث به جان هم افتاده بودند و آماده كشتن همديگر ميشدند. آنها به زبانهايي حرف ميزدند كه من نميفهميدم و چون زبان همديگر را نميفهميدند لحظه به لحظه صدايشان را بر روي هم بلندتر ميكردند. بطوري كه شيشه پنجرهها فرو ميريخت و درها از پاشنه درميآمدند و به رو ميافتادند و همه چاهها خشك ميشدند. من اين برادرهايم را نميشناختم. اما مسنترين آنها جلو آمد و دستش را گذاشت روي شانههايم و در ضمن صحبت كردن به طرز مضحكي ابروهايش را بالا ميانداخت. او تنها كسي بود در ميان آن جمع كه من زبانش را ميفهميدم. با صدايي واضح فرياد زد: «ديگه اين دعواي سگ و گربه كافي نيست؟ حالا چه وقت ارث و ميراث تقسيم كردنه. بعد همه را به صف كرد و دستور داد همه به من پشت كنند و خطاب به من گفت: «اينا برادرهاي خودتن كه پدر لالشون كرده بود.» و با سرعت لباسهايشان را درآورد و گفت: «نيگا كن اينم علامتاشون. خوب اين زخما و اين جاي داغارو ببين. حتماً اينارو ميشناسي» اين كافي نيست؟ ديگر جاي ترديد نبود. آنها برادرهاي من بودند و... . دروازة هميشه بسته حصار حالا ديگر چارتاق باز شده بود. و دهها مرد سبيل كلفت غريبه هميشه در حال رفت و آمد به حصار بودند. من ميدانستم آنهايي كه آواره شده بودند ممكن است برگردند به همين دليل نميشد كسي را از حصار بيرون كنم. غريبهها هر كدام از هر گوشه و كناري كه رسيده بودند با يكي از خواهرهايم خلوت كرده بودند و يا دست در كمر يكي از نامادريهايم مشغول مغازلـه كردن بودند. صداي ماچهاي تر و آبدارشان هراسانم ميكرد. صداهاي آخ و اوخ گوش فلك را كر كرده بود. آخ و اوخهايي كه يك عمر در گلو خفه شده بودند و هميشه مترصد فرصتي مثل حالا بودند. دوتا دوتا نوبتي همديگر را توي چرخ آبكشي چاه آويزان ميكردند. جوانترها كه تازه صورتشان جوش زده بود با يك تا پيراهن نازك ميپريدند توي حوض بزرگ وسط حياط و آببازي ميكردند و زهره ماهيها را آب ميكردند.همديگر را قلقلك ميدادند و ران و باسن دخترها را ويشگون ميگرفتند. لاشه آرزوهايم را به دنبال خودم ميكشيدم و ميديدم چگونه همه نقشههايم نقش بر آب شدهاند. قيامتي در حصار براه انداخته بودم تماشايي. همه شرم و حيا را بوسيده بودند وگذاشته بودند كنار، خواهرهايم همراه با دوست پسرهايشان توي حوض شنا و آببازي ميكردند. قطرات اشك بر روي گونههايشان در زير پرتو لرزان آفتاب ميدرخشيد. * * * دستهايم را در آب حوض فرو كردم. اما مگر لكههاي خون شسته ميشدند؟ به هيچوجه. با مشت بر سطح آب ميكوبيدم و سطح حوض را مواج ميكردم وتصوير ماهيها را محو و مخدوش مينمودم. مشتهايم را رو به هوا ميكردم ومثل فرفره به دور خودم ميچرخيدم. همه چي تمام شده بود. من نابود شده بودم. امان از نشاط آزادي و ترس آميخته به لذت و استرس پدركشي. قدم به قدم تعقيبم ميكردند. با چشمهايي پر از كينه و عشق با دقت نگاهم ميكردند و ميگفتند: (درود بر تو اي برادر مبارز من ننگ و نفرت بر تو اي سفلة پدركش» بوي چرك و مني و شهوت مانده و خون پدر كه از توي حوض متصاعد ميشد و توي هوا منتشر ميگشت حالم را برهم ميزد. واي از اين كارناوال مرگ و شادي و حسرت و لذت و غريو رهايي و غش و ريسه ارتكاب گناه و بر سر و سينه كوبيدن و (فرياد و نعرههائي كه نتيجه درد بيدرمان پدركشي بود.) حالا چطور ميخواهيم به زندگي ادامه بدهيم؟ ما كه هر صبح و عصر به صفير شلاق و ضربات عصا و برق خنجر و تف و لعنت و اخته شدن عادت كرده بوديم. از اين به بعد چگونه سكوت حصار و ويراني طويلـهها و خالي بودن قفسها و ... را تاب بياوريم. حصاري كه مملو بود از زنان و دختران حسرتكش و نااميد. حالا چقدر خالي مينمود. خيليها از ترس انتقامكشي روح پدر، حصار را گذاشته بودند و رفته بودند و آن عدهاي از زنان و دختراني كه توي حصار باقي مانده بودند اصلاً من را داخل آدم به حساب نميآوردند و علناً فاسقهاي دست و پا كلفتشان را صدا ميزدند كه ... آن عده از مردها كه پس از خراب شدن ديوار حصار يواشكي برگشتند، به فكر همه چي بودند الي حصار. ميبايست از همه دلجويي ميكردم از مردها و زنها، از همه آنهايي در اثر پشيماني و دلشستگي به كنج اطاقهايشان پناه ميبرند. * * * (آهاي «رابي» خوشكلـه. ايكاش ميدانستم حالا با باغبان فاسقت كجايي و به چه كاري مشغولي؟ خدا ميداند شايد هنوز هم توي يكي از غارهاي همين اطراف باشي.) دورم جمع ميشدند و ميگفتند: «برادر ناپاك ما. فرزند بازيگوش و تخس حصار. تو با خودت و با ما چكار كردي؟ حالا كي به دادمان برسد؟ به داد خواهرها و مادرهاي نكبتي و پاكباختهات. ما دلمان برايش تنگ شده است. با پدرت چكار كردي. كجاست آن مرد چالاك و شوخ و شنگ. كجاست آن شوهر شجاعمان. همان مردي كه كودك قنداقي از هيبتش ساكت ميشد. همان چابكسواري كه بهترين ترانههاي رزمي را ميسرود و ميخواند. همان تيراندازي كه ميخ فولادي را از وسط قاچ ميكرد. نميبيني حصار بيحضورش چقدر سوت و كور است؟ بيشتر به آسيابي متروكه ميماند. كجاست همهمه دائمي سگها و گربههايش. كجاست شيهه اسبها و چهچه قناريهايش. تمام شد. همه اينها تمام شد. تو نااميدمان كردي. اينهايي كه توي حصار ماندهاند اصلاً و ابداً مرد نيستند. اينها در حين افشاي رازهاشان بياختيار گريه ميكنند. خودشان را روي كفشهايمان مياندازندو دست و پايمان را ميليسند. نه. ديگر ما مردي نميبينيم. مردي كه بعد از پدر به خودش جرئت بدهد و شلاق او را بردارد و تن سردمان را به ضرب شلاق گرم كند. يك مرد. يك نرينه واقعي كه تن ما را در زير ضربات چوب خيزرانش سياه و كبود كند. چقدر دلمان براي نرينهاي تنگ شده است كه فحشمان بدهد و خوار و خفيفمان كند و ما خودمان را بر روي كفشهايش بياندازيم و او با اردنگي بيرونمان بياندازد و نك گيوههايش را به طرف شيار ميان پستانها و زير چانه و وسط رانهايمان حوالـه كند. مردي ديوآسا كه نعره زدن بلد باشد نعرهاي كه عرش و فرش را به لرزه بياندازد. فريادي كه به فرياد پدر شبيه باشد. همان غرشي كه نه تنها شلوار بلكه زيرپيراهن و كفشهايمان را بتركاند. پس كو. ما مردي نميبينم. مردي كه تف توي صورتمان بياندازد و نگذارد حتي صورتمان را پاك كنيم. صد حيف و هزار افسوس بعد از آن گاو نر چه كسي ميتواند حتي گربهها را اخته كند. واي از ما آدمهاي نكبتي و نااميد و بيسايه و سرپناه. كجاست آن مردي كه با ما كاري بكند كه پنهاني و در خلوتمان با ترسي آميخته با لذت خوابهاي حرام ببينيم خوابهاي شيطاني. امان از دست تو. تو كه مثلاً برادر مايي. امان از تويي كه از خدا ميخواهيم هرگز روي آرامش نبيني تو كه از خوابهاي خوش محروممان كردي. مگر نميبيني آن مردهايي كه به خواب ما ميآمدند. هزاران بار از اين گاوميشها رشيدتر و جوانتر و خوشهيكلتر بودند. حالا با ما چكار ميكني نوبره حصار؟ ما اين حصار را براي تو ميگذاريم ميرويم اين مرده ريگ توست حصاري كه از مردي جسور و پيلتن چون پدر خالي بشود همان بهتر كه تبديل به ويرانه بشود. ويرانهاي براي استراحت جغدها و خفاشها. اين از برخورد روزانهشان با من و اما شب. شب كه ميشد پاك رفتارشان عوض ميشد. حتي ماچم ميكردند. هوس كوچ كردن را رها ميكردند. بيقرار بودند و آرام نميگرفتند. هميشه در رفت و آمد بودند. همان خواهرها و برادرهايي كه قسم خورده بودند هرگز به حصار برنگردند برميگشتند. دروغ گفتن امري عادي شده بود وحتي از سايه خودشان بيم داشتند. قبل از اينكه براي هميشه كوچ بكنند تمام آن ديوارهايي را كه من و پدر با زحمت بالا برده بوديم خراب ميكردند. از گوشه و كنار شنيده ميشد كه قرار است ديوارهايي ديگر به دور حصار بكشند. ديوارهايي مخصوص دختران و ديوارهايي مخصوص پسران. قرار بود ديوار دختران از ديوار پسران بلندتر و پهنتر باشد. گريه ميكردند و گونههاي خودشان را خراش ميدادند و ميگفتند: «ما با اين حصار چكار كنيم؟ حصاري كه پنجرههايش پرده نداشته باشد همه ديوارها و آخورها و طويلـهها و لانههايش در هم ريخته و ويران باشد، همه چيز نابود شد. الـهي تو هم نابود بشوي اي برادر نااهل ... شبها پس از مست و ملنگ شدن و بعد از اينكه گرداب لذت جنازة خستهشان را بالا ميآورد همه زنهاي درازگيسوي حصار دورم جمع ميشدند و دراز به دراز مرا به پشت ميخواباندند و ... از پستانهاي آويزان بعضيهاشان ميترسيدم. همانطور كه تولـه سگها را با طناب به دنبال خود ميكشند زلفهاي بافته و بلندشان را در گردنم ميپيچيدند و ميكشيدن و نااميدانه تسليم هوا و هوسشان ميشدم و اگر تكان ميخوردم به كمك برادران كلـهخر و بيگانه كه مدتي بود در حصار مسكن كرده بودند دوباره مثل گوسفند قرباني بر زمينم ميزدند و دست و پايم را ميبستند. خواهرهايم توي سر و صورتم ميكوبيدند و مجبورم ميكردند بر روي چهار دست و پا تا نزديك گور پدر بروم و در آنجا همه با هم مرد و زن نالـه سر بدهيم. ميبايست آنجا يك دور كامل عزاداري كنيم. هربار كه بالاجبار به گورستان ميرفتم خواهرم سارا را ميديدم كه در آغوش مردهپا خوابيده است تا ما را ميديد از جايش ميپريد و از دور شروع به باز كردن زلفهاي بافتهاش ميكرد. مردهپاي شل و زشترو با عورتي آشكار به دنبالش راه ميافتاد. اسب اخته شده و رام پدر هم به آرامي در زير سايه درخت ارغوان ابلـهانه نگاهمان ميكرد و انگار براي از دست دادن پدر و همچنين خايههاي خودش گريه ميكند. سركوبشده و بينفس و بيحال. بادهاي شوم هم به هر طرف كه ميخواست ما را ميبرد و گرد و خاك روي مزارها را توي چشمانمان ميپاشيد و باران بيامان خاكها را گل ميكرد و ما ناچار گلـها را لگد ميكرديم. جانوران كوچك هم همصدا با ما گريه را سر ميدادند. طولي نكشيد كه اسبها و استرها به شكل عجيبي لاغر شدند. سگها و گربههاي پدر به بيماري گري مبتلا شدند. سمورها كور شدند و نك قناريها شروع به ريختن كرد. خرگوشها چهار دست و پايشان به زمين چسبيد و ميمونها عينهو ميوههاي خشك شده از درختهاآويزان شدند و همانجا ماندند. نه اسبها ناي شيهه كشيدن داشتند و نه قناريهاي نوك نغمهپردازي. نه گربهها ميوميو ميكردند و. نه سگها پارس مينمودند و نه كفترها بغبغو. همه گرسنه. همه تشنه و نيممرده در شبي ظلماني ناگهان متوجه شديم كه گربهها به جان قناريها افتادهاند و آنها را ميگيرند و ميخورند و سگها هم سمورها و كفترها را ميخورند و اسبها و استرها هم بدنبال شاخههاي علف خشك پوزه بر خاك ميمالند. اگر غفلتاً باري بر پشتشان ميگذاشتي بيم آن ميرفت كه چهار دست و پايشان بشكند و مثل شاخهاي خشك و پوك فرو بريزند. آن تعداد ميموني هم كه هنوز زنده بودند برگي بر درختان باقي نگذاشته بودند. * * * سرانجام شبي از شبهاي تاريك و ظلماني، پس از خوابيدن همه اهل حصار، يواشكي حصار را ترك كردم و با شتاب خودم را به كنار گور پدر رسانيدم. به غير از مقداري استخوان خرد شده و پسماندة گوشت تيكهتيكه شده و خون خشكشده چيزي مشاهده نكردم. سگهاي بدخوي پدر از دور خصمانه نگاهم ميكردند و زبان زردرنگ و برق خشم نگاهشان تنم را به لرزه ميانداخت آماده حملـه بودند و چشم از من برنميداشتند. ناگهان مثل اينكه كوكشان كرده باشند همآهنگ وبا يك ريتم شروع به پارس كردن كردند. نه مردهپا و نه خواهر هرزهام از جاي خودشان نجنبيدند. انگار نفرين پدر در آغوش هم خشكشان كرده بود. امان از زن. تنها زنها ميتوانند در كنار جنازة پدرشان همآغوشي كنند. آنهم با مردهپايي اينچنين كريهالمنظر. مردهپايي كه حتي مردهها هم از وحشت ديدن شكل و شمايلش جرئت ندارند شبي از گورستان بيرون بيايند و آزادانه بگردند. اين آدم يكوري لابد با سر و صداهاي شبانه و بيموقعش حتي آن صحابه غريب را هم زابرا ميكند و نميگذارد تا روز قيامت با خيال راحت استراحت كند. «خواهر خوبم برگرد. حالا حصار به تو احتياج داره. اين مردهپاي شلرو ول كن والا مورد نفرين پدر واقع ميشي.» وقتي مردهپا اين حرفها را از من ميشنيد، براق ميشد و صورتش قرمز ميشد و دست راستش بيشتر ميلرزيد و عرقي سرد روي پيشانيش مينشست و مثل ديوانهها فرياد ميكشيد. «يا من يا تو. اگه مردي برش گردون. دروغگو. توكجا پدرترو دوس داشتي؟ دست از سرم برنداري همه حصارهاي همسايهرو در جريان ميذارم. «ببين سارا، مادرت خوابنما شده. گويا اين صحابه به خواب مادرت اومده و بهش گفت هرچه زودتر دخترترو از اون مردهپا پس بگير والي من اين مزاررو ترك ميكنم.» چي داري ميگي بدبخت. حتي اگر من رضايت بدم خواهرت حاضر نيست برگرده.» نگاهي به (سارا) انداختم چشمهايش را پايين انداخت و بيصداخودش را در پشت مردهپا قايم كرد. قد (سارا) از مردهپا بلندتر بود. مردهپا در مقابل رخشي مثل سارا بيشتر به يك بز مردني ميمانست. اگر ميدانستم به چنين سرنوشتي دچار ميشويم، بيشتر فكر ميكردم و پيش از اينكه خنجر را پايين بياورم ... «گوش كن سارا، يكي از همين شبها صحابههه جفتتونو ميكشه ...» «دهه. زكي. كدوم صحابه اينجا كه قبر آدم نيس.» «پس تو نگهبان چي هستي؟» «نگهبان اسب بابام» «نميفهمم. چي داري ميگي؟» «چه ميدونم، چل پنجا سال پيش پدرم كه قافلـهسالار يه كاروان بوده ميرسه به همين مكان و اسب عزيزش درست همين جا سقط ميشه و در همين جا هم دفنش ميكنه. در سفر بعدي گور اسبش را با سنگ مرمر ميپوشونه» «يعني اينقدر دوستش داشت؟» «خيلي بيشتر از اينقد. حتي بيشتر از پدرت!! يعني منظورم اينكه چقدر پدرت اسب عربيشو دوس داشت اون بيشتر ...» «پس به اين ترتيب هيچ صحابهاي براي غزا با كردهاي كافر به اينجا نيومده» «نه كه نيومده. در سفرهاي بعدي دستهدسته مردمرو ميديدم زن و مرد براي نذر و نياز ميان سر قبر اسب پدرم. بعد هم كه گراني شد و ميدوني هر چه بلا بيشتر بشه مردم به نذر و نياز بيشتر روميارن. آره» «اما از قديم نديما مشهوره كه اينجا يه صحابه دفن شده. بيشتر از هزار سالـه». «دروغه به پير به پيغمبر دروغه. اما خوشمزگي دروغ در اينه كه هر چي زمان ازش بگذره به راست بيشتر شبيه ميشه» «تو ديگه اين حرفاي حكيمانهرو از كي ياد گرفتي؟» «از مردهها. مردههااغلب شبا زير شكنجه هذيان ميگن» «هيچ ميدوني چقدر زشتي؟» «ولي همون خوهراي خوشكلت برام جون ميدن» «شل لعنتي تو كار ديگه سراغ نداشتي بجز پاسباني مردهها؟» «يعني ميگي بهتر بود مياومدم تو حصار بابات و اخته ميشدم؟» «مگه حالا چي هستي؟» «سلطان گورستانم. آره جوني سلطان گورستانم. اما تو چي هستي؟ هيچ خودتو ديدي بعد از خرابي حصار؟» دلم ميخواست جفتشان را ميكشتم و خوراك سگهاي پدر ميكردم. تا خواستم دسته خنجرم را لمس كنم، غفلتاً سگهاي پدر به طرفم خيز برداشتند. خواستم از خودم دفاع كنم. دوروبرم را نگاه كردم چيزي نديدم الي يك مشت گوشت لـه شده و استخوان پوسيدة قاطرها و اسبهاي پدرم. توده عظيمي از استخوانهاي دنده و كمر جانوران پدرم بصورت ديوار مزارش درآمده بودند. ديواري ترسناك كه در سايهاش سگها و تازيها پدر زاد و ولد ميكردند و چيزي نداشتند براي خورد و خوراك مگر استخوان مردهها. يكدفعه ترس برمداشت كه نكند همين الان مرا هم بخورند. خون ماسيده پدر به هيچ وجه از دستهايم پاك نميشد. شايد با تيزاب هم پاك نميشد. از ترس سر جايم بيحركت ماندم. سگها حالا رسيده بودند به نزديك من وهمه با هم پوزهشان را پيش آورده بودند. بوي خون روي دستهايم بيشتر ديوانهشان ميكرد. محاصرهام كرده بودند و من در حلقه سگهاي بدخو گرفتار شده بودم و به خيال خودم براي خلاصي از دستشان به خودم تكان ميدادم اما بيفايده بود اما مگر پدر نگفته بود «اين سگا روح منند؟» ماه دشمن كام هم خودش را قايم كرد و ظلمت بر همه جا حاكم شد. ديگر معطل نكردم و پا به فرار گذاشتم و باران شروع به باريدن كرد و من ميدويدم. ميدويدم و به عقب برميگشتم. نفس سگها را پشت سرم حس ميكردم. توي باران و تاريكي دندانهاي سفيد سگها را تشخيص ميدادم. زبانشان را بيرون آورده بودند و پيش ميآمدند و ردم را پي ميگرفتند ... طوري ميدويدند كه انگار چهار دست و پايشان از زمين كنده ميشد. من باز هم ميدويدم و باران تبديل به برف ميشد و باز هم ميدويدم. برف باعث لغزشم ميشد. فاصلـهها هم سرم كلاه ميگذاشتند. از چند ده و شهر گذشتم كه همه درهايشان را به رويم بسته بودند دقالباب بيهوده بود وكوچههاي خلوت خيابانها فاقد رفت و آمد. شب تعقيبم ميكرد. شب راه بر من ميگرفت. افعي سياه در انتظارم بود. نه آغازي وجود داشت و نه پاياني. خيلي از جنگلـها و بيشهها را پشت سر گذاشتم. از خيلي از رودخانهها و آببندها گذشتم. گاهي در چالـهاي پربرف سقوط ميكردم و زماني توي ريگ بيابان فرو ميرفتم. تكان كه ميخوردم آسمان و همه ستارههايش دور سرم ميچرخيدند. گاهي روي سرم خراب ميشدند و زماني از من دور ميشدند. گاهي به سنگ قبرها تنه ميزدم و زماني به صخرههاي كوه برميخوردم. خداي من چه چيزي ميتواند غيبم كند. كجاست كلاه سَخرجن بلكه در ميان ابرهاي آسمان گمم كند و يا در اعماق درياها. اي خدا به قطعه سنگي مبدلم كن. قطعه سنگي سخت و سردشده در يكي از آتشفشانهاي خاموشت. آيا تنها همين امشب بود يا هزار شب كه من پيشانيم را به تخته سنگها و درختان و ديوارها ميكوبيدم و پيدرپي ليز ميخوردم و تعادلم را با تكيه بر سنگ قبرها حفظ ميكردم.از توي مزارع پر از خار و خاشاك و باغ و بوستان گاهي از سگها جلو ميزدم و زماني هم از آنها عقب ميماندم. مه و غبار مرا در خود ميپيچيد و توي آغوش سرابها پرتابم ميكرد. توي آب چشمهها خودم را تماشا ميكردم و پريشاني سر و وضعم را ميديدم و صورت پر از چين وچروكم را مشاهده ميكردم. ميبايست از گياهان كوهپايهها و لجن ته جوبها تغذيه كنم. بارها در پي به دور خودم چرخيدنها و دويدنها برگشته بودم سر جاي اولم. خدايا گناه من چيست. من كه نه يك نمازم قضا شده است نه يك روز روزه بدهكارم پس چرا توي تاريكي اين همه چشم مشعلوار و سرخ، سرختر از اخگرهايي افروخته نگاهم ميكنند و لاشههايي بي سر سر راهم را ميگيرند؟ به نظر ميرسد تا زندهام بايد به دنبال سايه خودم آواره بشوم و براي اينكه سگها ردم را گم كنند ناچارم توي خاك و خون و گل غلت بزنم و استتار كنم. گريه ميكردم، التماس ميكردم وميگفتم من پسر همان كسي هستم كه شمادوستش داشتيد. اجباراً هرازگاهي ميبايست روي چهار دست و پا راه بروم ومثل سگها پارس كنم. به غارها و شكاف تنه درختان كهنسال پناه ببرم و با برگ درختان و لجن ته گودالـها خودم را استتار نمايم اما حتي آب رودخانهها و درياها هم شستشويم نميداد. گاهي از جنگلـهاي انبوه عبور ميكردم، جنگلـهايي كه بوي بهار ميدادند و زماني هم از ميان گردبادها و باران برگهاي پاييزي رد ميشدم و به مكاني خشك و پژمرده ميرسيدم. آن رودخانههايي كه از پرآبي كف بر لب ميآوردند اكنون ماهيهايش توي ماسهها مدفون شدهاند. آيا همه اينها از نحوست من نيست؟ و من همزاد شر نيستم؟ آشفتگي طبيعت از من است يااز سگهاي پدرم. چه كسي اين رودخانهها و جنگلـها را خشك و نابود كرده است؟ من يا روح پدرم. من كه از پشت هفت كوه و هفت تپه خطر را احساس ميكنم و بو ميكشم. خون توي رگهايم خشك شده. زبانم از گفتار افتاده است. ديگر حتي قادر نيستم به روح او هم التماس كنم بلكه از اين همه نكبت خلاصم كند. از شر سگهايش. در ضمن فرار قاتي گلـهي گوسفندان و گاوها ميشدم و از خدا ميخواستم تبديل به يكي از آنها بشوم. زير دست و پاي گوسفندها و بزها و گاوها لـه و لورده ميشدم. پوزهشان را در پاچه شلوارم فرو ميبردند و عملاً تحقيرم ميكردند. خودم را به شكل چوپانها درميآوردم. اما زود شناسايي ميشدم و لو ميرفتم. پوست روباه و پلنگ و گرگ تنم ميكردم باز هم بيفايده بود. يك جفت شاخ قوچ وحشي را كه روي ديوار نصب شده بود برميداشتم و به كلـهام ميبستم باز هم بيفايده بود. به صورت ولگردي نابينا توي گورستان يلـه ميشدم. به وسعت آسمان گورستان فرياد ميزدم. نه مقدسين نه صحابه نه مردهپا، نه خواهرهام، نه مردهها هيچكدام به ياريم نميآمدند و به غير از قاهقاهِ گوشخراش پدر و همهمه ترسناك مردهها چيزي نميشنيدم. سگها با شنيدن همهمه مردهها گوشها را تيز ميكردند و برميگشتند به طرف گور. فرصت خوبي بود. با خودم ميگفتم همه چيز تمام شد.آزاد شدم و در يك چشم به هم زدن پا به فرار گذاشتم. باز هم باد و بوران شروع ميشد. زمهريري عجيب شده بود و باد بيامان از روبرويم ميوزيد. سگ خوشنژاد پدر مسيرش را عوض كرد و سر قبر عقبگرد نمود و بقيه به دنبالش. همه سر در پي من گذاشتند. انگار بال درآورده بودند. از روي سنگ قبرها ميپريدند. باد مخالف لباسهايم را پارهپاره ميكرد. گل و شُل مخلوط با باد و يخ و برف كفشهايم را از پايم درميآورد. انگار آن شب به زحمت برف و سرما مبتلا شده بودم.گويي مردهها از توي گورها بيرون ميآمدند و پاهايم را ميچسبيدند. از اين گور درميآمدم توي آن گور ميافتادم. با هر سكندري خوردن فاصلـهام با سگها كمتر ميشد. اين دويدن سگ نبود بلكه پريدن در باد و طوفان بود. دندانهايشان را به من نشان ميدادندواز چشمهايشان آتش ميباريد. شعلـههايي كه پاچههاي شلوارم را ميسوزاند و گرمايش را پشت گردنم حس ميكردم. گاهي پوزهشان با ماهيچههاي ساق پايم مماس ميشد. ميبايست تندتر ميدويدم والا توي گل و شُل غرقم ميكردند. سگها آخرين تيكههاي لباسم را جرواجر كرده بودند. لخت و عريان در زير برف و باران ميدويدم و ترس توان فرارم را بيشتر ميكرد. در اين حال دستهايم را با آب باران ميشستم بلكه خون ماسيده پدر را آب باران بشورد و با خود ببرد و سگها رهايم كنند. اين هم بيفايده بود. كاملاً بيفايده. سرم را بلند ميكردم چراغهاي حصار را ميديدم كه از دور كورسو ميزد. فرياد و هوار خودم و صداي تلپتلپ پاي سگهاي پدر ... بيشتر به فرار وادارم ميكرد. علاوه بر همه اينها صداي فحشهاي آبدار پدر يك لحظه هم قطع نميشد. صدايي ناموزون و دورگه. خودم را در اختيار گردباد گذاشتم وگردباد تنوره ميكشيد و در من ميپيچيد. پشت سرم را نگاه ميكردم ميديدم علاوه بر سگها صدها شغال و گرگ و كفتار و تازي تعقيبم ميكند. با سرعت برق و باد خودم را به دروازه حصار رساندم. باعجلـه همه درها را كوبيدم.با هر دو دست با لگد حتي با كلـهام مدام دروازه را ميكوبيدم اما افسوس.نه خواهرهاي سنگدلم نه مادرهاي مهربانم در را به رويم باز نميكردند. فرياد ميزدم: «آهاي زنهاي حصار بيايد بيرون. از بغل فاسقاتون بيائيد بيرون اين من بودم كه درها را شكستم و پنجرهها را باز كردم. حالا شما همان درها را به روي خودم ميبنديد؟ آهاي خواهراي مهربانم اينمنم برادر تخس و ناكام شما. مادرهاي هميشه گريانم، اين منم پسر آواره و خطاكار شما. مگر نميبينيد به لعنت پدر گرفتار شدهام؟ من به شما پناه آوردهام. بياييد مانند خواهر و مادراني خوب در را به رويم باز كنيد. آهاي برادرهاي نامردم پس شما كدام گوري هستيد.» * * * واي بر من نامراد . سگهاي پدر هرچه بيشتر نزديك ميشدند. ردپاهايم را گم نميكردند. آدمهاي آنسوي حصار هم فارغ از من دست در آغوش هم. خسته از بازي و شنا و خوشگذارني. با تمام قدرت فرياد ميزدم. اما جز انعكاس ناهنجار صداي خودم چيزي نميشنيدم. آسوده باشيد، آره شما آسوده بخوابيد بگذاريد تنها من گرفتار بشوم! دوباره شروع به دويدن كردم. به دور حصار ميگشتم و مثل گربهاي وحشتزده سعي ميكردم چنگهايم را به ديوار گير بدهم واز آن بالا بروم. بالاخره خودم را بر بالاي ديوارهاي فرو ريخته حصار رساندم. سگها از پايين با پوزهشان به طرفم نشانه ميرفتند و مدام پارس ميكردند. نميدانم چطور به حصار داخل شدند. ناچار از درخت شاتوت بغل حوض بالا رفتم. به دنبالم آمدند در حاليكه همه جا را بو ميكشيدند. خدايا با اين خونهاي لعنتي چكار كنم. با چنگ و دندان پشت دستهايم را خونين و مالين ميكردم. حالا خون تازه من وخون خشكيده پدر با هم مخلوط شده بود. بيهوده بود. از زير خون من رنگ و بوي خون پدر را ميشناختند. از روي درخت توت پريدم توي يك چالـه و از اين چالـه به آن يكي چالـه ... حالا توي يك دشت بيانتها بودم. دوباره پا به فرار گذاشته بودم. به غير از من پدركش ديّاري بيرون نبود. عالم همه در خواب بودند. در ضمن دويدن از درهائي عبور كردم. از رودها و باتلاقهاي فراواني گذاشتم. از اين غار به آن غار و از زير اين درخت به زير سايه آن يكي درخت. از سنگلاخهاي صعبالعبور و از توي رمل و شن گذشتم. پوست هر دو كف پايم ورآمده بود و موهايم ابتدا تار به تار و آخرسر به يكباره سفيد ميشد و باد ناموافق به بازيشان ميگرفت. دندانهايم ته رمل و شن كف جوبها و آببندها جا ميماند و انگشتهايم شروع به ريختن كردند و ناخنهايم در پوست درختها جا ماند. چي بر سر خودم آورده بودم؟ واي از اين شب كه تمامي نداشت. حالا ديگر نه ستاره پيدا بود و نه ماه ميدرخشيد. در طول مسير بر هر درختي، هر بوتهاي، هر تختهسنگي، هر بته خاري يكي از اعضاي من جا ميماند. يك دندان اينجا و يك ناخن آنجا. تار مويي اين سو وچشم از حدقه درآمدهاي آن سو. اميدوار بودم حداقل بدينترتيب سگها ردم را گم كنند. از خدا ميخواستم ديگر پي آن خون زهرآلود را نگيرند. اما نه. گمم نميكردند. مگر ميشد گمم كنند. منكه بر روي فرش سفيد و يكدست برف همه جا لكههاي سياه و قرمز خون از خودم به جا ميگذاشتم.سگها و تازيها و تولكها پوزه بر برف خونآلود ميكشيدند و جلو ميآمدند. صداي نفسزدنهاي بيامانشان ديوانهام ميكرد. لعنت بر برف. انگار برف هم همانند باد و باران با پدر دست به يكي كرده است. انگار برف هم مثال خواهرهايم خيانتكار از آب درآمده است. باد بوي گوشت وخونم را در دشت منتشر ميكرد و سگها را بيشتر تحريك ميكرد. چهار انگشت از انگشتهاي دست راستم ريخته بود. بجز انگشت شهادتم كه هنوز سر جايش بود كه آن را هم روي تخته سنگي گذاشتم و با قطعه سنگي تيز قطع كردم. اين آخرين انگشت همان دستي بودكه دسته خنجر را در خود گرفت در كتف چپ پدر فرو برد. با خودم گفتم «مگه اينطور از دست اون خون آزاد بشم! نه بيفايده بود. اين هم بيفايده بود. خواستم سگهاي پدر را شمارش كنم به اميد اينكه تعدادشان كم شده باشد اما كولاك امانم نداد و چشمهايم را كور كرد. لعنت بر برف باد و باران تف بر طبيعت. همدست خائن پدر. اينها هم دارند به من خيانت ميكنند. بنظرم ميرسيد دنيااز آدمها خالي شده است وكسي به غير از من و سگهاي بدخوي پدر در اين دنياي درندشت باقي نمانده است. همهش در اين فكر بودم بفهمم تعداد سگهاي پدر چندتا است.اين آرزو حتي مربوط به زماني بود كه هنوز نقشه كشتنش را اجرا نكرده بودم اما محال بود. نه آن وقت فهميدم نه حالا ... . اون خودش و حصارش را چگونه حفاظت ميكرد؟ اينهم جزو اسرار بود. مگر كسي جرئت داشت توي حصار و سر از اين راز دربياورد؟ لعنت به خودش و حصارش. لعنت بر سگهايش. يكوقتي يكي از دوستان بسيار عزيزش از ولايتي دور بعنوان سوقات سفر يك بچه شير برايش آورده بود. به جاي تشكر گفته بود: «اي كاش به جاي اين بچه شير يه تولـه سگ برام ميآوردي.» وقتي ميهمان را بدرقه ميكرد هنوز صد قدم دور نشده بود كه بچه شير را كشت و بعد تيكهتيكهاش كرد و هر تيكهش راانداخت جلو يكي از سگهايش. با ترس و لرز ازش پرسيدم «اين چه كاري بود؟» زير لب غريد «توي اين حصار فقط يه شير بايد زندگي كنه» در اين حال با انگشت به خودش اشاره ميكرد. يكبار هم يكي از دوستان كوهنشينش يك ماده پلنگ برايش آورد. سه روز بيشتر ماده پلنگ را تحمل نكرد. زير لب ميلنديد «حيف نيست پلنگ ماده باشه. هرچي نگاش ميكنم قلبم به درد مياد» * * * انگار يك عمر است كه در حال گريزم و پارس مداوم سگها و زوزه پيوسته باد ديوانهام كرده است. همهمه و وزوز و فريادهاي دور و نزديك. صداهايي كه مدام تعقيبم ميكنند، گويي از دنيا و مافيها، از دار و درخت وپرنده و چرنده صداهايي متصاعد ميشود و همه و همه به من هجوم ميآوردند و تا بخواهم بگريزم، هرچي رگ و ريشه و شاخ و برگ درخت است، هرچي خار و پيچك و گل وگياه بيابان است به پر و پايم ميپيچد. بطوري كه با صورت بر زمين ميخوردم. راستي چطور است شما هم براي نابود كردن من به برف و باران و باد بپيونديد. شما اي درختان ناپاك واي گياهان عقيم و اي جلبكهاي ته آبهاي مانده و گنديده. خم ميشوم وپاهايم را نگاه ميكنم.دو انگشت پاي راستم و سه انگشت پاي چپم در حال ناخنانداختن است و از هر ده انگشت پايم خون فواره ميزند. با تمام قوا فرياد ميزنم فرياد پشت فرياد آهاي اي خواهرها و برادرهايي كه از سايه پدر ميترسيديد، اين من بودم كه آزادتان كردم. حالا نوبت شماست كه به دادم برسيد. آهاي خواهرهاي خودفروشم، مادرهاي نابكارم، آي برادرهاي نامرد و سفلـهام، من نميدانستم شماها خفاشيد و از تاريكي خوشتان ميآيد. اگر عاشق تاريكي نيستيد پس چرا توي حصار خزيدهايد وبا الوارها و ستونهاي فروريخته حصار از نو براي خودتان لانه و قفس و زندان ساختهايد؟ در را به رويم باز كنيد. ميخواهم حرف آخرم را بزنم و بروم. آخرين حرفم را بشنويد و بعد لعنتم كنيد. شما كجاييد. كجا، كجا ... .» پشت سرم را نگاه ميكنم. بر پهناي برف ستون سگها زبانآويخته و سوسوي چراغهاي كمنور را ميبينم. راستي چي ميشد اين هم فقط يكي از كابوسهايم باشد. خدايا من چكار بايد بكنم؟ آيا بر روي قلـه كوهها مثل سگ بايد بلرزم يا به گودالـها پناه ببرم و يا تا زندهام بايد مثل ميمون از درختها آويزان بشوم و يا اينكه بايد توي گرداب رودخانهها خودم را پنهان كنم و يا تسليم طوفان و زمهرير بشوم. از خدا ميخواهم صائقهاي بر من نازل شود و در جا ذغالم كند. اي آسمان مرا بركش و اي زمين در دل خودت پنهانم كن. آيا بهتر نيست از دست لعنت پدر به گردباد پناه ببرم؟ به كجا پناه ببرم؟ به خرابهها و يا به آشيانه اربابان و صاحبان قدرت. آيا بهتر نيست طوق بردگي خاني – اربابي كسي را به گردن بياندازم؟ و يا نه بهتر است به سيا چادر كوليها پناه ببرم. اما نه وقتي مادر خودم حاضر نيست براي يك شب به من پناه بدهد از ديگران چه انتظاري ميتوانم داشته باشم. آيا به حصار برگردم و به سگدونيهاي حصار پناه ببرم و يا ننگ نوكري بيكزادهها و خانها را بپذيرم؟ ميترسم آنها هم در بر رويم باز نكنند. آخر كدام پدر رضايت ميدهد پسرش در منزل را بر روي يك آدم پدركش باز كند. حالا كه حتي برادرهاي پدري و مادري خودم به من پشت كردهاند و هيچ راهي براي من وجودندارد و عملاً تنها به دور خودم ميگردم چه چشمداشتي از بيگانه بايد داشته باشم. هر بار بعد از اينكه مدتي به دور خودم ميگشتم دوباره خودم را بر روي كورهراه حصار ميديدم.چندبار به دور حصار چرخيدم و با كوبه به در كوبيدم اما هيچ آدميزادهاي حتي با يك چراغ موشي هم به استقبالم نيامد و هيچ شمعي بر سر راهم روشن نشد و هيچ دري به رويم باز نشد و هيچكس از پشت پنجرهاي نگاهم نكرد. من ديگر نوبره حصار نيستم. * * * حالا من دربدري هستم خانهبدوش. بالاخره پشت به حصار و رو به افقي ناپيدا به راه افتادم و خودم را از چنگال قضا و قدري ستمكار رها كردم. تف بر همه راهها. اما مگر ميشد رها شد؟ هربار ميديدم گولم زدهاند و تا چشم باز ميكردم خودم را دوباره بر سر راه گورستان ميديدم. انگار زمين داراي دو قطب بيشتر نبود. يك قطب گورستان و قطب ديگر حصار. وقتي پيشانيم به سنگ قبرها خورد، تازه فهميدم دوباره توي گورستانم و سگها هم هنوز بدنبالم هستند. مثل كسي كه به آستانه نجاتدهندهاي پناه آورده باشد و مانند بدترين گناهكاران به زانودرآمدم. اما در حاليكه زندهها فراموشم كرده بودند از مردهها چه انتظاري ميتوانستم داشته باشم؟ با تني خرد وخمير از خستگي خودم را بر روي سنگ قبري شكسته رها كردم. محل شكستگي سنگ همچون چاقوي قصابان پوست صورتم را جر داد. پوست صورتم بر روي سنگ باقي ماند. انعكاس نور ماه بر روي برف چشمم را ميزد. موهاي صورتم به سرعت شروع به رشد كردن وسفيد شدن كردند. آيا اين سگها از كي در تعقيب من هستند؟ يك شب است يا يك سده؟ خودم را به پشت سنگ قبرها ميكشيدم و از سگها پنهان ميشدم. اما باز پيدايم ميكردند. ديواري از سگ به دورم كشيده بودند و حلقه محاصرهام تنگتر و تنگتر ميشد. سرانجام سگها به جانم افتادند و قاتي گل و شلم كردند. بر سر تا پايم زبان ميكشيدندو بر سر و صورتم آب دهان ميريختند. از روي تودهاي برف قِلم ميدادند و انگشت بزرگ پاي راست و انگشت كوچك دست چپم را خوردند. سگ خوشنژاد پدر از روي گور پدر روي چهار پنجه بلند شد و به طرفم خيز برداشت. عينهو تيري كه از چلـه كمان رهايش كرده باشند خودش را به من رساند و دندانهاي پيشش را به پوست پس گردنم گير داد و پوست گردنم را تا وسطهاي كمرم قلفتي كند. در اين حال از اين گور به آن گور درميرفتم وچهار دست و پا و سينهخيز پيش ميرفتم. چنان جيغي كشيدم كه گورستان به لرزه درآمد: «آهاي پدر تو به دادم برس. سگهايت دارند زندهزنده ميخورندم. به دادم برس دارن ميخوور...ن» با عجلـه و دست و پازنان بر روي دست خودم را به طرف گور پدر كشيدم و با دستهاي خونآلودم و با سرعتي ديوانهوار برفها را پس زدم. به خاكهاي خيس رسيدم و شروع به كندن كردم. ميخواستم به زخمهاي پدرم دست پيدا كنم و مانند آب حيات وچشمه رستگاري از خونآبههاي آن سيراب شوم. ميكندم وميكندم. دستهايم به دو قطعه چوب خشك شبيه شده بودند. در اين حال سگها هم به دورم حلقه زده بودند و منتظر بودند ببينند چكار ميكنم حلقهاي كامل و بينقص. بدون پارس كردن. گذاشتند كار خودم را بكنم. تنها به آرامي دمشان را تكان ميدادند و با چشمهايي ماتمزده نگاهم ميكردند و گاهي زير لب ميغريدند. بالاخره به جنازه رسيدم. كفن خونينش را پس زدم و دهانم را چسباندم به محل زخم و خونآبههاي درون قلبش را مكيدم و جرعه جرعه نوشيدم. در اين حال گريه ميكردم و از ترس مثل بيد ميلرزيدم. پيشانياش را بوسيدم و آن شب را به ياد آوردم كه بعد از غسل دادنش غرق عطرش كرديم و هر كدام از ديگري براي بوسيدنش سبقت ميگرفتيم. در حاليكه مثل حالاي من از ترس ميلرزيدم. تا زماني كه صورت مثل موم مذابش را نديدم دهانم را از روي زخمش برنداشتم. توهم بوديا واقعيت نميدانم. اما به وضوح ديدم رويش را به طرفم برگرداند. رخسارش يادآور صورت صدها مرد خشمگين و سركش بود كه نميدانستم آنها را كجا ديدهام. زبانم به سقف دهانم چسبيده بود.واي از طعم و بوي تلخ خون پدر. سگهاي بدخوي پدر هر لحظه به من نزديكتر ميشدند و دهها نه صدها پوزه دراز وكوتاه و سياه و برگشته با زبانهاي شيار شيار و سرخ رنگ به طرف من متوجه شده بود. با نفسهايي گرم وتهوعآور و خميازههاي بيشمار و دندانهاي جهنمي و با زبان خيس و غرق در آب دهانشان پشت گردنم را ليس ميزدند. دهان ودماغم را ليس ميزدند و با چشمهايي خونگرفته نگاهم ميگردد. انگار به خون من تشنه بودند. من درهمريخته و دست و پا شكسته، بياختيار خزيدم توي گور پدرم و بغلش دراز كشيدم و دست در گردنش انداختم. طعم خونش را زير زبان و دندانهايم حس ميكردم. تكان ميخوردم سگها براق ميشدند و روي چهار دست و پا برميخواستند و چشم ميدوختند به حركاتم. مواظب بودند فرار نكنم تا اگر فرار كردم سر در پيم بگذارند. آخرسر مردهپاي لعنتي دلش به حالم سوخت وآمد سر وقتم لنگلنگان از روي سنگها ميپريد و جلو ميآمد. من در زير سايه سگها گم شده بودم. بالاخره از ميان محاصره پوزهها سرم را بلند كردم و با التماس خطاب به نگهبان گفتم: «برادر نگهبان، خيلي گرسنهام چه كارم ميكني؟» در يك چشم به هم زدن غيبش زد و طولي نكشيد با لگني زنگزده برگشت. لگن بوي شاش ميداد و مردهپا تهمانده سفرهاش را در آن ريخته بود. من گرسنه و سگهاي گرسنهتر از من با هم به جان لگن افتاديم. سگها در حين خوردن دستم را گاز ميگرفتند و آب دهانشان با غذاي ته لگن مخلوط ميشد. بعد از چند شب توي گور بيپناه خوابيدن دست به دامن مردهپا شدم و به دست و پايش افتادم. (قتل پدر اعتماد به نفسم را از من گرفته بود) التماسش كردم كه «بيا و مرد ومردانه روي اين گور سرپناهي براي من و پدر و سگهاي پدرم بساز» صدايمان توي همهمه سگها گم ميشد. با اين حال شنيدم گفت: (چطور مگه، ميخواهي چه كني؟» - «ميخوام اون تو زندگي كنم» - «ولي اين گورستان به مردهپاي ديگه نياز نداره» - «اختيار داري قربان من چنين جسارتي نكردم. من غلط ميكنم ادعاي مردهپايي بكنم، تنها ميخواستم از قبر پدرم حفاظت بكنم. همين» - «چرا برنميگردي به حصار؟» زبونانه نگاهي به دهان گشوده سگها انداختم و گفتم حصار ديگه جاي من نيست.كار من تمومه. جاي من همين جاست اگه تو با من باشي همينجارو ميكنيم حصار. بذار اول از همين گنبد شروع كنيم» «ولي نگفتي با چي. آخه چطوري؟ احمق جان» «از خواهرم بپرس. اون ميدونه گنج پدرم هنوز توي حصاره. همهش طلاي خالصه» يك دفعه مردهپا زد زير گريه. آن هم چه گريهاي عينهو ابر بهار. بعد برگشت و يك تف انداخت توي صورتم. باور نميكردم مردهپا هم گريه كند. آنهم اينطوري. «شماها همهتون شومين. اصلاً ايل و طايفهتون شومه» همين سه شب پيش پدر لعنتي تو به خواب خواهرت اومد و توي خواب كشتش. از جيغزدنش بيدار شدم اما ديگه دير شده بود. اون مثل يه ميوه لـهشده افتاده بود و از گوشههاي لبش همينطور كف ميزد بيرون. كفي سبزرنگ. چشاش از حدقه زده بود بيرون و فقط سفيديش ديده ميشد. گريه ميكرد و از پدرت التماس ميكرد كه گردنش را ول كند. اما او گردنش را ول نكرد تا كاملاً چشمهايش به عقب برگشت و صورتش سيا شد. كاري هم از من برنيومد و تموم كرد.» با فرياد گفتم «خفه شو. نميخوام بشنوم» سگها گوششان را تيز كردند «تو خفه شو نامرد اخته. بدعاقبت. كاري نكن به جفتتون برينم» خاكهاي لب گور را روي سر و رويم ميريختم و گريه ميكردم و ميگفتم: «نگو. تورو خدا نگو. يعني سارا ...» «شب قبلش به خوابش اومده بود و گفته بود شما حيا نميكنين؟» شبا از صداي آخ و اوختون خواب به چشمم نميآد» «چي ميگي؟» «شما ايل و طايفهاي كثيف هستين گورستان منو به گه كشيدين» «يه سقف رو سرم درست كن.، ميراث پدر مال تو» «طايفه فساد، ايل شيطان، جادوگراي ملعون، جغداي كثيف» «يه خواهر ديگه بهت ميدم. حالا چي ميگي؟» «خفه شو. ميمون مسخره، طايفه بدعاقبت» «التماست ميكنم. يه خواهر نه، دو خواهر. يه اسب نه ... ده اسب. خودت انتخاب كن. بروتو حصار. ريختن عينهو خربزه و هندونه» خندهاي تلخ تحويلم داد و رفت. * * * حالا من اينجام. توي اين گنبد. شبها همدم برف و باران و باد و خوابهاي آشفتهام و روزها هم توي دوزخ بيداري. اين گور لعنتي به قدري تحت فشارم قرار داده است كه نزديك است شيري را كه از پستان مادرم خوردهام از سوراخهاي دماغم بيرون بزند. حالا تنها يك دست و يك روزنه تمام هستي من را تشكيل ميدهد. دستي كه توي يك لگن زنگزده گاهي مقداري خوراكي جلوم ميگذارد. (التماسش ميكنم كه سگها را از پسمانده لاشههاي مردار و استخوانهاي پوسيده بينصيب نكند مبادا از زور گرسنگي به جان من بيفتند و كارم را بسازند.) ميبايست هميشه مردهپاي طمعكار را راضي نگه دارم و با وعده اسب و استر و ماديان و خواهرهايم نگهش دارم و در ميراث حصار شريكش كنم. از جنازه پوسيده هم خواهش كنم ديگر از اين بيشتر نپوسد. اما روز به روز بيشتر ميگندد و باد ميكند و جاي من را تنگتر ميكند. كار به جايي رسيده است كه حتي انگشتانش از هيكل من درشتتر شده است. ناخنهاش از رشد نيفتاده است. از هر طرف كه تكان ميخوردم يكي از ناخنهايش ميرود توي چشمهايم. مدام كرمهايي را كه از لاشه او بالا ميروند و به طرف چشمها و سوراخ دماغ و دهانم ميخزند از خودم دور ميكنم اما باز پيدايشان ميشود. سگها از روزنه گنبد سرك ميكشند و از پشت تيغه ديوار گنبد رفت و آمدشان را حس ميكنم. آرام و قرار ندارند. دو دسته شدهاند. يك دسته شبها به شكار ميروند و دسته ديگر روزها در اين حال چشم از من برنميدارند. خيلي دلم ميخواهد بفهمم از كي اينجا هستم و تا كي بايد بمانم. حساب زمان از دستم دررفته است. به جنازه پدر التماس ميكنم. «پدر به من رحم كن. از دست اين سگات خلاصم كن. آخه من پسرتم. بذار دوباره توي هواي آزاد نفس بكشم. آزادم كن. بذار حصارترو از نو بسازم. معجزهاترو به من نشون بده و از گناهام بگذر. حالا ديگه همه فهميديم كه حتي جنازه تو از ما زندهتره. مرخصم كن و اجازه بده به حصار برگردم» اما بيفايده است. كاملاً بيهوده است. هرچه من بيشتر التماسش ميكنم اون بيشتر ميپوسد. نفس پوسيدهاش را حس ميكنم. بخاري گرم كه مژهها و ابروهايم را ميسوزاند. در كنار جنازهاش ساعات و روزهايم سپري ميشود. لحظات به مانند مشتي خاك از لاي انگشتانم فرو ميريزند و با باد پراكنده ميشوند. ميبايست مانند عابدي ذاكر يك تسبيح هزار و يك دانه در دست داشتم بلكه قادر باشم غمها و دردها و خوابهايم را با آن شمارش كنم. * * * نه اصلاً به گنبد شبيه نيست. آسياب خرابهاي بيش نيست. قلعهاي ويران، متروك متعلق به صدها سال قبل. صداي بالزدنهاي هزاران خفاش و جغد و كلاغ نامرئي ديوانهام ميكند. پدر هم كه لحظه به لحظه بيشتر كش ميآيد. عينهو آدمي خسته. حالا ميبايست من لابلاي انگشتانش و يا زير بغلش ميخزديم. چرا سگهايش لب به گوشتش نميزنند؟ چرا به كرمهايش پارس نميكنند؟ اي جواني به هدررفتة من! تو بهاي گناه ناكرده مني. هربار كه از خواب برميخيزم انگار چيزي را از دست ميدهم. مثلاً قسمتي از حافظهام را. ريزهريزه مخم آب ميشود. روشنايي از چشمانم رخت برميبندد و با بالزدن هر خفاش و ريزش خاكهاي گور از جايم ميپرم. به نظر ميرسد در اين مرحلـه دوزخي حالا حالاها بمانم تا شايد از خون پدر پاك شوم. ميخواهم نشان بدهم كه هنوز زندهام به همين دليل هرازگاهي سعي ميكنم هوار بكشم و اعلام وجود نمايم اما فرياد در گلويم به زوزهاي زبونانه مبدل ميشود. زوزهاي كه هرگز به گوش اهل حصار نخواهد رسيد: «من اينجام ... من و لاشه كرمگذاشته پدر اينجاييم ... سگاش هم اينجان، سگاي باوفايش. اين تو هستيم، توي اين گنبد» * * * اينهاشان. صداشان را ميشنوم. صداي گريههاشان را، داد و فغان و بر سر و سينه كوبيدنهايشان را، از پشت ديوار گنبد گورم صداي خواهرهاي خودفروش و مادرهاي بيمروت و برادرهاي بيغيرتم را ميشنوم كه بر سر و سينه ميكوبند. ميشنوم نفرين و لعنتم ميكنند و از پدر طلب بخشش ميكنند. آنها هركدام چيزي از او ميخواهند يكي طالب يك شاهزاده است. آن يكي يك شاهزاده خانم. اين يكي گنج قارون ميخواهد و آن يكي عمر دراز و زيبايي. ميخواهم فرياد بزنم «بدبختا شما به كي التماس ميكنيد، مگه نميبينين من و پدر داريم ميپوسيم». نه، من بايد انتظار بكشم. فقط انتظار نجاتم ميدهد. بايد منتظر باشم بلكه سگهاي پدر پير بشوند و بميرند آنوقت شايد آزاد بشوم. اما نه، آنها جلو چشم من زاد و ولد ميكنند و تكثير ميشوند. سگهاي نر با ماچهسگها درميآميزند و نه از جسد پرهيبت پدر شرم ميكنند نه از من. ميدانم روح پدر از اين درآميختنها لذت ميبرد. بيشتر از اين توي اين گنبد جا نميگيرم اما نميگذارند يك وجب از اين لاشه گنديده فاصلـه بگيرم. گاهي از ذهنم ميگذرد تكتك مسموشان كنم اما سگها از من زرنگترند و تا من از غذاي داخل لگن نخورم لب به غذا نميزنند. هر چيزي را بو ميكشند. تازه اگر اين سگها هم سقط بشوند لاشهشان توي اين گنبد ميافتد و به لاشه پدر وجنازه من اضافه ميشود. صدها لاشه گنديده ديگر. آن وقت حتماً جلو چشم من كرمهاي جنازه پدر و كرمهاي داخل لاشه سگها با هم جفتگيري خواهند كرد وتكثير خواهند شد و فقط خدا ميداند حاصل اين وصلتها چه جانورهايي خواهند بود و چگونه به جان من خواهند افتاد. باز از خاطرم ميگذرد كه خودم و سگها را يكجا مسموم كنم. خودم هم مردم به جهنم. يك شب نه هر شب. يك روز نه هر روز نه تنها خواهرها و مادرهاي خودم كه حتي آدمهايي كه اصلاً آنها را نميشناسم از پشت ديوار گنبد نفرين و ناسزا حوالـهام ميكنند. نه فقط آنها بلكه شما كه قصة من را ميخوانيد. من حصار را خراب كردم يا خودم را ويران نمودم. پدر را كشتم يا خودم را. من كجا ميتوانم بروم كه دنيا سهطلاقهام كرده است. من كه از تك و تا افتادهام من كه توي اين گور و در زير اين بار سنگين و با اين كرمهاي شكمگنده وكوچك با لاشه گنديده پدر محشورم. پاهايم به باسنم چسبيده است. پدر اگر بخواهد يك بار ديگر خودش را كش بدهد گنبد مملو از سگها روي سر من وخودش و سگهايش خراب خواهد شد. آنوقت ناچارم دوباره دست به دامن مردهپا بشوم و التماسش كنم بلكه اينبار گنبد وسيعتري روي سرمان برقرار كند. ديگر بس است جهنم از ميراث پدرم به درك كه خواهرهايم خودشان را به آساني لو ميدهند. ديگر همهچيز تمام شد. محال است دوباره آواره بشوم. ديگر تا زندهام روي جسد پدرم ميخورم و ميخوابم. من كه سرم رفت. گوشهايم پر از پارس سگ و گربه و زاري زنها و دخترها شده است. ميدانم تا زندهام روي آرامش را نخواهم ديد. يك گوشم هميشه بايد مواظب پارس سگها باشد وگوش ديگرم در اختيار نالـههاي زنانه، نه ... خير. من همه چيز را قاطي كردهام نه گنبدي در كار است نه لاشهاي. نه پارس سگي نه گريه و زاري زني. نه لگن ادرار مردهپايي و نه هوسهايش. نه مرگ و نه لذت و نه فرار نامادريها و خواهرهايم. نه اين خود منم كه چون گنبدي روي سر خودم و سگها خراب شدهام. چه گنبدي. چه كشكي. من خودم تبديل به گورستاني شدهام كه به جز پارس سگ و نالـه زنانه صدايي در آن به گوش نميرسد. همه چيز تمام شد. ديگر همه چيز تمام شد. از اين به بعد تا زندهام بايد ميان صداي پارس و نالـه و نالـه و پارس، گور و گنبد و گورستان خودم باشم. راستي كه چقدر سخت است.
شيرزاد حسن
لوزان
برگردان به زبان فارسي توسط عبداللـه كيخسروي
لوزان با عشوه سرش را بلند كرد، موهاي مواج و خرمائيرنگش را از روي گردن سفيد و بلندش پس زد. - لاسُ، ديگه كافي نيست؟ اين چندمين شبه كه توي گوشه دنج اين بار با هم مينشينم ... و تو يك بند درباره كردستان و چهار يا پنج پارچهشدنش حرف ميزني از بس كه شنيدم، جغرافياي اون جا رو بهتر از تو ميشناسم. ممكنه يه امشبو بس كني؟ لاس با دلخوري، نگاهي پر از شرم و شهوت و اندوه به لوزان انداخت، انعكاس نوز زرد و قرمزرنگ لامپها چشمان سبز و روشن لوزان را در سحري دلنشين عَرق كرده بود. چشماني كه بنظر نميرسيد هرگز حتي به اندازه يك مويرگ اندوه به خودش ديده باشد و يا روزي روزگاري دو قطره اشك براي كسي يا چيزي ريخته باشد. هرازگاهي با سرانگشتان نازك و بلندش موهاي خرمائيرنگش را با عشوهاي خاص پس ميزد. اما يك لحظه بعد كه سرش را پائين ميانداخت، موها به حالت اولشان برميگشتند و روي پيشاني بلندش ميريختتند. به نظر ميرسيد لوزان بفهمي نفهمي رازي را از لاسُ پنهان ميكند. بياختيار فنجان قهوه را برميداشت و لب گوشتآلود زير نيش را روي لبه فنجان ميماليد ... . همين حركات كافي بود كه لاسُ را حسابي ديوانه كند. يا آن چشمان لبريز از خواهشش كه انگار به اندازه حجم بار فرياد ميزدند «ده يا اللـه پاشو مرد! دستمرو بگير بغلم كن ...» حالت چشمهاي لوزان اصلاً به هم شبيه نبودند، چشم چپش پر از عشق و محبت بود و چشم راستش مملو از شهوت. حالا به نظر ميرسيد چشم چپش كاملاً از آن حس خالي باشد و چشم راستش بيقرار و آواره بدنبال گوشه تاريك و خلوتي بگردد. فنجان را كه از لب برداشت گردي سياه و خيس سايهوار ميان شيار لبانش نشست؛ حتي روح سياه قهوه عربي كه لوزان بسيار آن را دوست داشت قادر نبود بر سرخي لبان پرخونش غلبه كند. همان لبهائي كه در سايه روشن يك غروب در پاريس بر فراز برج ايفل تسليم لبهاي لاسُ شده بود و سيرابش كرده بود. آن لحظاتي كه هر دو با وزش نسيم به آرامي ميخنديدند، همان لحظات خنك دلفريب كه هر دو محو تماشاي نور باران پاريس بودند و لاسُ بيتوجه به مردم بياختيار دست در گردن لوزان انداخته بود و لبهايش را بوسيده بود. لاسُ با خستگي گيلاس آبجويش را برداشت و از پشت آن محو تماشاي لوزان شد. پيمانه به رنگ طلائي بود و اشياء را بشكلي عجيب منعكس ميكرد لبخندي گنگ كه آرام آرام بر لبانش نشسته بود داشت مبدل به خندهاي بريده و فروپاشيده ميشد. - به چي ميخندي؟ - از پشت اين ليوان، شكل و شمايل عجيبي پيدا ميكني. - خيلي نامرتبه؟ - نه ... بازم قشنگه ... - يادت رفته دفعه گذشته گفتي بقدري خستهام كه از زيبائي هم لذت نميبرم. - ببين لوزان، من ميدانم، در حق تو نامردي كردم، تو حق داري از من شاكي باشي. تو هر شب با من مينشيني و به حرفاي ملالآور من گوش ميدي! حالا هرچي بگي بهت حق ميدم. اما چه ميشه كرد. اگر همه پاريسرو بگردي كسيرو پيدا نميكني به اندازه من زيبائيرو دوست داشته باشه و از آن لذت ببره، اما انگار آدمهاي مثل من قرار نيست بدون اينكه زيبائيرو توي لايهاي از غم و اندوه بپيچن آن را بچشند. تو كه كردهارو خوب نميشناسي، هنوز سراز تخم درنياوردهاند با اندوه آشنا ميشن، مادرهاي ما اغلب ضمن خواندن لالائي تو گوشمان گريه ميكنن. گاهي من احساس ميكنم هنوز زنجمورههاي مادرمرو كه توي روحم جا خوش كرده ميشنوم. نه. محال است دست از سرم بردارن. - ميترسم تو به همان بيماري رماننويس مشهور ما مبتلا شده باشي. همان رماننويسي كه براي هميشه مجرد ماند. ميدوني كيرو ميگم؟ - منظورت گوستاو فلوبره؟ راست ميگي اون هميشه ميگفت: «بجز من اغلب مردان عالم خوشبختند. اونا ساق و سينه زنانرو ميبينند و از آن لذت ميبرن اما من بغير از اسكلتي خشك و خالي در زير اين گوشتها چيزي نميبينم» - ها. نكنه تو هم يه فلوبر ديگه هستي؟ مگه نه؟ - نه لوزان من به فلوبر شباهتي ندارم، اون به شكل كشندهاي مرگ را حس ميكرد. فلوبر قادر نبود از وراءِ مرگ زيبائيرو ببينه. - حالا فلوبر رو ولش، راستشو بگو چرا از چنگم درميري؟ اون شب چرا توي اطاق من نخوابيدي؟ مگر نميدونستي چقدر بهت احتياج داشتم؟ تا خود صبح چشم رو هم نذاشتم. من كه خودم ازت خواسته بودم ... راستي خجالت نكشيدي يه زنرو تنها گذاشتي؟ - بابا واللـه من از تو بيشتر دلم ميخواست. اينرو هم ميدونم نااميدكردن يك زن خجالت داره؛ مخصوصاً اگر اون زنرو دوست هم داشته باشي. حداقل ميبايست باهات ميخوابيدم. اونم درست وقتي كه به نفس يه مرد احتياج داشتي. (لاسُ حرف زوربا يادش آمد وقتي كه داشت سراغ بولينا ميرفت:) «خدا روز قيامت اون مرديرو كه زنهاي تنهارو نااميد ميزاره توي آتيش جهنم مياندازه» - لوزان ... انگار همه مردا دوس دارند زوربا باشن؟ - زنا هم مرداي مثل زوربارو دوست دارن. نه؟ - نميدونم. اما اينرو ميدونم كه تو زوربا نيستي . من اغلب از خودم ميپرسم توي اون همه آدماي (سوربن) چرا تورو انتخاب كردم؟ - شايد بخاطر علاقه مشتركمان به ادبيات باشه. - تنها ادبيات؟ ديگه چيزي ديگهاي نيس؟ - من همينم ... تعجب ميكنم از تو، چه افكار رمانتيكي داري؟ شايد توي پاريس تو تنها آدم رومانتيك باشي. - بگو تنها ديوانه ... - من اينو نگفتم. - لوزان آدمهائي مثل من نهتنها توي پاريس بلكه در سرزمين خودشان هم تنها به درد موزهها ميخورن. - فكر نميكنم، ما عادت داريم كه مشرقزمينرو سرزمين روياها بدونيم. همينطور مشرقزمينيهارو ... . - يه وقتي همينطور بود كه ميگي. اما حالا ... نه ... يه چيز ديگهس. لوزان باز هم فنجان قهوهاش را بلند كرد و در حاليكه همآهنگ با موزيك «دانوب» به آرامي و مستانه كلـهاش را تكان ميداد به قهوه ماسيده ته فنجانش چشم دوخت. - اون شب يادته؟ همون شب كه اون دختر عربه برام فال قهوه گرفت؟ ميدوني چي گفت؟ گفت: تو با يه غريبه ازدواج ميكني. - و تو هم باور كردي؟ - مسئلـه باور كردن نيس. خيلي چيزا به شنيدنشون ميارزن. حتي اگر دروغ هم باشن. من از اين جور اتفاقات خوشم ميآد. چيزاي برنامهريزي شده به من مزه نميدن. - جالبه واللـه. يه دختر روشنفكر سوئدي، اونم دانشجوي فلسفه در سوربن با برنامه و پروگرام مخالف باشه! در سرزمين من همه چي اتفاقيه. زندگي، مرگ، ازدواج و طلاق، حتي انقلاب و شكست. البته نه ازون اتفاقات كه تو ميگي. اغلب اتفاقات در سرزمين من اتفاقاتي زشت و بدفرجامند به همين دليل من برخلاف تو تا بيخ دندان با حوادث و اتفاقات مخالفم. ما ملتي هستيم كه سرنوشتمونرو به اتفاقات بستيم و اغلب خودمونرو ميديم دست قضا و قدر. - خيلي خوب. ديگه بسه. اتفاقرو ولش. برگرديم سر مشكل خودمون. اول شب درباره كردستان چي گفتي؟ بعد حرفش را قطع كرد و پس از مكثي طولاني نگاهي به دوربرش انداخت و ميزهاي نزديك را ورنداز كرد. اغلب جفتهاي عاشق سر در گوش هم مشغول نجوا بودند و گاهي همديگر را ميبوسيدند. لوزان با حسرت فنجان قهوهاش را گذاشت روي ميز و پنجههايش را از هم گشود و در پنجههاي لاسُ قفل كرد. لاسُ دستش را در اختيار لوزان گذاشت. نگاهي به انگشتان لوزان انداخت. انگشت اشارهاش را از نظر گذرانيد، تعجب كرد، دختري به اين لطيفي چرا بايد بگذارد انگشتانش را دود سيگار زردرنگ كرده باشد. لاس وقتي ديد لوزان حرفش را قطع كرده است و سكوت اختيار كرده است، خواست به حرفش بياورد. - چي داشتي ميگفتي؟ - وقتي لوزان نگاهش كرد، حسابي درهم ريخته بود. با حالت قهر و دلخوري پرسيد: - چرا اون شب گفتي بهتره اسمتو عوض كني؟ اين چه درخواستي بود؟ من نفهميدم مگه اسم من چه عيبي داره؟ - لوزان اسم خوشآهنگيه. اما نه تنها براي من بلكه براي همه كردها يادآور يه ماجرا يا نه يه خيانته. - كدوم ماجرا. كدوم خيانت؟ - ميترسم اين سئوال تو امشبمونرو مثل شب گذشته خراب كنه. چون مجبورم بازم راجع به تيكهپاره شدن كردستان حرف بزنم. - آها. حالا فهميدم چي ميخواستي بگي منظورت پيمان (سِورِه) و اينكه در سال 1920 قرار بود اجازه تشكيل يه دولت مستقل را به كردا بدن. اما در سال 1923 در پيمان لوزان از عمل كردن به آن سرباز زدند ولي اين مسايل چه ربطي به من داره. اگر ميدونستم يه روزي با تو آشنا ميشم حتماً موقع تولدم مانع نامگذاري خودم ميشدم. چه حرفائي ميزني تو!! - كدوم يكيشون اهل لوزانن؟ - هيچكدوم. پدرم اهل يكي از دهات بالاي لوزانه. لوزان به آرامي انگشتانش را از لاي انگشتان لاسُ بيرون كشيد و به حالت قهر يك سيگار از توي قوطي سيگارش بيرون كشيد و لاس با دستاني لرزان فندك زد. اما لوزان نخواست سيگارش را روشن كند. انگار رفته بود توي فكر. اصلاً مايل نبود دلش را بشكند. - لوزان! يه رازي داره بدجوري اذيتم ميكنه. - خوب معطل چي هستي حرف بزن. - يادته اون شب توي اطاق من، يه دفعه وسط عشقبازي چطوري رم كردم؟ انگار مار نيشم زده باشه؟ - اون شبو يادم نيار. اون شب از خودم بدم اومد. لاسُ بنظر نميرسه تو منو دوس داشته باشي. بعضي وقتا احساس ميكنم حالت از من به هم ميخوره. اينطور نيست؟ - چي ميگي لوزان ... تو، توي اين غربت هم بجاي مادرم هستي هم جاي خواهرم، هم نامزدم. اگر تو نبودي نميدونم اين غربتو چطور تحمل ميكردم. - پس مشكل تو با من سر اسممه. چرا اينو زودتر نگفتي؟ - خجالت ميكشيدم. من خوب ميدوونم نه تو و نه اسم تو ربطي به اون پيمان لعنتي نداريد. اما نميدونم چرا اون شب وسط عشقبازي يه دفعه فرياد زدم (لوزان، لوزان لعنتي و ...) انگار يه دفعه ياد اون پيمان شوم افتادم. اول احساس كردم من لاسُ نيستم بلكه نرينهاي غريبم. نرينهاي تشنه شهوت كه دختري زيبا و مهربان چون تورو گير آورده و بعد يه دفعه احساس كردم نه. من كردستانم همان كردستان تيكهپاره شده احساس كردم من همان خاك شقهشدهام بنظرم رسيد سرم و لبهايم كه سرگرم بوسيدن و بوئيدن تو بود ناگهان سرد شدند و از تنم جدا گشتند. دست راستم كه توي موهاي تو ميگشت همانجا بيحركت ماند و قطع شد. دست چپم با هر پنج انگشتش ناگهان شروع به فروريختن كرد. هر دو ساعدم كه مثل مار در ساعدهاي تو پيچيده بود به يكباره دررفت. لبهايم توي دهان تو افتاد و وقتي خواستم فرياد بكشم زبانم به سقف دهانم چسبيد. دندانهايم از ريشه درآمدند و روي پستانهاي تو ريختند. تنها چشمهايم زنده مانده بودند. كه از بخت بدم بسيار روشن و واضح ماجراي تيكهتيكه شدنم را ميديدند. لاشه لـهشدهام را ميديدم، خوني كه بيوقفه از شاهرگهايم بيرون ميريخت رختخوابمان را در خودش غرق ميكرد و بدن گلانداخته تو غمگينانه در انتظار بازوان از هم گسيخته من بود و لبهايت منتظر بود كه لبهاي قيچيشده من غرق بوسهشان كند. ناگهان ياد لخت بودن خودم افتادم و عرق خجالت بر تنم نشست و تو از لختبودنت ... ميبخشي لوزان. من قادر نبودم كاري بكنم. چه كار ميتوانستم بكنم من شقه شده ودرب و داغان، با انگشتان و ناخنهايي فروريخته و سرِ از تنه جدا شده، محال است چنين آدمي بتواند كسي را در آغوش بكشد يا ببوسد حتي اگر آن كس زيباترين موجود عالم هم باشد. اول انگشت دستهايم بعد خود دست راستم و سرانجام دست چپم و بعد هر دو ساعدم شروع به خونريزي كردند. سر از تنه جداشدهام و پاهايم و بعد تنه جداماندهام توي گرداب خون غرق ميشدند. مثل ديوانهها بدنبال تو ميگشتم. در حاليكه پارههاي تن خودم را گم كرده بودم. توي درياي خون خودم گاهي بدنبال تو ميگشتم و زماني بدنبال خودم. تو توي خون غرق شده بودي. گاهي هم شناكنان سر از امواج خون درميآوردي و دوباره فروميرفتي. محال بود در اطاقي اينچنين غرق در خون قادر باشم اجزاء بدنم را دوباره بهم بچسبانم و از آن محالتر پيدا كردن تو بود. در ته اين درياي خون. - منو بحال خودم بگذار لوزان. من بيهودهترين مرد عالمم كه بايد بعد از يك لذت زودگذر و بعد از يك چندش گذرا از ستون فقراتم به دختري چون تو لطيف و زيبا پشت بكنم. منو درك كن لوزان. خوب نگاهم كن. من آدم شقهشدهاي هستم. من نه تنها يك آدم كه يك ملت شقهشدهام. خاكم. موطنم آره من مردي تكه پاره شدهام. هيچ ميداني پدر من چكاره بوده؟ پدر من پيرترين قصاب اربيلـه. اربيل هم قديميترين شهر تمام عالمه. پدرم پيش چشم من هزاران بز و گوسفند و گاو را لت و پار ميكرد. هميشه جلو چشم من از شاهرگهاي گردنهاي بريدهشان خون فواره ميزد و پيش پاي من جمع ميشد و بعد راه ميافتاد و من دست و پا چلفتي عندماغو دست و پاي آن حيوانهاي زبانبسته رو را ميگرفتم و كمك ميكردم او با علاقهاي عجيب كلـه و پاچههايشان را جدا كند. وقتي هم عصباني ميشد با دسته همان گزليك خونآلود به سر و صورتم ميكوبيد و اغلب اوقات خون سر و صورت من با خون بزها و گوسفندان قاطي ميشد. آه لوزان دستهاي خونآلود آن مرد روزگار منو سياه كرد. تو اگر تمام پاريسرو نه اگر تمام فرانسهرو بگردي مردي به سنگدلي اون پيدا نميكني. هم خونآلود هم شهوتباز. اون اغلب به بيوهزنها گوشت مجاني ميداد بلكه دلشان را بدست بياورد و يا با بدهكار كردنشون مجبورشون ميكرد به عقدش تن بدن. من اسم خيلي از نابرادريها و ناخواهريهاهايم را نميدانم؛ خدا ميداند شايد در استانبول برادرهائي داشته باشم كه به كار حمالي مشغول باشند و يا درتهران پينهدوز باشند. دست به زخم دلم نزن لوزان! من رشتهاي هستم كه پنبه شده است. من اون شب فهميدم عينهو وطنم ملتم و روح و جسمم شقه شده است. من تيكه پاره شدهام. لوزان عينهو همان بز بينوائي كه گوشش را ميگيرند و به مسلخش ميبرند و او هم از وحشت بعبع سرميدهد. آه خداي من ديگر محال است بتوانم تيكههاي وجودم را سر هم كنم. ميبخشي كه با چنين زبان خونآلودي با تو صحبت ميكنم اصلاً سردرنميآورم چطور ممكن است دختري سوئدي با دلمشغوليهاي فلسفي توي پاريس، شهر جوانان خوشقد و بالا دل به من ببندد. در حاليكه در وطن خودم حتي شبح دختراني كه دوستشان داشتم از من ميگريختند و پيش چشمم يكييكي باطل ميشدند. نه ازت خواهش ميكنم ... من ديگر طاقت عشق هيچ موجود مادهاي را ندارم نه! من ميميرم با وحشت هم ميميرم. لاسُ در ضمن اين حرفها اشك ميريخت؛ اشكهائي كه تنها زنان شوهرمرده و مادران فرزند از دستداده ميريزند. لوزان همينطور با حيرت كنارش ايستاده بود و نگاهش ميكرد. دختري ناآشنا با عوالم اندوه كه نميدانست چگونه از اين جوان ديوانه و رمانتيك دلجوئي كند؛ جواني كه از گريه كردن در ملأعام ابائي ندارد. لوزان نميفهميد چرا بايد يك اسم اين همه موجب تأثر كسي بشود. با درماندگي خاكستر سيگارش را در زيرسيگاري خالي كرد و گفت: بسه ديگه، گريه نكن. ميخواي همه متوجه بشن؟ لاسُ با حسرت آهي كشيد و در جواب گفت: تو لوزان عارت ميآد توي يه ميخانه چند آدم اشكهاي منو ببينن؟ در حاليكه تمام دنيا سالـهاي سال است كه گريههاي بيامان ما كردها را ميشنوند و به روي خودشان نميآرن. تو حالا چي ميگي؟ - خيلي خوب، حالا فهميدم. فردا ميپرسم. اگر تونستم اسمم رو عوض ميكنم. تو از چه اسمي خوشت ميآد. دوس داري اسم كردي روم بذاري. ها؟ چي گفتي؟ - هر اسمي روي خودت بذاري تو همان لوزاني ... - خيلي بيرحمي واللـه. آخر مرد حسابي من كه توي اون قراردادي كه كردستان تورو توش تيكهپاره كردن، نبودم. - تو يكي جوش نيار لوزان. اينطوري بيشتر آزارم ميدي. منكه نگفتم تقصير توست. تو فقط به من فرصت بده از دست اين گرفتاري خلاص شم. كمكم كن. من از اين ميترسم باز هم وقتي خلوتي دست داد و با هم تنها شديم باز هم همان زهررو توي روحت بريزم. لوزان تنهايم نذار، تو تنها پناهگاه من هستي. بدون تو ميميرم، خفه ميشم. يه مدت الكي هم شده تحملم كن. من ميدانم خستهات كردم، فرض كن من مريضم و تو پزشك، من بيكس و بدبختم به من فرصت بده لوزان. - نه ديگه، نميشه. من يه دختر واقعي هستم. هيچ دختري به اندازه من طاقت ندارد. آينده من و تو هيچ معلوم نيست. ميبخشي از اينكه رك حرف ميزنم؛ من اصلاً به اين ناراحتي عادت نكردهام. تو يك لحظه پيش كابوسي براي من تعريف كردي، كابوسي پر از خون و بدن قطعهقطعه شده خودت و گم شدن من. براي من آسان نيست عالم تو را درك كنم. خوابهاي تورو نميفهمم مطمئنم سخته. (خوابهاي من خواب يه بيماره خواب يك مريض تا سرحد مرگه). اما من ديگر حوصلـهم سررفت. همهچي تموم شده. - لوزان حوصلـه كن. تنهام نذار. - تمام. ديگر از تو نااميد شدم. عاقبت اين عشق معلومه. جدائي رو شاخشه. - هيچ. - صبركن اين دو جرعهم مونده ... - تمام ... -= كجا؟ قرار بود امشب پيشم بموني. - قرار بود ... اما حالا پشيمون شدم. يه وقت فكر نكني مثل سابقه نصف شب زابرام كني؟ - هنوز زوده. لوزان. مگه نميدوني اگر بري ميميرم. هربار كه ازم دلخور شدي فرداش دستتو توي دست يه پسر ديگه ديدم. - منكه مريم باكره نيستم. راستي هربار تصميم گرفتم ازت دست بردارم تو ... - چرا حرفتو قطع كردي تمومش كن ديگه! - بقيهشو خودت ميدوني. - خيلي خوب فهميدم. خودم ميگم. آره مثل آدمهاي ذليل جلوت زانو زدم و ازت خواهش كردم آشتي كني. همينه مگه نه؟ لوزان شانههايش را بالا مياندازد. قبولـه اما تو كه ميدوني واسه يه مرد شرقي چقدر سخته خودشو به پاي يه زن بندازه. - اما تو تحصيلكرده سوربني، لاسُ! - مردهشور اون سوربنتو ببره. - لابد تو با اون عقل اجتماعيت اومدي و نميخواي عوض هم نشي. - ببين. لوزان بازم داري تحقيرم ميكني. توي شهرستاني داري به من توهين ميكني. - گوش كن لاسُ! انگار تو حرف حاليت نيست. حقيقت پيش تو تحقيره؟ - باز كه جوش آوردي. بذار صدامون رو هم بلند نشه. - نترس كسي به چِرت و پرتاي ما گوش نميده. ببين همه مشغول ماچ و بوسهان اون وقت من و تو مشغول جنگ و مرافعهايم. - آره واللـه منو ببخش لوزان حالا ديگه فهميدم. تمام؟ - نه گوش كن. مدتهاست من به نالـههاي تو گوش كردم. حالا نوبت توست به من گوش بدي. من تا حالا بخاطر تو، ميفهمي بخاطر تو از بكارتم دست برنداشتهام. - تو دروغ ميگي. تو يه دهاتي هستي خودت گفتي پدرت مال دهاته. - بلـه گفتم. اما حالا ديگه من يه پاريسيم. يه پاريسي آزاد. من آزادم چه جور زندگانياي براي خودم انتخاب كنم. - خوب من هم بخاطر همين تورو انتخاب كردم. چون تو توي تمام دختراي پاريس از همه پاكتري. - چه تفكر عجيبي. - كجاش عجيبه؟ - لاسُ، پاكي دختر به اون پرده نازك ربطي نداره كه ممكنه، تو يه بالا و پايين پريدن پاره بشه. پاكي اگر وجود داشته باشد، توي روح آدمه توي فكر و مغز آدمه. - ببينم اصلاً تو پاكيرو توي چي ميبيني؟ - حفظ تفكر از پليدي. پاك ماندن خيال. - يعني براي تو سخته هنوز دختري؟ حتماً تقصير منه؟ لابد گناه اينكار به گردن منه؟ - من كه درباره گناه چيزي نگفتم. - خيلي خوب اگر اونقدر از دختر بودن خودت دلخوري، بسماللـه از دستش خلاص شو. - آها، اينهاش. ميگم كلـهات عيب كرده، حالا نوبت توئه تحقيرم كني. حق داري واللـه اصلاًتقصير منه كه ... هيچي بابا. ول كن ديگه. لوزان با خشم سيگارش را در زيرسيگاري چلاند بطوريكه فيلترش لـه شد. بعد با يك برگ دستمال كاغذي انگشتانش را پاك كرد و .... لاسُ با دو چشم اشكبار و خونگرفته حركات سر و صورتش را زير نظر گرفت. يك زيبائي توصيفناپذير و يك زيبائي ساده و بيآلايش. با دستي لرزان ليوانش را به دهانش نزديك كرد و محتويات آن را لاجرغه سركشيد. دفعتاً لوزان بلند شد و پاكت سيگارش را چنگ زد و انداخت توي جيب پالتويش. بعد چند فرانگ از جيبش درآورد و روي ميز پرت كرد و راه افتاد. لاسُ با صدائي دورگه و پر از وحشت و نااميدي گفت: - ها. لوزان چيه؟ - ميرم. - مگه چي شده؟ - هيچي، تو امشب پاك نااميدم كردي و حالا نوبت منه نااميدت كنم. - باز يه عاشق جديد؟ - اين ديگه به خودم مربوطه. و مثل ديوانهها لاسُ را نگاه كرد. لاسُ بارها توي فيلمها اين منظره را ديده بود. ديده بود كه يك دختر با عصبانيت دوست پسرش را ترك ميكند اما هيچ فكر نميكرد در چنين شب غريبي در گوشهاي تاريك و خلوت، اين چنين بيرحمانه لوزان همان صحنهها را با او تكرار كند. لوزان بيباكانه گفت: لاسُ ناراحت نشو. من ميرم. تو اون شب توي رختخواب من خودت را لت وپار ديدي اما امشب من تورو اينطوري ميبينم. خيلي دلم ميخواست قطعاتترو به هم بچسبانم، اما نشد. ديگه م نميتونم با آدمي شقهشده بشينم. از اون دخترا هم نيستم كه غصه كسيرو بخورم و به دروغ دلداريش بدم. امشب دوست دارم توي اين همه بدبختي تنهات بذارم. شايد بفهمي دلجوئي چه كار بيخوديه. بايد منو ببخشي اگر بيشتر آزارت ميدم! امشب عجيب هواي يه مرد كردم؛ يكي از اون عاشقهاي قديمي خودم. بهش احتياج دارم. عشقي، سوزي، گدازي، اما نه راستشو بخواي بيشتر به زبانه يك شهوت نياز دارم. چيزي كه مال يه دختر عاشق نباشه. - خيلي خوب لوزان فهميدم. - نه هنوز نفهميدي بقيهشو گوش كن؛ من امشب شايد همه كوچه پس كوچههاي پاريسرو بگردم، همه ميخانههارو، ميدوني دنبال چي؟ دنبال يه مرد. وقتي پيداش كردم ميبرمش توي اطاقم؛ اما طرف حتماً بايد يكپارچه باشه نه چهار پارچه. بعد ميز را با فشار به عقب هل داد. جفتهاي عاشق حتي به عقب هم برنگشتند كه نگاهي به آنها بياندازند. آنها مدتها بود جروبحث ميكردند با صدائي بلندتر از دانوب آبي. لوزان خيلي راحت روبرگردانيد و با قدمهاي مطمئن به راه افتاد. درب شيشهاي بار را به خارج فشار داد و قدم در پيادهرو گذاشت. لحظهاي مردد ماند و بعد مثل آهو چپ و راستش را ورانداز كرد و با عجلـه از عرض خيابان گذشت. با آن قد و بالاي بلند در زير نور لامپ اتومبيلـها عينهو جسمي مشتعل و جادوئي ميدرخشيد. تا از ديد لاسً دور نشده بود لاسُ همچنان نگاهش ميكرد، بار بدجوري خفه و خاموش بنظر ميرسيد. بغير از اندك پچپچهاي كه بگوش ميرسيد و موزيك دانوب همه جا خاموش مينمود. لاسُ يك ليوان براي خودش ريخت و با اندوه نگاهي به فرانكها انداخت و با خستگي به پشتي صندلي تكيه داد و به نقش و نگار سقف چشم دوخت؛ باز هم يك نفس محتويات ليوانش را سركشيد. از اينكه تنها پشت يك ميز نشسته است خجالت ميكشيد. تكاني به خودش داد كه بلند شود اما نتوانست. نگاهي به خودش انداخت از خودش تعجب كرد. دستها و پاهايش شروع كرده بودند به ريختن و داشتند ميريختند زير ميز. عرق سردي روي ستون فقراتش نشست. منتظر ماند. «خودشه» «خدا كنه تنها يه خوابرفتگي ساده باشه» با وحشت جفتهاي عاشق را نگاه كرد. در زير نور كمرنگ بار نميتوانست تشخيص بدهد اين درهمآميختگي مربوط به يك عشق بيرياست يا شهوت جواني؟ روح بيمارش را تسليم امواج دانوب كرد بلكه شسته شود. مانده بود كه آيا بيصدا همانجا بماند يا با فرياد همه جفتهاي عاشق را گرد خودش جمع كند؟ نه. بهتره كسي متوجهم نشه. نصف شب كه بار تعطيل شد از گارسون ميخواهم بدون اينكه بترسد. خردههايم را با جارو جمع كند و دور بياندازد.آخر مگر ميشود آدمي لت و پار پشت يك ميز توي يك بار تك و تنها بنشينند؟ مشروب بخورد و گريه كند؟ بعد تن چهارپارهاش را با ميز جمع كنند و هر دو دست و هر دو پايش زير ميز جا بماند؟ خواهش ميكنم هيچكدوم از قطعههاشو فراموش نكنين. پاريس كه تمام شب بيداره. پاريس هميشهبيدار. مگه ممكنه پاريس از حال من بيخبر باشه. امشب آيا كسي چراغ دل تاريكم را روشن نميكند؟ اما نه. من بايد با زباني لال و همراه با گريههاي در گلوشكستهام. آدرس لوزان را بگذارم جلوشان. حتماً آنها هم در نهايت جوانمردي مرا تحويل رانندهاي كلـهطاس و مست ميدهند و راننده مست درحاليكه با آهنگ «پياف» سرش را تكان ميدهد و زير لب زمزمه ميكند دهها كوچه و جاده را طي ميكند. بدون آنكه از مسافرش كه در صندلي عقب دارد در خون خودش غرق ميشود خبر داشته باشد. آخر سر هم قطعات بدن او را توي پيادهرو جلو يك آپارتمان از ماشين مياندازد بيرون. حالا چشمانت را ميبندي و با چشم خيال شروع ميكني به نگاه كردن. ديروقت است. لوزان و دوست تازهاش دارند برميگردند. ناگهان تنهشان ميخورد به تنه شقهشده تو. لوزان با حالتي شاهوار خم ميشود و به دقت نگاهت ميكند: «اوه اين كه لاسُ عزيز خودمونه» لاسُ بيقدر و قيمت شده. عينهو لاشهاي سرد و مرده. خوني كه از همهجايش سرازير شده است با آبهاي هرز خيابان داخل آبرو ميشود. بدون شك دلش به حالت ميسوزد و دو نفره جسد چهارپارهات را برميدارند و با عجلـه از پلـهها بالا ميبرند. مثل يك قطعه چوب روي رختخواب لوزان رهايت ميكنند و دوتايي با عجلـه از پلـهها سرازير ميشوند، در يك چشم بر هم زدن زير روشنايي لامپهاي كنار خيابان چهار سگ همشهري را ميبينند در حاليكه دمهايشان را گذاشتهاند لاي پاهايشان، هركدام يك قطعه از بدن ترا به نيش ميكشند. در رمدادن آنها ترديد ميكنند. هركدام خطي باريك از خون بر روي سنگفرش پيادهرو ترسيم كردهاند. گاهي لوزان و زماني دوستش به قصد دور كردن سگها حركتي به خود ميدهند. چند قدم برميدارند و بعد پشيمان ميشوند و نااميد و مأيوس همديگر را نگاه ميكنند و هركدام از سگها از كوچهاي پا به فرار ميگذارند. آنها هم دست در گردن هم با سرمستي ساختگي و با بيحالياي مصنوعي از پلـهها بالا ميروند. وقتي در آپارتمان را باز ميكنند، با تعجب ميبينند تو در گردابي از خون غرق شدهاي و هر چهار پايه تخت در خون فرو رفته است. خوني آنچنان فراوان كه محال است تنها از يكنفر ريخته شده باشد. بوي خون، رنگ خون، گرماي خون آنچنان آتش شهوت را در دل لوزان بيدار ميكند و آنچنان خارشي به جانش مياندازد كه نميتواند خودش را كنترل كند و با لگد در را چفت ميكند و خودش را در آغوش دوست چشمآبيش رها ميكند. همان مردي كه توي خيابان با او آشنا شده است و اصلاً او را نميشناسد. حالا نوبت تست كه با دو چشم پر از حسرت نگاهشان كني. زبانت مثل چوب خشك شده است توي دهانت نميجنبد. ميخواهي بپرسي «اين همه بيرحمي براي چيست؟» هرچي دوست جديد لوزان را نگاه ميكني نميتواني تشخيص بدهي امريكايي است يا اروپايي، فرانسوي است يا انگليسي يا روس. آنها توي يك بوسه درازآهنگ و خفهكننده غرق شدهاند و از عالم تو فارغند. آرامآرام در خون خودت شناور ميشوي و هرازگاهي توي خون فرو ميروي. بيمعرفتها توي گرداب خون تو سرگرم عشقبازيند و بتدريج هركدام به نوبت يك تيكه از لباسهايشان را درميآورند و به جايش خون لختهشده تو را ميپوشند. خون ترا تف ميكنند. گوشهايت را از خون پر ميكني بلكه نالـههاي لبريز از شهوت لوزان را نشنوي. مثل دو عاشق آرزومند در هم ميلولند و سيل خون تو هر زمان بيشتر آنها را بالا ميآورد. خون بيهوده و هميشهريخته تو .... 14/4/1993 – شيرزاد حسن 15/12/1378 - سقز عبداللـه كيخسروي
آن مرد هنگام خشم زيباست
يك گفتگوي بلند با شيرزاد حسن مصاحبهكننده: هيوا قادر
برگردان به زبان فارسي توسط عبداللـه كيخسروي
هيوا: با اجازه شما ميخواهم در بركة راكدِ تسليم و رضا سنگي بياندازم. چرا به اين دوزخ تبعيديان آمدي و آيا جدائي از وطن مالوف تنها يكجدائي جغرافياي بود؟ يا اين هم شكلي از تداوم وهمي است كه شيرزاد حسن فتنة نوشتنش مينامد؟ شيرزاد: چرا آمدم؟ سئوالي به اين سادگي كه از دو واژه چرا و آمدم تشكيل شدهاست. دوشقهام ميكند. اينجا و آنجا. حضور فيزيكي و حضور روحاني نه، من آنقدر پريشانم كه هيچ كجا نيستم، نه اينجا نه آنجا. من توي هوا معلقم.حتي توي هوا هم نيستم، نه سرم توي آسمانست نه پايم روي زمين. انگار توي اين سن و سال سرگردان شدهام يا وطن سرگردانم كرده است. درست است من به دنبال يك دعوتنامه ادبي به فنلاند آمدهام، اما همين ريسمان بود كه منِ نيمنفس را از گرداب بلا نجات داد. دريائي كه نوح هم قادر به كشتيراني در آن نبود. انگار براي ما هيچ ساحلي امن نيست. اصلاً خشكياي وجود ندارد. من بارها به اميد نزديكي ساحل، كبوترم را پردادهام اما هرگز كبوترم با شاخه زيتوني برنگشته كه دلم را خوش كند كه «مثلاً ساحل نزديك است» حالا تو ميپرسي چرا اينجايم؟ محمود درويش ميگويد: «من بيرون آمدهام، اما احساس ميكنم فروتر رفتهام». من هم فروتر رفتهام، فرو رفته در خاك كردستان. شما بهتر از من ميدانيد چرا اينجايم. بقدري پريشانم كه هيچ پاسخي را معقول نميدانم. انگار وطن تبديل به چيزي شده است شبيه به كاروانسرائي بزرگ. يانه ايستگاهي بزرگ. ماهمه سفري هستيم. يك مسافرت اجباري. من سالـهاي سال سعي كردهام از سوارشدن به اين قطارِ نفي بلد خودداري كنم. اما اين اواخر طوري شده بود كه ميان من و مرگ به اندازه تيغه يك شمشير فاصلـه بود. تكان ميخورديم جفتمان زخمي ميشديم. استرس و وحشت مرگ امري روزمره شده بود. به همين دليل ميبايست خودم را در آغوش سرنوشتي ديگر ميانداختم. به نظر ميرسد از امروز به بعد نوبت اين يكي سرنوشت است كه به بازيم بگيرد. قماري كه سرماية برد و باختش منم. خودم هم نميدانم بازيكنان اين بازي چه كساني هستند. حالا ديگر به قدري خسته شدهام كه برد و باختش هم برايم مهم نيست. شايد خود زندگي هم نوعي قمار باشد. شايد زندگي چيزي نباشد الا يك باخت بزرگ. بگذار آدمهاي خوشخيال چشم در راه برد باشند. اما من نه خوشخيالم نه خوشبين. تازه، اين ما نيستيم كه توي بازي برد و باخت سهيم هستيم. برد و باخت لذتي است كه نصيب ديگران ميشود. ما فقط مايه تيلـهايم. برد و باخت سرِ ماست. اين پيشاني نوشت ماست. اديپ را از پيشاني نوشتنش دور كردند. پدر اوديپ ميخواست كلاه سر تقديرش بگذارد، اما ديديم دست آخر اين تقدير بود كه پيروز شد. منهم ميخواستم بازيچه تقدير نشوم اما خودم هم نميدانم چي شد كه پرتاب شدم توي مردمي ديگر و سرزميني ديگر. انگار افسانهها پر بيراه نيستند. از يك طرف ترس و واهمة امانم را بريده بود و از طرفي ديگر ميل شديدي دست از سرم برنميداشت. ميل شديدي كه دعوت به آرامشم ميكرد. ميل پنهان شدن. مخفي شدن از دست كساني كه دل و دستشان آلوده است. تا اينكه چند نفر از دوستانم كه ميدانستند چه روزگاري دارم، اين طناب را به طرفم پرتاب كردند و در لحظهاي كه داشتم خفه ميشدم از توي گرداب بيرونم كشيدنم اما با آرزوي ماندن و درگيرشدن با شياطين وطن چكار ميتوانستم بكنم. حداقل من ميبايست شاهد قهرها و آشتيهاي دختران و پسران جواني باشم كه هزاران خواب و آرزوهاي در سينه خفتهشده برايشان داشتم. من در آغاز تحقيق هنري همين خوابها و آرزوهايم بودم كه طناب را بطرفم انداختند. گاهي از دلم ميگذشت كه اصلاً طناب را نگيرم و عطايش را به لقايش ببخشم، چرا كه ميترسيدم از گرداب بيرون بيايم و مثل ماهي در خشكي بميرم. خشكي تبعيدگاه حالا ميبايست در دو جا ميمردم. در گرداب وطن يا در خشكي تبعيد. منتهي فرقش در اين بود كه در وطن زودتر ميمردم و با چشمهائي باز و منتظر. (در تبعيد مرگ با تأخير به سراغ آدم ميآيد.) در هر حال دغدغه اصلي من مرگ است چه اينجا وچه آنجا چه فيزيكي چه هنري. ما در اطاق اعدام چشم در راه تدارك طناب و قنارهايم. من ميدانم تا زندهام روي آرامش را نخواهم ديد. هرچند اين توانائي را در خودم سراغ دارم كه هنگام باخت مثل «زوربا» تا سرحد مرگ برقصم. حتي ميتوانم بخندم. به قاهقاه هم بخندم. بخندم بلكه قلبم ترك برندارد. خيلي وقت هم با صدائي بلند گريه كردهام و باز هم گريه خواهم كرد، من به انتها رسيدهام. تا زماني كه در تبعيد باشم الكي زندهام. اينجا جاي هركسي باشد جاي من نيست. من به كبوتري ميمانم كه در نيمههاي شب از لانه بيرونش انداختهاند و بعد چشمانش را از حدقه درآوردهاند. حالا من مابين تصوير مسيح و دونكيشوت سرگردانم. بلـه.ميدانم همه صاحبان پيام را ميفرستند به تبعيد، اما من كه پيغمبر نيستم بلـه پيغمبر نيستم اما منهم براي خودم پيغامي دارم پيامي كوچك به اندازه سجاده مادرم، بقدر غم خواهر بيوهام، به اندازه خواب بچگانهي پسرم، به اندازه عشق آميخته به شرم دخترم، به اندازه باغچه كوچك حيات منزلمان در اربيل كه پدرم فكر ميكرد باغهاي معلق بابل است. من من به خيال خودم ميبايست مسيح ميشدم. نجاتدهندهي وطن.چه خيالاتي. چه خوابهاي شاعرانهاي. مسيح با خون خودش پيامش را ابلاغ كرد. اما من، حتي نوههاي من هم چيزي نخواهند بود جز مسيحي كه پيامش را باخته است. گذشت دوره ايثار و ازخودگذشتگي، حالا ديگر صليب هم كارساز نيست. ما خيلي زود فهميديم مصلوب ميشويم بيآنكه پياممان را (هرچند بسيار ساده ومعصومانه هم باشد) بشنوند. خيلي وقت فكر ميكردم دونكيشوتم. به نظرم ميرسيد مسئول تمام ظلمهاي عالم منم. آخر سر هم شديم چي؟ تصوير كاريكاتوري از دونكيشوت. اسب پيرم سقط شد. سلاح دستم كه شمشيري چوبي بود شكست. راستي من چكار ميكردم؟ با دشمنان ميهن ميجنگيدم؟ يا با آسيابهاي بادي؟ راستي من كي بودم؟ تصوير مسيح يا كاريكاتور دونكيشوت؟ حالا كه ميبينم هيچكدام، چون حالا ديگر تاريخ مصرف اينها تمام شده است.نه دور مسيح است نه دور دونكيشوت. با تمام كاريكاتور بودنِ خودش «بختيار علي» در نامهاي خطاب به من نوشته است «مواظب خودت باش در ولايت ما پهلوانها و دلقكها مثل هم ميميرند.» منكه پهلوان نبودم. حتي توي خواب هم نميديدم تبديل به پهلوان بشوم. من تنها فرياد ميزدم. مجبورم كردند پهلوان بشوم. حالا چنان مچم را ميپيچانند كه نزديك است استخوانهاي مچم درهمبشكند. بعد ازمردن پهلوان شدن چه معني دارد؟ آدم كه قادر نباشد حتي خوابهاي كوچكش را تعبير كند همان بهتر كه مثل دلقكها بميرد. بدبختي اينجاست آدمي كه در مورد خودش دچار توهم پهلواني شده باشد. ديگر نميتواند مثل دلقكها بميرد.من از دست يكي از اين دو تصوير، شايد هم هر دوي اين تصاوير دررفتم. آنوقت تو از سرنوشت و سرپيچي از قضا و قدر حرف ميزني؟ حلقه تقدير!!! اگرچه اين واژه محل اشكال است اما چه كسي به اندازه ما زندگانيش با افسانه و خرافات عجين شده است؟ بخصوص وقتي كه حق انساني براي انتخاب راه از ما سلب شده باشد. زماني كه كلمه «نه» از فرهنگ لغاتمان حذف شده باشد. وقتي كه خواب انقلاب و مبارزه و قهرماني باطل شده باشد، وقتي كه دگرگوني اتفاق ميافتد اما در جهت عكس نه در راستاي رشد و تعالي، وقتي كه مرگ ومير به صد شكل و صورت خودش را تكرار ميكند، وقتي كه ديوسيرتان و زشترويان زمانه خودشان را توي هر انقلابي جا ميزنند و بموقع از توي تاريكيها بيرون ميخزند، چه انتظاري ميشود داشت. الا اينكه خرافات و پلشتي ترويج شود. وقتي كه صدها دوست و برادرمان بدنبال فريب چند شعار توخالي خودشان را به كشتن ميدهند، وقتي كه در سرزمين ما هيچ پنجرهاي نيست كه بر قصابخانهاي بازنشود، چه انتظاري داري كه تقديري ستمكار روي گردهمان سوار نشود؟ من و تو، همگي ما، چه اينجا و چه آنجا، شخصيتهائي شبيه به ولاديمير و استراگون هستيم. چشم در راه گودو.ولاديمير و استراگون از جاي خودشان تكان نميخورند اما لاكي و پوزو همه جاي دنيا را ميگردند و آخرسر كور و كر و لال بازميگردند. من حوصلـهام سررفت از بس كه در همان پرده اول تأتر زندگيم چشم در راه ماندم. من براي گردش به دنيا آمدهام. اما چه كسي تضمين ميكند سرانجام مثل لاكي و پوزو كور و كر لال نشوم؟ من بيشتر از ولاديمير و استراگون چشم در راهم. وانتظار من مضحكتر از انتظار آنهاست. گودوي آنها با غيبتش همه خواب و خيال و هستي آنها را اشغال كرده است اما گودوي من!!! خدايا چه مضحكهاي، من در انتظار مجوزي هستم كه بتوانم با خيال راحت سفر كنم. مسخره است در پايان قرن بيستم من بايد سالـهاي سال عمرم را در انتظار كاغذپارهاي تلف كنم. تنها بخاطر اينكه مباداد در سرزمين مادري كشته شوم. خواب و خيال من كودكانه بود صاحبان قدرت در سرزمين مادري من خواب مرا نفهميدند. من خواب باغچهاي را ميديدم كه ميدان شهرم را معطر كند. خواب شهري كه پر از دختر و پسر عاشق باشد. سرمايه من جز كلمهاي چند نبود چند كلمه كه بشود آزادانه آن را بر زبان آورد. آخر گفتن حرف تازهاي كه تكراري نباشد، مسئلـهاي است؟ مگر من از حقيقت ممنوعي دم ميزدم؟ اشكال كار آنجا بود كه در سرزمين مادري من جائي براي خواب ديدن باقي نمانده بود. چيزي وحشتناكتر از اين نيست كه آدم از خواب ديدن محروم بشود. مرگِ خواب ديدن، مرگِ نشاط است. دوزخ واقعي همانجاست هرچه انقلاب و مقاومت قهرماني است تبديل به دروغي بزرگ شده است و سياست هم دكاني براي خريد و فروش وطن. خاك فاحشهاي شده است كه پدر و برادر و شوهر به پااندازيش افتخار ميكنند. توي آن آشفتهبازار چه كاري از ما ساخته بود؟ جزاينكه، بنشينيم و تمام آن فجايع را در قالب رمان و قصه و نمايش اجرا كنيم. كه همين كار را هم كرديم. اما حتي رمان و قصه هم گنجايش آن همه بيوهزن و عجوزه و دختر ترشيده و يتيم را نداشت. همه جا پر از مجلس ترحيم شده بود وگورستانها روزبروز آبادتر و باغچهها پژمردهتر ميشدند. دختران بيچاره (قرهچيئاوا) را در مقابل سه چهار كيلو برنج ختنه ميكردند. در حاليكه سياستبازها و نمايندههاي پارلمان و وزيران و اعضاي عاليرتبه احزاب ككشان هم نميگزيد. جوانان ما ميان انتخاب فرار و خودكشي سرگردان مانده بودند و به نظر ميرسيد نه قصه نه رمان نه خدا و نه هيچكس قادر نباشد جلو آنهمه بدبختي را بگيرد. آدم ميتواند چه چارهاي بيانديشد درباره سرزميني كه مدرنترين سطوح مديريتي آن بجاي ارشاد و رهبري، دكانهائي تاق و جفت به نام تكيه و خانقاه باز ميكنند. وقتي كه برادر تا مرفق دستش به خون برادر آلوده است، وقتي كه وطن به خانهاي تبديل شده است بدون در و پنجره. وقتي كه مردهامان در مزارع همسايه بجاي گندم مين ميكارند. حالا ديگر كار به جائي رسيده بود كه تنها كاري كه از ما ساخته بود اين بود كه مثل پيرزنهاي بدبخت و خانهخراب زانوي غم بغل كنيم وتسليم سرنوشتي نامعلوم بشويم. من از بيابان وطن تا صحراي تبعيد سفري دراز آغاز كردم. نميتوانم بگويم اين همه راه را پشت سر گذاشتهام چرا كه همه بيوهزنها و يتيمها و پيردختران وچلاقها و گرسنهگان وكوران وكرهاي وطنم را با خودم به تبعيدگاه آوردهام. اينها حتي در بهترين تفريحگاههاي تبعيد هم دست از سرم برنميدارند. آنها را همهجا ميبينم.حتي توي دانسينگها، لابلاي دختراني كه انگار از تركيبي از شير و توتفرنگي ساخته شدهاند. لابلاي اين پريچههاي رقصان، دختراني را ميبينم كه از زور گرسنگي موهايشان دستهدسته ميريزد و لباسهائي جرواجر به تن دارند از حرص مرگ زودرس شوهرها و برادرها و پدرهايشان بر سر و سينه ميكوبند. نه محال است من ديگر روي آسودگي و سعادت را ببينم. به همين دليل فكر ميكنم بايد برگردم. من به سوختن در آن دوزخ آشناترم. مادامي كه همه كثافات كوچهها وكورهراهها و خانههاي سرد وخالي وتاريك وگندابهاي وطنم را در اعماق درونم حس ميكنم به كجا ميتوانم بگريزم. اينجا و آنجا ديگر چه معني دارد. مثلاً خير سرم آمدهام در اينجا استراحت كنم. اما چه استراحتي، استراحت يك تيفوسي، استراحتي كه عيناً شبيه استراحت يك بيمار سرطاني است. تنهائي من در حال حاضر به تنهائي خرسي ميماند كه جفتش را كشتهاند. او به پيروي از غريزهاش سرتاسر قطب را بو ميكشد و زير پا ميگذارد و سرانجام بوي خون جفتش را روي برفها پيدا ميكند وكنار او آرام ميگيرد اما من آرام نميگيرم.من بوي خون خودم آواره اين يخبندانم كرده است چه ميشود كرد. اگر آن شبهاي تاريك و بلند سرزمينم را نميديدم اينجا چه ميكردم. من عيناً به قهرمان قصههاي خودم ميمانم در حصار. بنظر ميرسد ناچارم تاهستم در حال فرار باشم. واي از شبهاي پر از بيم و هراس آنجا. شبهاي خوابهاي پريشان و طناب و دار. شبهاي پر از ترس از حرامي و نزول بلاهاي ناشناخته. شبهائي كه مخفيگاه دزدان و نامردان بود نه پناه شجاعان. شبهائي كه صداي گربه خانگي و عبور نسيم از بالاي شاخ و برگ درختان حياط منزل همه را زابرا ميكرد. شبهائي پر از زوزه سگهاي ولگرد و گريه بچههاي آواره و خانهخراب. پر از ديوانه و مست وحرامي شبهاي بيتوته كردن بر روي تخت قهوهخانهها، شبهايي كه سياستبازهامان به جاي مشروب خون شهيدان را به هم تعارف ميكردند. شبهائي كه مردان محترم قبيلـههايمان تاخود سحر مشغول شهوتراني بودند. شبهائي بدون برگشت براي جوانان كاكلمشكيمان كه هر كدام زير پرچمي دروغين روانه ميدان جنگ وبرادركشي ميشدند و سحر كه ميشد جنازههاشان با برانكارد به در منزلشان برميگشت. من از غصه زناني كه در انتظار بازگشت شوهرهاشان چشمشان به در سفيد ميشد صد بار ميمردم و زنده ميشدم. من ميمردم از غصهي خاموش شدن ناگهاني چراغ خانههائي كه نورشان به خميازهاي ميمرد. واي از آن همه انفجار سرما وازدحام مرده در حكايات مادربزرگهايمان. چه شبهائي كه تا پاسي از شب كار ما پيچاندن پيچ راديوها وگشتن به دنبال ايستگاههاي محلي بود تا مبادا اسم آشنائي راجزو آمار كشتهها ذكر كنند و ما بيخبر بمانيم. خبر مردن يك حركت انقلابي كه تداوم صد سال مبارزه وخيانت و شكست وتسليم نشدن باشد در پرتو نور روز جلوهاي دارد و در تاريكي شب هيبتي ديگر.واي از شبهاي زشت وطن و امان از هذيانهاي شبانه تبعيد. فقط خودخدا ميداند اين شبهاي اخير چه مقدار از اين هذيانها را در دل تاريك خودش برايم ذخيره كرده است. تو از جادوي نوشتن ميپرسي؟ ميپرسي آيا ميتوانم در هواي اينجا هم دم بزنم؟ نيچه ميگويد: مينويسم تا نميرم، براي من اينجا و آنجا بيمعني است تا وقتي كه روحم پر از غربت است. من از بچگي بااين غربت روحي آشنايم نميخواهم فلسفهبافي بكنم اما حتم دارم كه اين غربت هيچ ربطي به بُعد جغرافيايي ندارد. اين يك غربت روحي است كه البته بعد جغرافيايي عميقترش كرده است. مسئلـه براي من بهمخوردن ارتباط است. آخر چه ملتي اندازه ما در تاريخ چه از لحاظ قومي وچه از نظر خاك دچار غربت وشقاق شده است. چهارپاره شدن كافي نبود تسلط زبانهاي عربي و تركي و فارسي كه بر روي زبان مادري ما مزيد بر علت شده ما در ساحت زبان هم دچار غربتيم. ما توي خاك خودمان غريب هستيم. اصلاً ما يتيم به دنيا آمدهايم. يتيم در جهان هستي يلـه شدهايم. من از خيلي وقت پيش سعي كردهام غربتم را با نوشتن تصعيد كنم. براي من همين مِن مِن كردن نوعي نوشتن است، بازنويسي تاريخ ترس و شرم خودم ومردمم. تنها وقتي مينويسم كه نفس در گلويم بند بيايد واز زور اندوه خونم به جوش آمده باشد. براي من نوشتن نوعي تخليه و رهائي است. نوشتن و ارضاء ... هر دو هم به تخيل نياز دارند هم به خلوت. هر دواينها با دلـهره ومچالـه شدن وميل به رخوت همراهند. من تفاوتي مابين انزال قلم و اطفاء شهوت نميبينم. من تنها وقتي مينويسم كه بشدت درهم ريخته باشم. من در وطن تنها درهم ميريختم اما اينجا هم پريشانم هم سرخوشم. اين سرخوشي كار دستم ميدهد و گره روحيم را باز نميكند كه هيچ آن را محكمتر هم ميكند. نميدانم چه وقتي اين گره لعنتي باز ميشود. من هنوز در مرحلـه چشمگشودنم. درست مثل بچه گربه. من با دوز و كلك و بطور موقت وارد دنياي نوشتن نشدهام كه آن را ببوسم وكنار بگذارم. مسئلـه براي من ارتباط روحي است. طلاق يا وصلت با نوشتن براي من مسئلـهاي حياتي است البته رنجها و آزمونها هم زود به ثمر نميرسند. من دوست دارم زندگي كنم و بگذرم و پشت سرم را ببينم و حاصل حياتم را بسنجم. من دوست دارم به آن درجه از آگاهي برسم كه آن عواملي را كه نفس در سينهام حبس ميكنند بشناسم. كي فارغ ميشوم و زمان زايمانم كي است؟ خودم هم نميدانم.يعني مايل هم نيستم بدانم. نوشتن در سرنوشت من است نه شغل من. خوشحالم كه هنوز نوشتن برايم تبديل به حرفه نشده است. من مثل پيامبران نميدانم چه وقت وحي به سراغم ميآيد وخداي خلاقيت چه زماني جبرئيلش را به طرفم ميفرستد تا بيخ گوشم زمزمه كند. من بيشتر به نداي درونم گوش ميدهم. اينجا اگر امواجي هم باشد امواج خاموش و آرامي است. من هنوز در اينجا گردابي نديدهام. اما من گردابهاي هايل وطن را در درونم حمل ميكنم. بدون شك اينجا هم ته اين امواج جنگ ماهي ونهنگ هم برقرار است و در جنگلـهايش حتماً پلنگ كمينكردهاي هم وجود دارد كه ناگهان از كنامش بيرون بجهد و گردن غزالي را بدندان درهمبشكند اما حداقل من كمتر اين موارد را ديدهام. اينجا هم عشق و هم نفرت وجود دارد. عزت و ذلت هم هست. اما كار من به زير ذرهبين بردن اينها نيست. انگار من هنوز خاطراتم را نشخوار ميكنم. امروز ممكن است براي فردا خاطره بشود. بگذار از زمان جلو بزنم. پناه بردن به دروغ در تبعيد وقتي شروع ميشود كه از يادها و خاطراتمان بگريزيم كه اين حداقل براي من ممكن نيست. خون خاطرات مجروح من هميشه جاري است. به همين دليل هيچوقت به آرامش نخواهم رسيد. من بدون خاطراتِ مجروحم قادر به نوشتن نيستم و وقتي هم شروع به نوشتن كردم قادر نيستم خوب و بد خاطرات را تفكيك كنم. من تنها با انفجار در ناخودآگاهم قادرم چيز قابل ملاحظهاي خلق كنم تا زماني كه من فرزند آن خاطراتم اينجا و آنجا برايم چه فرقي ميتواند داشته باشد. محال است از نوشتن دست بردارم. چرا كه من هنوز بسيار بدهكارم وهنوز آخرين حرفم را نزدهام و هنوز سِحرم را نشان ندادهام. با اينكه در آستانه پيريم اما هر كاري كه تا بحال كردهام تمرين زبان باز كردن بوده است. افسوس رنج از خلاقيت قويتر است و گاهي خلاقيت را سركوب ميكند. چرا احساس ميكنم هنوز حرف نزدهام؟ نوشتن براي من ريه دوم است. من به وسيلـه نوشتن نفس ميكشم. بدون شك فتنه نوشتن براي من در بازگوئي ذلتها و بدبياريهاي خودم و مردمم خلاصه ميشود. اين غربت هم كه صدچندان ويرانم كرده است. حس ميكنم به همه آن اشياء دوستداشتني كه رهايشان كردهام خيانت ميكنم. من گاهي از دوستانم ميپرسم كردستان همان پدر سنگدلي نبود كه از خانه بيرونمان كرد؟ يا همان مادر بيوهاي نبود كه ما بچههاي چشم وگوش بسته خودش را تنها گذاشت و با ديگري رفت؟ هنوز حيران اين دو تصويرم. انگار كردستان هر دو تصوير باشد. اما براي من بيشتر همان پدر سنگدلي بود كه نصفههاي شب از خانه بيرونم انداخت. واي از خطر دعوت (ايروس) زماني كه همه مردم در آتش عشق (تاناتوس) ذوب ميشوند. من بنا به خواهش خودم بيرون نيامدهام كه به خواست خودم برگردم. شبحي خداگونه كه غرق اسلحه بود فراريم داد. شبحي كه پيشاپيش سپاهي از شياطين و اجنه در حركت بود. اشباحي از جنس شبرواني كه شكار شبانه تاريك و پيرشان كرده بود. شبرواني كه به دنبال انقلابي كور و سفري عجولانه شهر پر از عشوه و ناز ما را تبديل به ويرانهاي كردند پس از آن فرار و دربدري هنوز نفسم بند نيامده است بگذار نفسم بند بيايد برايت از نوشتن هم خواهم گفت. هيوا: تو چراغ خانة تحريمشدهاي را روشن كردي كه ما به تاريكيش عادت كرده بوديم و شرمزده در تاريكي آن آمد و شد ميكرديم. با شرم دربارهاش حرف ميزديم. اما تو روشنائي را انتخاب كردي و بر مخفيگاههاي هستي ما نور انداختي. بر عقدهها و گرفتاريهاي مخفيشده ما. از خانه ممنوعي حرف ميزنم كه اغلبِ اتفاقات هنري در آنجا ميافتد و يا حداقل انگيزه آفرينشهاست. خانه ممنوع سكس! شيرزاد حسن: وقتي كه هنوز خيلي بچه بودم، چهار يا پنج سالـه، درست يادم نيست مثل خوابي گنگ، به ياد ميآورم كه در محلة گلنده اربيل زندگي ميكرديم، قبرستان (خوراسان) نزديك محلـه ما بود، يادم ميآيد يك روز با دختري همسن و سال خودم لاي سنگ قبرها بازي ميكرديم. وقتي خسته ميشديم هر كدام از ما برميگشتيم به خانههامان. اما آن روز كذائي طولي نكشيد، پدر و مادر دختر همبازي من با چند نفر از همسايهها ريختند توي منزلمان و من را كه بياختيار خزنده بودم بغل مادرم از بغل او بيرون كشيدند و به باد ناسزا گرفتند. من كه از ترس داشتم پس ميافتادم همينطور هاج و واج همه را نگاه ميكردم و نميدانستم راجع به چي حرف ميزنند. در عرض چند دقيقه حيات منزلمان پر از آدم شد. از كوچك و بزرگ، زن و مرد. جنگ و مغلوبهاي شده بود كه بيا و ببين. مردم توي هم ميلوليدندو ناسزا ميگفتند. مادرم كه تا آن وقت از من دفاع ميكرد براي رضايت آنها موضعش را تغيير داد و شروع به كتك زدن من كرد. هنوز دو ريالي من نيفتاده بود و نميدانستم چه كار خلافي از من سر زده است تا بالاخره همسايهها و پدر و مادر دختر متفرق شدند. بعدها كاشف بعمل آمد كه دختر مورد بحث كه ضمن بازي با من براي قضاي حاجت يك لحظه از من جدا شده بود، يادش رفته بود شلوارش را بپوشد و شلوارش را جا گذاشته بود. پدر و مادر دختر هم بعد از اينكه فهميده بودند دخترشان با من بوده به خيال اينكه لابد من شيطنتي كردهام و خلافي از من سرزده است آن قشقرق را راه انداخته بودند. اين اولين تصادف من با مسئلـهاي به نام حريم و ناموس بود. بعدها كه بزرگتر شدم بيشتر با اين منطقه ممنوعه آشنا شدم. فهميدم همين حريم چه ويرانيهائي در روان آدمي ايجاد ميكند. چقدر خزنده و مرموز در تمام شئون هستي بشر تأثير ميگذارد. آرامآرام به خُلق وخوي مردم نزديك شدم و ديدم چطور در سطحي ملي در ترانههايمان در نكتهها و لطائفمان و حتي در فحشها و حرفهاي خصوصيمان، در خواب و خيالمان همين ارتباطات منعشده و اميال سركوبگشته خودش را به اشكال مختلف نشان ميدهد. بطوري كه نام اندامهاي جنسي بطور ناخودآگاه اغلب بر زبانمان جاري ميشود. يادم نميرود بچه كه بودم وقتي كه با ميهمانها دور هم جمع ميشديم زن و مرد، آشكار و نهان به صراحت و يا در پرده از اميال سركوبشده جنسيشان دم ميزدند. بخصوص وقتي كه در «رواندز» زندگي ميكرديم، به نظر ميرسد هرچقدر به ارتفاعات نزديكتر ميشويم حلقه مسائل جنسي بازتر شده و بالعكس هرچه به طرف دشتها و همواريها پائين ميآئيم اين حلقه تنگتر ميگردد. به همين دليل است كه در مناطق پست وكمارتفاع خلافكار و معتاد بيشتر است. من هميشه در كار نقب زدن در ناخودآگاه و ضمير مغفولـه خودم و ديگران جدي بودهام.من ميبايست زودتر از اينها داخل ظلمات درون آ |